روانپزشکی

اختلال وسواسی-جبری

در اختلال وسواسی-جبری، Obsession فکری است که برای فرد درگیری و اشتغال ذهنی ایجاد می‎کند و Compulsion عملی است که برای رهایی از تنشِ ایجاد شده توسط آن فکر، به صورت ذهنی و عینی انجام می‎گیرد.
به عقیده ی من اگر Obsession را معادل Rumination بگیریم و Compulsion را معادل Ritual؛ می‎توانیم OCD را Ruminative Ritualistic Disorder (RRD) بنامیم که البته نبایستی با اختلال شخصیت وسواسی جبری اشتباه گرفته شود. شاید بهتر است اسم اختلال شخصیت وسواسی جبری را به Perfectionist Personality تغییر دهیم.
از دیدگاه بیولوژیک، اختلال وسواسی-جبری یا (OCD) زمانی رخ می‎دهد که سروتونین در هسته دمدار جلوی مغز، افکار زائدی که دوپامین ایجاد کرده است را حذف نمی کند. بنابراین برای درمان OCD باید سطح سروتونین را بالا ببریم و اگر این کار تأثیری نداشته باشد؛ از داروهای آنتی‎دوپامینرژیک استفاده کرده و سطح دوپامین را کاهش می‎دهیم. کار دیگری که برای درمان اضطراب انجام می‎دهیم این است که گردش مالی نوراپی‎نفرین را ضعیف می‎کنیم.
یکی از دلایل این ماجرا ژن‎ها هستند.
دو اصطلاحی که در بعضی مواقع با هم اشتباه گرفته می‎شوند کلمات "ژنتیکی" و "مادرزادی" هستند. سوال این است که آیا هر بیماری ژنتیکی، مادرزادیCongenital) ) می‎باشد یا اینکه هر بیماری مادرزادی، ژنتیکی است؟ اصولاً این دو با هم تفاوت دارند. در خیلی از مواقع بیماری از بدو تولد وجود دارد اما ژنتیکی نیست؛ بطورمثال اگر در دوران جنینی، مادر مبتلا به سرخجه شده باشد؛ ویروس سرخجه بر جنین اثر گذاشته و باعث تولد نوزادی معلول می‎شود؛ در صورتیکه ژن مادر سالم بوده است. از سوی دیگر یک سری بیماری‎ها ژنتیکی اند اما مادرزادی نیستند. مثلاً اسکیزوفرنی یک بیماری ژنتیکی است؛ اما به نوعی تنظیم شده که در زمان خاصی شروع شود؛ یعنی تا یک سنی عملکرد فرد نرمال است و بعد از مدتی عملکرد مغز شروع به تغییر می‎کند. بعضی مواقع تصور می‎شود در یک بیماری‎ ژنتیکی، باید تظاهر بیماری در والدین هم وجود داشته باشد؛ اما اینطور نیست. ما یک پدیده به نام Genotype یا میراث ژنی داریم و یک پدیده ی دیگر به نام Phenotype یا میراث تظاهر یافته ژنی؛ که این دو با یک دیگر متفاوت هستند. وقتی می‎گوییم وسواس می‎تواند زمینه ژنتیکی داشته باشد منظور این نیست که این اختلال، لزوماً در اعضای درجه اول خانواده هم مشاهده می شود.
دو نوع وسواس ژنتیکی وجود دارد؛ یک نوع این است که بیماری از یک سنی شروع شده و تحت هر شرایطی فعال است؛ نوع دوم علاوه بر اینکه ژن در زمان خاصی فعال می‎شود شرایط خاصی هم باید وجود داشته باشد. نظریه (Stress-Diathesis) بیان می‎کند بعضی زمینه‎های ژنی وجود دارد که با استرس فعال می‎شود. پس وسواس‎هایی که جنبه بیولوژیک دارند؛ می‎توانند ژنتیکی باشند که این دسته هم می توانند با یا بدون استرس ایجاد شوند. یعنی برای بروز بعضی از انواع وسواس های بیولوژیک ژنتیکی، مغز باید در یک شیمی نوراپی‎نفرینی قرار بگیرد.
