روان شناسی تحلیلی یونگ

در درون کعـبه رسـم قبـله نيسـت-قسمت دوم

سرگلزایی:از نگاه امپدوکلوس فیلسوف یونانی، ما دو گرایش اساسی در شناخت داریم: گرایش لوگوسی (آپولونی) و گرایش اروسی (دیونیزوسی). در گرایش لوگوسی، ما برای شناخت هر چیز از آن فاصله می گیریم و برای شناخت ، هر چیزی را به اجزائش تقسیم می کنیم و بر مبنای این اجزاء آن را می شناسیم. این یک نوع شناخت است و نوع دیگر شناخت اروسی است. در شناخت اروسی (دیونیزوسی)وقتی که چیزی را می خواهیم بشناسیم، آن را به درون خود می کشیم یا خود را در درون آن می اندازیم. برای این شناخت فاصله ها باید برداشته و تجربه شود. پس تا با چیزی درنیامیزیم نمیتوانیم آن را بشناسیم.
وقتی به مولانا پس از ملاقات با شمس نگاه می کنیم می بینیم تأکیدش بر یک شناخت دیونیزوسی یا اروسی است که مهمترین مثال آن در ذهن من همان داستان فیل در تاریکی است . آنان که تلاش می کردند فیل را با عقل جزیی یا همان عقل آپولونی بشناسند قادر به شناختش نبودند، اما اگر در کف دست اینها شمع بود یکجا آن را می شناختند یکجا یعنی با عقل کلی. این موضوع خود نشان می دهد که مولانا از شناخت آپولونی به سمت دیونیزوسی حرکت کرده است. دقت بفرمایید که بین گرایش آپولونی و گرایش دیونیزوسی باید یک تعادل برقرار باشد. مثلا در تحقیقات علمی و در مدیریت معاش ما نیاز به نگاه آپولونی (لوگوس) داریم و نمی توان در این حوزه ها نگاه مولانای دیونیزوس شده را توصیه کرد!
این نکته مهم است که در نظر داشته باشیم جامعه ای که خیلی آپولونی است باید برای آن انجیل بخوانیم یا غزل مولانا و حافظ. این ها ادبیات دیونیزوسی هستند و نقش یک مصلح را برای آن جامعه دارند اما برای یک فرهنگی که دیونیزوسی است و در دیونیزوسی بودن دچار افراط شده، باید به این جامعه نگاه آپولونی تزریق شود من جامعه ی خودمان را دچار فرهنگ افراطی دیونیزوسی می بینم وبه این جامعه به جای غزل خواندن و سماع ریاضی و حقوق خواندن را توصیه می کنم.
در یونان باستان یک تعادل جالب بین مذاهب آپولو و دیونیزوس برقرار کرده بودند، در معابد آپولونی اعتقاد داشتند که سه ماه از سال آپولو از معبد میرود. در واقع خدایان یونان خیلی اومانیستی هستند،آپولو به مسافرت میرود، دیونیزوس در این سه ماه در معابد مستقر میشود و کاهنان دیگر معابد را نمیگرداند، زنانی میآیند که به جای وعظ و توصیه به تقوا و انجام تکلیف، شروع به دادن شراب میکنند، در واقع ساقی میشوند و سماع میکنند.
تاثیر این تعادل یونانی را به خوبی دراین بیت حافظ هم میتوان پیدا کردکه می گوید:
نگویمت همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش
.نکته بعدی در خصوص بحران میانسالی این است که آدم هایی که آپولونی زندگی کرده اند و خدا را از طریق مذاهب آپولونی شناختند، به نقطه ای میرسند، که انگار این دین دیگر به آنها جواب نمی دهد. یعنی این دین تکلیف مدار برای نیمه اول زندگی آنها بوده است. در این جاست که مولانا میگوید: وقتی در خشکی هستی نیاز به لباس و مرکب داری ولی وقتی به لب آب رسیدی، آنجا باید هم مرکب و هم کفشت را رها کنی.
در درون کعبه رسم قبله نیست
چه غم ار غواص را پاچینه نیست
وقتی به درون کعبه میروی دیگر نمیتوانی قبله ای داشته باشی و به جای اینکه رو به قبله نماز بخوانی دور خود میچرخی و سماع میکنی. منطق سماع، منطق دین درون کعبه قرار گرفتن است.
کسی که می خواهد وارد دریا شود باید لباسش را در بیاورد باید دیونیزوسی با آب و دریا برخورد کند. این غواص بودن در واقع نماد تفکر دیونیزوسی است. وقتی مولانا در بحران میانسالی قرار میگیرد، یعنی به آخرین نقطه آپولونی رسیده . آنجا به دریا می رسد پس باید برود پاچینه (دامن لباس) را در بیاورد و در آب غوطه ور شود.

