روان شناسی تحلیلی یونگ

افسانهٔ پسیشه، فلسفهٔ افلاطونی و درمانگر یونگی

افسانهٔ پسیخه (یا سایکی یا پسیشه) یکی از داستان های اساطیری و نمادین یونان و روم باستان است که حداقل از این نظر که نام سایکی (psyche) معادل کلمه ی «روان» و پیشوند کلمات روان شناسی و روانپزشکی است باید مورد علاقه ی متخصصان حوزه ی سلامت روان قرار گیرد.

گرچه نخستین بار این افسانه در سدهٔ دوم میلادی توسط Lucius Apuleius Madaurensis فیلسوف افلاطونی در کتاب «استحاله» یا Metamorphoses روایت شده‌است، امّا قدمت این افسانه بدون شک به اعصار قبل از این دوران بازمی‌گردد.

"پسیشه" دختری بود زمینی ، میرا و بسیار زیبا که دختر پادشاه یک سرزمین افسانه ای بود . او آنقدر زیبا بود که "آفرودیت" (ونوس) الهه عشق و زیبایی به او حسادت کرد . آفرودیت پسری داشت به نام آمور، یا اِروس یا « کوپیدو» یا کیوپید. کوپیدو فرزند آفرودیت و آرس مأمور عاشق کردن و فحل کردن انسانها و حیوانات و گیاهان است . اَمور (عشق) تیر و کمانی طلایی دارد و هر آن که را که آفرودیت مقدّر کند ، سینه اش را هدف این تیرهای طلایی قرار می دهد . پس از اصابت تیر ، فرد تیر خورده عاشق کسی می شود که برای اولین بار سر راهش قرار گیرد. یونانیان باستان بر این اعتقاد بودند که "شرایط عشق" را آفرودیت با تیر های طلایی کوپیدو ایجاد می کند .

اروس ( کوپیدو) نه تنها عاشق شدن انسانها بلکه فحل شدن حیوانات و گیاهان را نیز برعهده دارد و اساساً زاد و ولد جهان را با دستور آفرودیت انجام می دهد . زمانی که افرودیت به پسیشه حسادت کرد از اروس خواست که در خواب ، پسیشه را به تیر خود زخمی کند و همزمان بشر بسیار زشتی در برابر او قرار داده شود تا پسیشه عاشق او شود . ولی زمانی که اروس بر بالین پسیشه قرار گرفت ، پسیشه چشمانش را باز کرد و با وجودی که اروس نامرئی بود پسیشه در عمق نگاه او نظر افکند . اروس به یکباره دستپاچه شد و تیر در شانه خودش نشست و"اروس" عاشق "پسیشه" شد . آفرودیت که از این ماجرا مطلع شد به "اروس" اجازه نداد تا با پسیشه ازدواج کند . "اروس" نیز دست به اعتصاب زد . از آن پس اروس هیچ موجودی را با تیر خود عاشق نکرد و چون هیچ موجودی عاشق نمی شد ، بالطبع زاد و ولدی نیز صورت نمی گرفت . این روند باعث شد جهان به سمت خشکی و نابودی برود . "آفرودیت" که جهان را در معرض نابودی دید، چاره کار را در این دانست که کمی از تصمیم خود کوتاه بیاید و اجازه داد "اروس" با " پسیشه" عشق بازی کند با این شرط که "پسیشه" در یک کاخ در دنیای خدایان تنها باشد و اروس فقط حق داشته باشد بدون دیدن پسیشه آنهم در تاریکی شب با او هم آغوشی کند . و در صورتی که این انسان فانی کوپیدو را ببیند ، فاصله ای به وسعت شرق و غرب عالم بین شان بوجود آید . در همین اثنا پدر و مادر پسیشه (پادشاه و ملکه) که سخت از وضعیت دخترشان که علیرغم زیبایی بی حدّ و حصرش هیچ خواستگاری نداشت نگران بودند، به کاهن معبد آپولو متوسّل شدند . نسخه کاهن این بود که برای شکستن طلسم (نفرین خدایان) پسیشه باید لباس عروس بر تن بر قله کوهی نهاده شود تا هیولایی با او درآمیزد و خدایان از نفرین خود دست بکشند . "پسیشه" بر بالای کوه رفت و آفرودیت نیز از باد مغرب ( زفیروس ) خواست تا پسیشه را به یکی از کاخهای خدایان ببرد تا شب به شب "اروس" در تاریکی مطلق با او عشق ورزی کند. گرچه پسیشه هرگز همسرش را ندیده بود امّا عشق بی نظیر او را در این عشق بازی ادراک می کرد و از او نمی ترسید . این روند ادامه پیدا کرد تا زمانی که کوپیدو به پسیشه (که هرگز داماد را ندیده بود) اجازه داد به دیدن خانواده اش برود. خواهران پسیشه برای دیدن او به کاخ آمدند . آنها از پسیشه سراغ شوهرش را گرفتند. پسیشه به آنها گفت که او را نمی شناسد چون او در تاریکی شب می آید و در تاریکی شب هم می رود و به من هم اجازه روشن کردن چراغ نمی دهد . خواهران پسیشه که به او حسادت کرده بودند گفتند که قطعاً این همان هیولاست است و قصد ش این است که پس از بارداری و زایمان ، تو ونوزادت را با هم ببلعد. این گفته خواهران باعث شد پسیشه ، بر خلاف قولی که داده بود ، شب هنگام ، زمانی که اِروس در خواب بود چراغی روشن کند و این بار پسیشه عاشق اِروس شد . پسیشه چنان مبهوت زیبایی اِروس شده بود که روغن داغ چراغ بر اِروس (کوپیدو) ریخت و اِروس را از خواب بیدار کرد . به محض اینکه چشمان اِروس به روی پسیشه باز شد ، همانطور که آفرودیت گفته بود ، آن دو به فاصله شرق و غرب عالم از یکدیگر دور شدند . پسیشه بعد از این جدایی عزم آن کرد تا از خواهران حسود خود انتقام بگیرد . به آنها گفت که هم آغوش شبهای من سلطان زیبا رویی است که پذیرای شما نیز هست و شما برای وصال با او باید به همان قله کوه بروید ، خودتان را پرت کنید تا باد مغرب شما را نزد سلطان زیبا روی ببرد . خواهران نیز چنین کردند و چون باد چنین ماموریتی نداشت ، خواهران پسیشه از قله پرتاب شدند و از بین رفتند . سپس پسیشه از کاهنان خواست تا از خدایان بخواهند بدعهدی او با کوپیدو را مورد عفو قرار دهند . آفرودیت درخواست کاهنان را پذیرفت اما شرط هایی برای این عفو قرار داد و گفت اگر پسیشه بتواند از آزمون هایی که برای او قرار داده ام سربلند بیرون بیاید ، مورد عفو قرار خواهد گرفت .