حالت دیگری که می‎تواند بیولوژیک باشد اما ژنتیکی نباشد؛ حالت Auto-immune است. یعنی والدینی که در آنها ژن وسواس وجود ندارد؛ اما مادر در دوران بارداری دچار عفونتی با باکتری استرپتوکوک (Streptococcus) شده است. این باکتری وقتی وارد بدن می‎شود شایع‎ترین اتفاقی که به وجود می‎آید؛ فارنژیت چرکی است (گلو‎دردی که با تب بالا تظاهر پیدا می‎کند). اگر به سرعت باکتری به وسیله آنتی‎بیوتیک غیر فعال نشود؛ سیستم ایمنی بدن به کار افتاده و آنتی‎بادی ایجاد می‎کند. آنتی‎بادی ایجاد شده به استرپتوکوک چسبیده و کمپلکس ایمنی به وجود می‎آید. کمپلکس ایمنی در نقاطی از بدن رسوب کرده و باعث ایجاد مشکل می‎شود. یکی از این نقاط، دریچه‎های قلبی هستند که روماتیسم قلبی روی می‎دهد یا اینکه روی مفاصل رسوب می‎کند و تب روماتیسمی ایجاد می‎شود و یا روی بافت ریز کلیه (گلومرول‎ها) رسوب کرده که Glomerulonephritis می‎دهد (Glomerule بافت‎های ریز کلیه هستند وNephritis التهاب کلیه است). حال اگر بیمار، مادر بارداری باشد و باکتری از طریق جریان خون بر جنین اثر گذاشته و در هسته دمدار مغز جنین رسوب کند؛ می تواند باعث بروز اختلال وسواس بیولوژیک مادرزادی غیرژنتیکی شود. (پس استرپتوکوک می‎تواند عوارض تأخیری و خطرناکی داشته باشد؛ به همین دلیل پزشکان تأکید دارند زمانی که فارنژیت چرکی پیش می‎آید حتماً آنتی‎بیوتیک داده شود).
سؤال: چگونه تشخیص داده می‎شود که وسواس ژنتیکی است یا ژنتیکی نیست؟
جواب: ما در درمان کورمال کورمال عمل می‎کنیم. بسته به شرایط درمان و فضای درمان، تصمیم می گیریم که اول کدام روش درمانی را امتحان کنیم.
سؤال: این امکان وجود ندارد که وسواس بیولوژیک نباشد؛ اما به دارو جواب دهد؟
جواب: خیر. اگر به طور ناخودآگاه با یک فرد وسواسی همانند‎سازی کرده باشید؛ یعنی این رفتار را به شکل الگویی آموخته باشید؛ در سطح هسته دمدار، بیماری وجود ندارد بلکه این وسواس یک رفتار آموخته شده در سطح Neocortex است. یکی از شکل‎های همانند‎سازی، مومیایی کردن (Mummification) است؛ به این صورت که مثلاً شما فردی را دوست دارید و او را از دست می‎دهید؛ بعد بطور ناخودآگاه لهجه شما شبیه آن فرد می‎شود. حالا ممکن است فردی که در درون خود مومیایی کرده‎اید دچار وسواس باشد یا مناسک وسواسی داشته باشد؛ آن وقت شما هم دچار علائم وسواسی می‎شوید. بنابراین یکی از روش‎های تشخیصی، تشخیص بعد از درمان است که آزمون بالینی (Clinical trial) نام دارد.
سؤال: اگر وسواس از نوع بیولوژیک باشد و برای درمان، دارو تجویز کنیم؛ ممکن است به روان‎د‎رمانی هم نیاز باشد؟
جواب: بله، گاهی مواقع اختلال برای فرد منفعت ایجاد می‎کند. بطورمثال فرد به دلیل افسردگی از یک سری مسئولیت‎ها معاف می‎شود و بعد از اینکه افسردگی رو به بهبودی می‎رود؛ هم چنان تمایل دارد افسرده باقی بماند! این موضوع اگر خود‎آگاه باشد تمارض (Malingering) و اگر ناخودآگاه باشد اختلال ساختگی (Factitious Disorder) نامیده می‎شود. بنابراین یک Sickness و یک Sickness role وجود دارد. البته نقش بیماری به این معنا نیست که فرد نقش بازی می‎کند. هر فردی در جامعه مرجعی که زندگی روانی می‎کند؛ یک نقش اجتماعی دارد. وقتی در یک هموستاز اجتماعی (هموستاز یک بخش از ناخودآگاه جمعی است) به فردی بر اساس بیماریش، نقش بیمار داده ‎شود؛ حتی اگر بیماری را از بین ببریم؛ جایگاه دیگری برایش تعریف نشده است؛ چون در آن هموستاز اجتماعی او نقش بیمار را دارد. بنابراین در چنین مواردی ممکن است از لحاظ بیولوژیک بیماری را رفع کنیم اما هم چنان رفتار بیماری ادامه داشته باشد که در این جا از درمان‎های سیستمی مثل خانواده درمانی استفاده می کنیم. یعنی تا هموستاز سیستم تغییر پیدا نکند بیماری قابل درمان نیست. مثل Co-Dependence یا اعتیاد متقابل، اعتیاد متقابل سیستمی است که بر اساس هموستاز آن، یک فرد باید معتاد باشد! به همین دلیل در خیلی از مواقع بیماری را درمان می‎کنیم؛ اما هموستاز خانواده شروع به برگرداندن بیماری می‎کند.