خرسندی:به نکات خوبی در خصوص شخصیت آپولونی مولانا اشاره کردید. مولانا از کودکی همراه پدر به مجالس سخنرانی او میرفته، بچه ای درس خوان و به قول امروزی ها مثبت بود حتی به سن 18 سالگی که میرسد باز هم پدرش است که برایش تصمیم میگیرد و زن میگیرد. هر آنچه پدر می خواسته به درستی اجرا میکرد و بچه خوب بابا بوده است. پدر آرزو داشته مولانا روزی واعظی چیره دست شود که می شود. تمام خواسته های سلطان العلما توسط فرزندش مولانا به خوبی اجرا میشود و زمانی هم که پدر مولانا فوت می شود ادامه تربیت پدر بر عهده محقق ترمزی که از جنس سلطان العلما است ادامه مییابد. به نظر شما از دیدگاه روانشناسی آیا بخش هایی از روان مولانا سرکوب شده بود که وقتی به شمس تبریزی برخورد میکند آن بخش های زیست نشده زندگیش طغیان میکند؟
سرگلزایی:دقیقا همه کسانی که کودک مطیع هستند، دچار سرکوب روانشناختی میشوند برای اینکه در مرحله اجتماعی شدن، نهادهای اقتدار مثل خانواده، آموزش و پرورش، دولت و مذهب که میگویند این خوب است و آن بد است، "من بد" را سرکوب میکنند نتیجه این است که یک نقاب "من خوب" یا پرسونا شکل می گیرد که هرچه بد است در پشت آن پنهان می شود.
در هر جامعه ای کسانی که به حد افراط "کودک مطیع" هستند و از نهادهای اقتدار تبعیت می کنند بیشترین سرکوب شدگی روانی را دارند. در نتیجه شما بحران میانسالی را هیچ وقت در آدمهای شلخته، قانون گریز و شکست خورده ها ندارید. بحران میانسالی مربوط به کسی است که بخش زیادی از روانش را سرکوب کرده است و به عنوان جایزه این سرکوب ها، هی بالا رفته و مدال گرفته است، تهجد کرده، روزه گرفته، دست به مال مردم نبرده، نگاه به ناموس مردم نکرده و ... همه اینها یعنی سرکوب. این ها یک بخش از زندگی را زندگی کرده اند، سایه این جا میگوید که من سهمم را میخواهم و در این جاست که آدم های موفق دچار بحران میانسالی می شوند.
تنها مولانا نیست که این طور می شود انسان های دیگری مثل امام محمد غزالی که فقیهی است، عارف مسلک می شود. عطار داروسازی که عارف می شود. ناصر خسرو و یا آدم هایی دیگری از این دست که زیادند.
نکته مهم درباره این آدم ها این است که یک کسی آمده جرقه ای به آنها زده و رفته و آن آدم خیلی آدم مهمی هم نبوده است.
پس در ملاقات شمس و مولانا ما نباید دنبال یک چیز عجیب و غریبی باشیم. ممکن بود که هر کس دیگر هم بیاید و این تلنگر را به مولانا بزند که این تلنگر را شمس زد. تلنگر شمس دیونیزوس خفته مولانا را بیدار کرد. این دیونیزوس دستار آپولونی را از سر مولانا فروانداخت و او را غزلسرای دیونیزوسی کرد. آپولو و دیونیزوس با هم ناسازند و کشمکش دارند
یک سو کشان سوی خوشان، یک سو کشان با ناخوشان
یا بشکند یا بگذرد کشتی در این سیلاب ها
در جدال بین مولانای آپولونی و مولانای دیونیزوسی وجه هرمسی مولانا فعال می شود و بین این دو "ناساز" میانجی گری می کند و پل می زند، چیزی که در نیچه اتفاق نیفتاد و نیچه دچار فروپاشی روانی شد.وجه هرمسی مولانا در مثنوی بیدار میشود. ما در فیه مافیه مولانای آپولونی را داریم، در غزلیات شمس مولانای دیونیزوسی را داریم و به مثنوی که می رسیم وجه هرمسی مولانا کاملا مشخص است. در مثنوی مولانا قصه گوست، قصه در قصه چیزی جز پیچاندن نیست، برای اینکه ذهن خودآگاه بتواند در ذهن ناخودآگاه نفوذ کند. هرمس نافذ و رند است. آن قدر رندی که من در مولانای قصه گوی مثنوی میبینم در حافظ نمیبینم.چرا که حافظ دیونیزوس است و دیونیزوس رند نیست، به نظر من این وجه هرمسی در مولانا باعث شد تا او در نقطه متعادلی بین وجه آپولونی و دیونیزوسی قرار بگیرد. هرمس شفای تمام آرکی تایپ هاست به جز خودش. این داستان رشد مولانا بود.