ماموریت اوّل پسیشه این بود که کوهی از غلّه های مخلوط را که آفرودیت فراهم آورده بود، تا قبل از غروب آفتاب از هم تفکیک کند . این کار برای پسیشه غیرممکن بود ولی لشگری از مورچه ها به کمک او آمدند و این کار را برای او پایان رساندند.

ماموریت دوّم پسیشه این بود که باید از بُزهای پشم طلایی که بسیار خطرناک بودند ، پشم می چید و برای آفرودیت می آورد . این ماموریت سخت نیزبا کمک و یاری علف های آن منطقه به خوبی انجام شد. بدین شکل که علف های چسبناک ، بخشی ازپشمهای گوسفندان را کندند و به دست پسیشه رساندند .

مأموریت سوّم پسیشه این بود که از چشمه ای که مار سه سر خطرناکی از آن محافظت می کرد کوزه ای آب برای آفرودیت بیاورد . آنجا نیز "عقابی" به کمکش آمد و ظرف آب را پر کرد . بنابر این پسیشه هر سه مأموریت خود را به کمک طبیعت به خوبی به پایان رساند اما آفرودیت به این سادگی دست بردار نبود .آفرودیت به پسیشه گفت که تو آنقدر سختی کشیده ای که پیر و زشت شده ای بنابراین باید به سرزمین مردگان (زیرزمین) بروی و از "پرسفون" (همان پروسرپینا ، ایزدبانوی سرزمین ارواح ، دختر زئوس و دیمیتر و همسر هادس خدای دنیای زیرین) تقاضا کنی تا در این جعبه ، برای تو اکسیر زیبایی و جوانی بریزد و تو بعد از باز کردن در جعبه دوباره زیبا خواهی شد .

پسیشه با راهنمایی بُرجی که می خواست برای رفتن به جهان مردگان از آن بپرد راه ورود به سرزمین ارواح را پیدا کرد غافل از اینکه آفرودیت و پرسفون با هم تبانی کرده بودند و به جای اینکه در جعبه "اکسیر جوانی" ریخته شود ، "اکسیر خواب ابدی" ریخته شده بود و به محض باز کردن در جعبه ، پسیشه به خواب ابدی فرو رفت .