در Neuro-Linguistic Programming (NLP) افراد دارای لایه‎های ساختار ذهنی مختلفی هستند که مرکزی‎ترین لایه، لایه هویت است. لایه‎های بعدی به ترتیب لایه ارزش‎ها و باورها، لایه عادت‎ها و مهارت‎ها، لایه رفتار‎ها و لایه آخر لایه محیط است (محیط هم جزو اجزای روان ما می‎باشد). این مدل توسط "ریچارد بندلر" و "جان گریندر" رسم شده است. در مدل "گریگوری بیتسون"، در مرکز ساختار ذهنی، روح یا Spirit گذاشته شده که در کتاب‎های NLP حذف شده است؛ شاید به این دلیل که درNLP چیزی تحت عنوان Spirit قابل اثبات نیست.
"گریگوری بیتسون" اعتقاد داشته که از لحاظ عصب‎شناختی افراد دارای لایه‎های ذهنی متعددی می‎باشند. علت هر رفتاری در یکی از این لایه‎ها جای می‎گیرد (گرچه با بقیه لایه‎ها نیز تعامل می‎کند). بطورمثال تغییر رفتاری که علت آن در لایه ی عادت‎ها قرار می‎گیرد؛ سختتر از تغییری است که در لایه ی رفتارها قرار دارد و اگر این رفتار ریشه در هویت ما داشته باشد؛ تغییر آن خیلی سخت‎تر خواهد بود.
بنابراین "بندلر" و "گریندر" می‎گویند که وقتی می‎خواهید یک فضای درمانی ایجاد کنید؛ در ابتدا ببینید هدف پنداشتی تغییر چیست؟ یعنی چه چیزی قرار است تغییر داده شود و در چه صورتی می‎گوییم درمان موفق است. یکی از کارهایی که در درمان انجام می‎گیرد این است که ابتدا به مراجع می‎گوییم: "در حال حاضر از شرایط موجود شکایت می‎کنی؛ می‎خواهم بدانم شرایط مطلوب چیست؟". شرایط مطلوب و شرایط موجود می‎تواند تفاوت‎های سلبی یا ایجابی با هم داشته باشند. تفاوت ایجابی یعنی تصویر مطلوب، در حال حاضر وجود ندارد. تفاوت سلبی یعنی تصویر مطلوب این است که ایکاش چیزی که وجود دارد؛ حذف گردد (تصاویر مطلوب می‎توانند فیزیکی یا روانی باشند) سپس بایستی لایه موضوعی که قرار است تغییر یابد تعیین شود؛ هر چه جایگاه لایه موضوع به هویت ما نزدیک‎تر باشد تغییر دادن آن سخت‎تر می‎شود.
متخصصین ) NLPبرنامه ریزی عصبی-کلامی) بوسیله ی سؤالات هدف‎دار زبان فرد را عوض می‎کنند و وقتی گفتمان فرد راجع به موضوعی عوض شود متناظر با آن، ذهن هم تغییر پیدا می‎کند. بر مبنای نظریات زبان‎شناسان جدید ذهن چیزی غیر از زبان نیست. (رجوع کنید به کتاب تغییرات سریع فردی با ان. ال. پی از ریچارد بندلر با ترجمه مهدی مجرد‎زاده کرمانی)
"اروین یالوم" روش دیگری بکار می‎برد و عنوان می‎کند برای تغییر عمیق در یک فرد، Mode (روش) دیگری وجود دارد که "گریگوری بیتسون" از آن صحبت کرده است؛ اما "بندلر" و "گریندر" در الگوی خود آن را حذف کرده اند. Mode جدید "قرار گرفتن در وضعیت روح" می‎باشد که اروین یالوم آن را Ontologic mode می‎نامد. یعنی مثل‎ این که مرده‎ایم و تبدیل به روح شده‎ایم؛ در وضعیت بی‎هویتی قرار بگیریم. (رجوع کنید به کتاب هنر درمان اروین یالوم ترجمه سپیده حبیب نشر کاروان)
مدل دیگری که برای توضیح وسواس وجود دارد؛ مدل رفتاری می‎باشد. رفتار به دو صورت تقویت می‎شود: یک نوع تقویت مثبت (Positive Reinforcement) است که وقتی فرد رفتاری را انجام می‎دهد پاداش دریافت می‎کند و نوع دیگر تقویت منفی (Negative Reinforcement) است که محرک آزاردهنده پس از انجام رفتار معینی حذف می‎شود. هر دوی اینها احتمال تکرار رفتار تشویق شده را افزایش می‎دهند.