خرسندی:تا اینجا مشخص شد که مولانا دارای یک شخصیت آپولونی بوده، یعنی همه چیزش روی برنامه و در راستای تربیت پدر رشد کرده و به واعظی چیره دست تبدیل شده است. تا اینجا شخصیت مولانا مورد بررسی قرار گرفته، رها کنیم و ببینیم که شمس دارای چه ویژگی هایی بوده؟ شمس از بچگی با خانواده دچار مشکل بوده است. در خصوص پدرش میگوید: پدر من آدم خوبی بود، ولی عاشق نبود، آدم خوب یک چیز است و آدم عاشق چیز دیگری یا بحث هایی که بین شمس و پدرش در میگرفته نشان میداده که پدر درکی از فرزند خود نداشته و شمس هم فرزندی نبوده که به حرف های پدر گوش بدهد و آرزوهایی را که برای او داشته جامه عمل بپوشاند. شمس خود را جوجه مرغابی دریای معرفت معرفی میکرد در حالی که پدرش او را جوجه مرغ خانگی می خواست. در دو دنیای کاملا متفاوت بودند. پس این چالش ها را با خانواده داشته در حالی که مولانا چنین چالش هایی را نداشته است و از طرف دیگر شمس با استادهای خودش هم در مکتب مشکل داشته، آدم ناآرامی بوده که نمیتوانسته سر کلاس درس حضور داشته باشد. پس ویژگی های یک درسخوان را هرگز نداشته است. در سن جوانی حدودا 17 سالگی از خانه فرار می کند وراهی سفر میشود. چنین آدمی با این ویژگی هایی که از او برشمردیم نقطه مقابل مولاناست.

سرگلزایی:از حرفهای شما اینطور برداشت کردم که شمس چارچوب اجتماعی شدن را از اول نپذیرفته است، مثل عیسی مسیح. او نمونه ای از یک دیونیزوس مطلق است. اول این که پسر بی پدری است دیگر این که انگ نامشروع بودن و حرام زادگی خورده پس در گهواره سخن میگوید و روح القدس پیش از او به سراغش آمده است و در جوانی هم به صلیب کشیده میشود. پس مسیح گرفتار بحران میانسالی هم نمی شود،او مصداقی از خدا-انسان است. با این توصیفی که شما از شمس میکنید شمس از اول دیونوسوس بوده حالا باید ببینیم که در سن 50 سالگی به بعد تبدیل به چه آرکی تایپی میشود و چگونه روی مولانا تاثیر گذاشته است. آیا تاثیر دیونیزوسی روی مولانا گذاشته است یا یک تاثیر "هادسی "میگذارد. در اسطوره های هلنی-المپی هادس سرزمین مردگان، اشباح، سایه ها و دفینه هاست بنابراین از ویژگی های شخصیت های هادسی کشف دفینه هاست

جعبه S5