پس از این ماجرا کوپیدو به سراغ پسیشه می رود و با بالهای خود خواب را از صورت او می زداید . سپس نزد ژوپیتر (زئوس ، خدای خدایان) می رود و داستان خود را با او در میان می گذارد . زئوس (ژوپیتر ) نیز شکایت او را می پذیرد و با عروسی اروس و پسیشه موافقت می کند و پسیشه که از "میرایان" بود ، با نوشیدن شراب خدایان (آمبروزیا) "نا میرا " می شود و با کوپیدو ازدواج می کند . عصارهٔ داستان این است که مبداء وخاستگاه پسیشه میرایی و فنا پذیری بود اما مقصد و سرنوشت او نامیرایی و فنا ناپذیری و جاودانگی است . ثمره ازدواج "اروس و پسیشه" دختری است بنام "هِدون" ( به معنی خوشی و لذت) که در اساطیر یونان ایزدبانوی لذّت زوال ناپذیر است. با بررسی این داستان اسطوره ای می توان فهمید که یونانیان و رومیان باستان (بخصوص افلاطونیان) چه دیدگاهی پیرامون روان داشته اند:

- اوّل : روان ریشه در مَتریال و مادهٔ فناپذیر دارد و اگر روان صرفاً در خاستگاه خودش بماند با مرگ از بین می رود . اما مقصد روان جاودانگی است که برای رسیدن به آن ، آزمونهای بسیار سختی را باید از سر بگذراند. پس همهٔ انسانها واجد روان نامیرا نیستند و با پوسیدن جسم در خاک ، روان نیز نابود می شود. تنها کسانی که از آزمون های دشوار عبور کنند واجد وجه نامیرا و جاودان می گردند. بنابر این بسته به اینکه از چه زاویه ای به روان نگاه کنیم (مبدا یا مقصد) ، نگاه فیلسوف افلاطونی به روان می تواند ماتریالیستی یا غیرماتریالیستی باشد ، شبیه همان چیزی که مولانا سروده است :

تن زده اندر زمین چنگالها / می کشاند سوی بالا ، بالها

و ملاصدرا گفته است: « النّفس جسمانیّة الحدوث، روحانیّة البقاء » یعنی روان خاستگاهی جسمانی و بقائی روحانی دارد.

- دوّم : دعوت کننده ی پسیشه ، کوپیدو، اَمور یا اِروس است ، کار اروس وصل کردن و مأموریت او زاد و ولد است. این همان « لیبیدو » است که فروید آن را « ذاتِ روان » می داند. شاید اهمیت عشق در گفتمان و ادبیات عرفانی ریشه در همین اسطوره داشته باشد.

- سوّم : انسان ها می توانند محبوب خدایان باشند مشروط بر این که چارچوب های خدایان را رعایت کنند و در تاریکی و بی خبری بمانند! ولی انسان کنجکاو است و میل به دانستن در او بر میل به امنیت و آسایش غلبه می کند و از خط قرمز خدایان عبور می کند: چه آدم و حوّا در افسانه های عِبری که میوه ممنوعه را خوردند و چه پسیشه ای که چراغ ممنوعه را افروخت از بهشت رانده شدند. گویا زمانی که انسان به اختیار و انتخاب خود آگاه می شود از درگاه خدایان رانده می شوند (هبوط) . انسان در یک "معصومیت خوشایند کودکانه" متولد می شود ولی زمانی که میوه ممنوعه را می خورد و از حق انتخاب خود استفاده می کند از حلاوت بی خبری محروم می شود. او دیگر نمی تواند به شادکامی کودکانه برگردد، راهی برای بازگشت نیست، او باید به خطر کردن ادامه بدهد و پیش برود تا خود در جایگاه خدایان بنشیند ( غروب بُت ها و اومانیسم نیچه)

- چهارم : با خوانش یونگی می توانیم راجع به آخرین مرحله از سفر پسیشه بگوییم وقتی انسان برای بدست آوردن صندوقچه زیبایی ( کنایه از هنر و خلاقیت ) به زیر زمین (کنایه از ناخودآگاه) وارد می شود ممکن است دچار خواب ابدی (کنایه از جنون) شود . بنابر این "ارتباط با ناخودآگاه" ممکن است ما را به یک دنیای اوتیستیک ، خیال پردازانه ، خواب آلوده و سایکوز( بیماری پسیشه) پرتاب کنند. در همین راستا "جوزف کمبل" در کتاب "قدرت اسطوره" می نویسد :

"عارف" در همان دریایی شنا می کند که "دیوانه" در آن غرق می شود.