دو نوع شرطی‎سازی هم وجود دارد: شرطی‎سازی کلاسیک یا (Classic conditioning) و شرطی‎سازی عامل یا (Operant conditioning). اصطلاح شرطی‎سازی کلاسیک نخستین بار توسط "ایوان پاولف" فیزیولوژیست روسی پیشنهاد شد. در آزمایش پاولف هم زمان با دادن گوشت به سگ، زنگی به صدا در می‎آمد. صدای زنگ محرکی است که ارتباطی با غذا ندارد و به تنهایی برای سگ بی‎مفهوم است. اما به دنبال این کار، سگ بین صدای زنگ و غذا ارتباط برقرار می‎کند؛ به طوری که با صدای زنگ، حتی بدون وجود غذا بزاق او ترشح می‎شود. در این نوع یادگیری، هر گاه یک محرک بی‎اثر (صدای زنگ) به همراه یک محرک طبیعی (غذا) عرضه شود؛ پس از مدتی محرک بی‎اثر به تنهایی سبب بروز پاسخ (ترشح بزاق) در سگ می‎شود. به این محرک جدید، محرک شرطی می‎گویند؛ زیرا به شرطی می‎تواند سبب بروز رفتار شود که پیش از آن با یک محرک طبیعی همراه شود. به محرک طبیعی، محرک غیر شرطی نیز گفته می‎شود. پس اساساً یک فیزیولوژی ثانوی برای سگ تعریف می‎شود. در بستر ژنتیکی ما، یک سری آیتم‎هایی تعریف شده است و یک سری آیتم‎هایی تعریف نشده است؛ اما فضای بازی گذاشته شده است که یکی از آنها فضای Conditioning می‎باشد.
برای توضیح شکل‎گیری فوبی‎ها مدل شرطی‎سازی کلاسیک بکار می‎رود. همانطور که "واتسون" در مورد آلبرت کوچولو توضیح داده است: بطور فیزیولوژیک دو نوع ترس وجود دارد که یکی صدای بلند و دیگری سقوط می‎باشد. وقتی برای آلبرت کوچولو دیدن خرگوش با شنیدن صدای بلند همراه شود آلبرت کوچولو نسبت به خرگوشی که قبلاً برای او بی‎تفاوت بود دچار فوبی می‎شود. بنابراین یک فیزیولوژی ثانوی ایجاد می‎شود که ژن‎ها به طور غیر مستقیم آن را به وجود می‎آورند.
مدل دیگر، شرطی‎سازی عامل است و منظور از عامل، رفتارِ فردِ موضوعِ یادگیری می‎باشد. یعنی یک محرکی تنش ایجاد کرده و فرد به عنوان یک عامل، رفتاری انجام داده که تنش حذف شده است. شرطی‎شدن عامل در موقعیت‎هایی صورت می‎گیرد که پاسخ فرد بر محیط اثر می‎گذارد. برای توضیح دادن شکل‎گیری وسواس بهترین مدل رفتاری، شرطی‎سازی عامل می‎باشد که "واتسون" و "اسکینر" بیان کردند.
