ناخودآگاه

  • ویکتورفرانکل بنیانگذار معنادرمانی

     "معرفی کتاب"
     
    نام کتاب: ویکتورفرانکل بنیانگذار معنادرمانی
    نویسنده: احمدرضا محمدپور
    انتشارات: دانژه - ۱۳۹۰
                         
    ویکتور امیل فرانکل در سال ۱۹۰۵ در وین (پایتخت اتریش) متولد شد، در سال ۱۹۳۰ پزشک شد و در سال ۱۹۳۷ مطب روان پزشکی خود را دایر کرد. در سال ۱۹۴۱ ویکتور فرانکل و خانواده اش به دلیل یهودی بودن به اردوگاه های کار اجباری (آشویتز) فرستاده می شوند. پدرش در اردوگاه بر اثر ذات الریه روی دست هایش جان می سپارد، مادرش در اتاق گاز آشویتز و برادرش (والتر) در زیر آوار یکی از معادن اردوگاه جان می سپارند و همسر ۲۴ ساله اش (تیلی) بر اثر گرسنگی جان می دهد. در ۲۷ آوریل ۱۹۴۵ اردوگاه تورکهایم توسط نیروهای آمریکایی آزاد می شود و زندانی شماره ۱۱۹۱۰۴ که حالا در سن چهل سالگی است پس از چهار سال اسارت و رنج به وین بر می گردد. در همان سال فرانکل در مدت ۹ روز کتاب "تجارب یک روانپزشک از اردوگاه کار اجباری" یا "تحت هر شرایطی به زندگی بله بگو" را برای ماشین نویس هایش دیکته کرد. این کتاب در ترجمه انگلیسی به "انسان در جستجوی معنا" تغییر عنوان داد و به فارسی هم به همین نام منتشر شده است.
    فرانکل پس از بازگشت به وین به اصرار دوستانش ریاست بخش عصب شناسی پلی کلینیک وین را عهده دار شد و برای ۲۵ سال بر این مسند باقی ماند. او در سال ۱۹۴۸ مدرک دکتری فلسفه خود را از دانشگاه وین دریافت کرد در حالی که عنوان رساله دکتری او "خدایی که در ناخودآگاه ماست" بود. این رساله با عنوان "خدا در ناخودآگاه" توسط دکتر ابراهیم یزدی به فارسی ترجمه شده و انتشارات رسا آن را منتشر کرده است.
    ویکتور فرانکل در ۶۷ سالگی گواهی نامه خلبانی اش را دریافت کرد. او در ۱۹۹۷ چهار روز پس از دریافت بیست و نهمین درجه دکتری افتخاری اش در سن ۹۲ سالگی درگذشت.
                       
    ویکتور فرانکل با روان کاوی (روان شناسی عمق) کاملا آشنایی داشت. او از ۱۵ سالگی در جلسات سخنرانی شاگردان فروید شرکت می کرد و سال ها با فروید مکاتبه داشت اما فرانکل برخلاف فروید نگاهی روحانی (Spiritual) به زندگی داشت، زندگی را دارای معنا می دید و غایت تقلاهای انسان را جستجو برای کشف این معنا می دانست. دیدگاه فرانکل متأثر از جریانی فلسفی بود که اگزیستانسیالیسم نام دارد. اگزیستانسیالیسم که موج سوم روان شناسی (روان شناسی انسان گرا) را راه اندازی کرده است، برخلاف دیدگاه ارتودوکس روان کاوانه و دیدگاه رادیکال رفتار گرایی برای انسان یک تفاوت بنیادین و ماهوی نسبت به سایر حیوانات قائل است و آن "حق عصیان" علیه جبرهای زیستی و اجتماعی است.
    بنابراین برای فهم شیوه زندگی، کار و نظریه پردازی ویکتور فرانکل لازم است که بستر فلسفی افکار او را بشناسیم. 
    نویسنده کتاب "ویکتور فرانکل بنیان گذار معنا درمانی" این مهم را به خوبی شناخته است لذا کتاب با شرح "نیروهای سه گانه روان شناسی" شروع می شود و خواننده با جریان های فکری و فلسفی شکل دهنده به تاریخ مسیر روان شناسی در قرن بیستم کاملا آشنا می شود. پس از آن نویسنده نظریات و فعالیت های حرفه ای ویکتور فرانکل را معرفی می کند و در ادامه، مسیر معنا درمانی را پس از ویکتور فرانکل دنبال می کند.
    کتاب مذکور روان و عمیق است و نویسنده ازمنابع  فراوان برای فهم و انتقال مطلب استفاده کرده است بنابراین خواننده این کتاب علاوه بر آشنایی با شخصیت و آرای ویکتور فرانکل به طور مختصر ولی عمیق با جریان اگزیستانسیالیسم و اومانیسم در فلسفه و روان شناسی آشنا می شود.
    علاوه بر این وجود پیوست های دقیق در این کتاب (پی نوشت ها، واژه نما و موضوع نما) باعث می شود که این کتاب با وجود اختصار بتواند همچون یک کتاب درسی مورد استفاده دانشجویان و پژوهشگران این عرصه قرار گیرد.
     
    دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
  • به تغییرات کوچک بیندیشیم

    به تغییرات کوچک بیندیشیم

    وقتی از سلامت روان صحبت می‌شود، هم سلامت فردی و هم سلامت اجتماعی روان مد نظر است و این گونه نیست که این دو از هم جدا باشند. از این نظر، پیوند دوطرفه‌ای میان جامعه و فرد وجود دارد.
    به این معنا که یک جامعه سالم، افراد سالم در خود پرورش می‌دهد و از سوی دیگر، افراد سالم، یک جامعه سالم را تشکیل می‌دهند. اما گاهی اوقات ناهنجاری‌ها و آسیب‌های اجتماعی می‌توانند آسیب‌های روان‌شناختی مشابه در افراد ایجاد کنند. در چنین مواقعی معمولا گفته می‌شود، فلان جامعه افسرده است یا فلان جامعه تمایل به خشونت دارد. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که هر جامعه‌ای دارای روان است؛ اما اینکه این روان (اجتماعی) چه ویژگی‌هایی دارد و چگونه خود را در روان و رفتارهای فردی تک‌تک ما نشان می‌دهد، موضوعی است که بهتر دیدیم آن را با دکتر محمدرضا سرگلزایی، روان‌پزشک و پژوهشگر حوزه فلسفه و اسطوره مطرح كنيم. دکتر سرگلزایی دارای دکترای تخصصی روان‌پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی مشهد است. او در سال 83 از سوی ستاد مبارزه با مواد مخدر کشور پژوهشگر برتر در زمینه پیشگیری و درمان سوء‌مصرف مواد شناخته شده و همچنین از سال 2002 تا‌کنون عضو شبکه رابطین آموزشی انجمن جهانی روان‌پزشکی بوده است. «شخصیت سالم»، «یادداشت‌های یک روان‌پزشک»، «ترک اعتیاد موفق»، «حرف‌هایی برای امروزی‌ها»، «خودت را دوست داری؟» و«وقتی که باید به روان‌پزشک مراجعه کرد» برخی از کتاب‌های اوست.
    آقای دکتر! شما در سال‌های اخیر از حیطه روانشناسی فردی به سمت روانشناسی اجتماعی یا جنبه‌های اجتماعی سلامت روان تمایل پیدا کرده‌اید. ضمن بیان دلایل این گرایش، بفرمایید که آیا برای اجتماع می‌توان روانی مستقل و جدا از روان فردی در نظر گرفت؟

    من به عنوان روان‌پزشک، وقتی در مطبم نشسته‌ام و مردمی كه برای درمان به من مراجعه می‌کنند را بررسی می‌کنم، متوجه می‌شوم که سه دسته مشکلات در میان بیماران وجود دارد: مشکلات اول از نوع زیست شناختی هستند، یعنی همچنان که قلب دچار مشکل می‌شود، مغز هم در مواقعی به بیماری‌های خاصی دچار می‌شود‌. برخی از این بیماری‌ها در حیطه حسی‌– حرکتی قرار دارند که متخصصان مغز و اعصاب باید به درمان آنها بپردازند و دسته دیگری هم نیاز به جراحی دارند که جراحان مغز باید به آن بپردازند. برخی دیگر از این مشکلات هم مربوط به بیوشیمی مغز می‌شود که در حوزه حسی‌– حرکتی خود را نشان نمی‌دهند، بلکه بروز هیجانی و فکری خاص دارند، مثلا کسی که مت آمفتامین یا همان چیزی که به نام شیشه و آیس معروف است مصرف می‌کند، بیوشیمی مغزش دچار تغییر شده و نسبت به اطرافیان خود بدبینی پیدا می‌کند. تفکر و هیجانات چنین فردی تغییر پیدا کرده بنابراین مشکلش به حیطه روان پزشکی مربوط است اما از آنجا که این تغییر جنبه بیوشیمیایی دارد حتما باید این بیمار دارو مصرف کند تا بهبود یابد.