عارف کیست؟ انسانی که قادر است به دنیای Autistic درون خود سفر کند و از آنجا سوغاتی بیاورد و آن سوغات، "نگاه منحصر به فرد او به جهان" است. گویا انسان برای "هنرمند شدن" و "خلاقیت" ناگزیر باید به این سفر تن در دهد و اگر انسانی با ناخودآگاهی خود ( مخزن گنجینه ها ) ارتباط نداشته باشد هیچگاه قادر نخواهد بود به نگاه یگانهٔ خود self-actualization) یا ( individuation دست یابد چرا که هر چه در دنیای بیرون می آموزد تکراری است و برای یافتن چیزهای جدید باید در مخازن زیر زمینی خود (ناخودآگاه) کاوش کند و این خطر هم وجود دارد که در زیر زمین خود غرق شود یا به تعبیری دچار "سایکوز" شود. جالب اینجاست که همانند پسیشه که به دنبال جوانی ابدی به سزمین تاریک هادس سفر کرد در داستان های عارفانه نیز "خضر" برای یافتن آب زندگانی به ظلمات رفت.

پنجم : در این افسانه دیدید که پیش نیاز ورود به جهان زیرین موفقیت در آزمون هایی است که مقصود آنها عناصری مادّی بودند: غلّه، پشم و آب! پس لازمهٔ نامیرا شدن روان این است که سالک بتواند « طبیعت » و قواعد آن را بشناسد و به کار بگیرد. در افسانه ی پسیشه ، مورچه ها، علف ها و عقاب ( حشرات – گیاهان – جانوران) به کمک پسیشه می آیند تا از آزمون ها سربلند بیرون آید. این همان سلامت جسمانی ( زیستی ) است که برای ورود به ناخوداگاه ضروری است.

ششم : اریک فروم در کتاب "بحران روانکاوی" و کتاب "هنر گوش دادن" می گوید دو تعبیر از تاناتو (غریزهٔ مرگ) وجود دارد یکی دوگانهٔ «لیبیدو-تاناتو» مثل " یانگ و یین " در فلسفهٔ چینی که مکمّل یکدیگرند و باید با هم باشند و دیگری "تاناتوی افراطی" است که مرگ را جلو می اندازد و در روانپزشکی به صورت ولع خودکشی یا دیگرکشی خود را نشان می دهد. در این داستان "تاناتوی افراطی" را می توان در دو خواهر پسیشه مشاهده کرد چرا که آن دو، بدون داشتن شایستگی ، قصد ورود به جایگاهی را داشتند که قابلیت های آنرا بدست نیاورده بودند و این باعث نابود شدن شان شد. در فلسفهٔ افلاطونی که در عرفان ایرانی هم نفوذ زیادی دارد همه کس قابلیت تجربهٔ وحیانی و ورود به جهان خدایان را ندارد، قدم اوّل را در انتخاب خدایان برمیدارند!

- هفتم :در ابتدای عاشقی کوپیدو ، پسیشه خواب بود، سپس عشق بازی در تاریکی ادامه یافت، آگاهی موجب حرمان و حسرت شد و مراحل دشواری پیش آمد تا وصال دوّم مقدور شد.

حافظ در باره این حالت چنین سروده است :

"که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"

می توان چنین برداشت کرد که ابتدای عشق در خواب و تاریکی همان عشق نوروتیک ( روان نژندانه ) است که تحت تاثیر پروجکشن ( فرافکنی ) آنیما/آنیموس به فردی دیگر به وجود می آید که نهایت آن ناکامی است زیرا روشنایی باعث فروپاشی فرافکنی می شود. برای این که عشق ادامه پیدا کند نیاز است فرد با آنیما/آنیموسِ درون خود ارتباط برقرار کند.همچنین لازم است به پختگیهایی (بلوغ) دست یابد . آن وقت است که می توند آن فرد دیگر را آن گونه که هست ببیند و بپسندد ، نه آن گونه که آرزو دارد.

- هشتم : یونگ و نویونگی ها معتقدند که اسطوره ها نقشهٔ راه روحانی بشر هستند و اسطوره نویسان مُلهَم این نقشهٔ راه. بر این مبنا "درمانجو" سالکی است که «میوهٔ ممنوعه» انتخاب و آگاهی را خورده و با ذات دریغناک (تراژیک) زندگی آشنا شده است. او همان "پسیشه در حال سفر" است ، سفری از «پسیشه میرا» به «پسیشه نامیرا» و درمانگرِ اسطوره محور باید بتواند تشخیص دهد که این پسیشه در کدام مرحله است و برای رفتن به مرحله بعد به چه ابزار هایی نیاز دارد و چه خطرهایی او را تهدید خواهند کرد . با این نگاه افسانه ها کارکردی بیشتر و مهمتر از سرگرمی پیدا می کنند.

دکتر محمدرضا سرگلزایی

جعبه S5