در نظریه شناختی یا Cognitive، که با نظریه رفتاری هم‎پوشانی زیادی دارد؛ یک سری باور‎های بنیادی وجود دارد. بطورمثال فردی که دچار اضطراب می‎شود؛ در درون خود یک باور بنیادی "تو نمی‎توانی!" دارد که ممکن است به عنوان یک Diathesis شناختی خفته مانده و تا یک سنی عمل نکند؛ حال یک استرس اضافه می‎شود و Diathesis شناختی را فعال می‎کند. به همین دلیل "آرون بک" بیان می‎کند که طرحواره‎ها State dependent هستند؛ یعنی خیلی از طرحواره‎ها در شرایط خاص بروز می‎کنند. مثل بعضی از ژن‎هایی که وجود دارند اما در شرایط خاص فعال می‎شوند (بطورمثال فردی ژن دیابت دارد اما تا وقتی دچار استرس نشود ژن تظاهر پیدا نمی‎کند)؛ همانطور، طرحواره خفته "تو نمی‎توانی!" وجود دارد ولی در اثر یک استرس خود را نشان می‎دهد.
اضطراب یک ارزیابی افراطی از خطر است. یکی از شکل‎های اضطراب یادگیری مستقیم و شکل دیگر آن یادگیری غیر مستقیم (طرحواره "تو نمی‎توانی") می‎باشد. یعنی یک سری باورهای بنیادی در مورد من، جهان و آینده (مثلث شناختی) وجود دارد که در این باورها وقتی جهان بیش از حد خطرناک و من بیش از حد ضعیف تعریف شده باشم؛ تنش ایجاد می‎شود. متخصصین شناختی تنش به وجود آمده را محصول باورهای بنیادی می‎دانند که ریشه شناختی داشته و با انجام دادن رفتاری خاص، آرام می‎شود و چون این رفتار باعث آرمیدگی (Relaxation) می‎گردد؛ یک reinforcement Negative (تقویت منفی) ایجاد شده و فرد تمایل پیدا می‎کند که مکرراً آن رفتار را انجام دهد و به این صورت Compulsion شکل می‎گیرد.
یکی از کارهایی که برای درمان اضطراب انجام می‎گیرد این است که این سیکل معیوب به وسیله آموزش آرمیدگی (Relaxation) حذف می‎شود. یعنی در رفتاردرمانی برای درمان وسواس، در مرحله اول Relaxation و در مرحله دوم Differential relaxation آموزش داده می‎شود. یعنی در حالیکه درمانجو کارهای روزمره را انجام می‎ دهد؛ با تنظیم تنفس و شل کردن عضلات خود، موفق به خود کنترلی می‎گردد. در مرحله سوم، وقتی یادگیری Differential relaxation صورت گرفت؛ فرد با تنش مواجهه پیدا کرده و اجتناب از پاسخ انجام می‎گیرد. زمانی که رفتار خودکنترلی آموخته می‎شود شناخت‎ها هم عوض می‎گردند. هر رفتاردرمانی یک شناخت درمانی است؛ چون با تغییر رفتار، یک پیام تغییر شناخت به مغز فرستاده می‎شود.
مدل دیگر برای درمان وسواس، مدل روانکاوی می‎باشد. اولین پارادایم روانکاوی که توسط فروید عنوان شد این است که هر علامتی که در خودآگاه بروز می کند ریشه‎ای در ناخودآگاه دارد. "ژاک لکان" نظریه بازگشت به فروید را بدین صورت مطرح کرد که فروید Unconscious را یک زبان می‎دانست (زبان‎شناسان مدرن می‎گویند چیزی تحت عنوان ذهن وجود ندارد؛ آن چه هست زبان است!). "لکان" می‎گوید کل ذهن زبان است؛ اما ذهن خودآگاه یک زبان و ذهن ناخودآگاه زبانی دیگر است. ما بخش ناخودآگاه را نمی‎بینیم چون زبان آن را بلد نیستیم. پارادایم دوم روانکاوی این است که، آن بخشی که در ناخودآگاه است زبانی نمادین دارد و برای اینکه بفهمیم این زبان نمادین چیست؛ باید به تداعی‎های ذهن فرد توجه کنیم.
"میلتون اریکسون" اعتقاد دارد گاهی اوقات برای اینکه حال مردم را خوب کنیم باید آنها را در حال بدتری قرار دهیم تا بین اینکه حال بدتری داشته باشند یا خوب شوند؛ مجبور به انتخاب گردند. وقتی فرد با این ماجرا مواجه شود و مجبور گردد با اصل مسئله برخورد برهنه داشته باشد؛ آن وقت "ناخودآگاه" شروع به تحلیل رفتن می‎کند.
از دیدگاه سایکوآنالیز، رفتار وسواسی یک مکانیزم دفاعی می‎باشد. مهم‎ترین مکانیزم دفاعی ناخودآگاه که منجر به رفتار وسواسی می‎شود Undoing یا خنثی‎سازی می‎باشد. مکانیسم دفاعی ایجاد کننده Obsession، Displacement یا جابجایی است.
روانکاوان می‎گویند هر سوژه‎ای که در ناخودآگاه قرار می‎گیرد انرژی کسب می‎کند. فروید این اتفاق را نیروگذاری روانی یا Cathexis می‎گوید و هر زمان در خودآگاه قرار می‎گیرد De-Cathexis می‎شود. یعنی بار فشاری که برای فرد در ناخودآگاه ایجاد می‎گردد؛ وقتی به خودآگاه می‎آید کمتر می‎شود و فرد می‎تواند آن را مدیریت کند.
سؤال: فرمودید اضطراب بیشتر می‎شود؟
جواب: در لحظه‎ای که آگاهی ایجاد می‎شود اضطراب به وجود می‎آید؛ اما وقتی وارد خودآگاه می‎شود De-Cathexis پیدا می‎کند؛ یعنی انرژی قبلی را ندارد. به همین دلیل "لکان" می‎گوید: "نوروز یعنی ماشین جهنمی"!... (برای فهم آن باید داستان ماشین جهنمی را در کتاب "گروه محکومین" کافکا خوانده باشید) از دیدگاه روانکاوی، تمام علائم نوروتیک نمادی از بخشی است که سرکوب شده و در ناخودآگاه خود را حبس کرده و انرژی پیدا می‎کند؛ آن انرژی برای این که تخلیه شود اضطراب به وجود می‎آید؛ اما وقتی به خودآگاهی می‎آید شروع به تحلیل رفتن می‎کند.
سؤال: در مورد وسواس که صحبت کردید من مدتی این مشکل را داشتم؛ طوری که اعداد را در هم ضرب و حاصلضرب را بصورت ذهنی حساب می‎کردم. بطور ‎مثال باید نسبت شماره‎های تلفن را با هم پیدا می‎کردم. بعد از مدتی اتفاقی بدون دخالت من در ذهنم شکل گرفت؛ به این شکل که به جای پیدا کردن نسبت واقعی اعداد، این مسئله را به شکل مسخره آمیزی درمی آوردم؛ مثلا در مورد شماره های 45 و80 می‎گفتم: "چهار پنج تا می‎شود هشتاد تا!". به این صورت این مسئله خودبخود حل شد. آیا این Compulsion محسوب می‎شود؟
جواب: خیر."یونگ" در کتاب خاطرات، رویاها، اندیشه‎ها نوشته است در نوجوانی جلوی کلیسایی نزدیک خانه شان بازی می‎کرده که ناگهان دچار اضطراب شده و چندین روز مضطرب بوده است. بعد تصمیم می گیرد به همان مکانی که اضطراب ایجاد شده برگردد و ذهنش را آزاد بگذارد و ببیند دلیل این حالت چیست. به همان محل برمی گردد و در حالیکه به ناقوس کلیسا نگاه می‎کرده این تصویر از ذهنش عبور می کند که قادر متعال بر روی ابری بالای کلیسا نشسته و در حال اجابت مزاج است و یک تکه مدفوع بزرگ می‎اندازد که کلیسا را دربرمی‎گیرد. "یونگ" می‎گوید وقتی اجازه داده که این تصویر به ذهنش بیاید؛ نفس راحتی کشیده و تمام تنش‎هایش از بین رفته است. آنچه "یونگ" بیان می کند یک روش درمانی است به این شکل که می گوید: "ذهن را آزاد بگذار و ببین در یک جریان آزاد چه اتفاقی پیش می‎آید." توانایی ابداع این روش توسط "یونگ"، هوش نام دارد. تعریف اختصاصی من از هوش این است: « توانایی یادگیری از خود»! زیرا ما اکثراً در حال یادگیری از دیگران هستیم... بنابراین شما هم مانند یونگ یک روش درمانی ابداع کرده اید که "ویکتور فرانکل" نیز آن را بیان کرده است. او در کتاب «انسان در جستجوی معنی» می‎گوید: "هر گاه فردی بتواند به نوروز(Neurosis) خود بخندد؛ نوروزش رو به درمان می‎رود". این روش درمانی، دیگر یک Compulsion نیست؛ زیرا ویژگی Compulsion این است که در لحظه، Obsession را خنثی می‎کند؛ اما در درازمدت Obsession را افزایش می‎دهد. روش شما که منجر به کنترل شده است یک روش درمانی محسوب می شود.

جعبه S5