    دسته دوم افرادی که به من مراجعه می‌کنند، کسانی هستند که مهارت‌هایی را که در روابط بین فردی لازم است، نیاموخته‌اند یا بد یاد گرفته‌اند. مثلا در خانواده‌ای به فرد نحوه‌ای از آداب معاشرت یاد داده شده که در سطح جامعه، آن نوع آداب معاشرت بی‌ادبی تلقی می‌شود. چنین فردی وقتی وارد اجتماع می‌شود، به ‌تدریج منزوی و تنها می‌شود. در اینجا کار روان‌پزشک است که این الگوی رفتاری را در فرد اصلاح کند. دسته سوم مسائل و مشکلاتی است که در هر دوره و زمانی خودشان را به صورت اپیدمی نشان می‌دهند. به همین دلیل افرادی که مراجعه می‌کنند با اینکه از خانواده‌هایی با فرهنگ‌های گوناگون هستند اما عصاره‌ها و جنبه‌های مشترکی مابین همه آنها وجود دارد که می‌توان به آن روان جمعی گفت. از این روان جمعی که نخستین بار تحت عنوان ناخودآگاه جمعی توسط کارل گوستاو یونگ، روان‌پزشک سویيسی مطرح شد، تعبیر‌های مختلفی شده است. برای نمونه عده‌ای روان یا ناخودآگاه جمعی را همان فرهنگ دانسته‌اند. به این معنی که اگر در جامعه‌ای بدبینی گسترش پیدا کند، آن وقت می‌بینید که همه افراد آن جامعه به درجاتی دچار بدبینی شده‌اند از خود روان‌پزشکی که می‌خواهد بیماران روانی را درمان کند، بگیرید تا وکیل و استاد دانشگاه و مردم کوچه و بازار.
    برخی از متفکران هم از این ویژگی‌های مشترک و همسان به روح ملت تعبیر کرده‌اند. گفته‌اند که با گذشت زمان و تاریخ، یک دسته ویژگی هایی در ملت‌ها پیدا می‌شود که می‌توان آن(ملت) را با آنها بازشناخت.
    ناخودآگاه جمعی سطوح گوناگونی دارد. می تواند ناخودآگاه جمعی یک شهر‌، قبیله یا ملت و گاهی هم می‌تواند ناخودآگاه جمعی بشریت باشد. به این معنا که ناخودآگاه جمعی بشریت، در زمان خاصی دچار بیماری می‌شود. مثلا برخی از روان‌پزشکان معروف همچون دکتر ویکتور فرانکل، دکتر اریک فروم و دکتر شینودا بولن بر این نظرند که روان جمعی ما(بشریت) در عصر صنعتی دچار نوعی بیماری شده و آن هم افراط در روح نرینگی است. این مساله باعث شده که بشر کنونی بیش از حد جاه‌طلب، رقابت‌طلب، خودخواه و خشونت ورز شود. بنابراین وقتی با آسیب‌ها و پدیده‌های جهانی از این دست روبه‌رو مي‌شويم، نمی‌توانیم تنها به درمان فردی که در مطب به ما رجوع می‌کند، بسنده كنيم. این مشکلی را حل نمی‌کند. این مثل این است که آلودگی هوا در تهران خیلی شدید باشد و ما بخواهیم برای یک خانواده خاص دستگاه تصفیه هوا پیشنهاد کنیم. این خانواده هر چقدر هم که از این دستگاه در داخل خانه‌شان استفاده کنند، بیرون که می‌روند باز از هوای آلوده تنفس می‌کنند. اینجاست که می‌بینیم مشکل برخی از افرادی که به مطب‌ها یا درمانگاه‌های روان‌پزشکی رجوع می‌کنند، مساله جمعی است.

    این مشکلات جمعی صد درصد از وجوه گوناگونی برخوردارند. می‌توانید برخی از این وجوه را با مثال برشمارید؟

    یکی از این وجوه زبان است. مثلا ممکن است زبان (گفتمان) یک ملت، چیزهایی را بزرگ نمایی و در مقابل چیزهای دیگر را کوچک و ناچیز كرده باشد. همانطور که وقتی سخنرانی افراد مهم را گوش کنید، می‌توانید کلمات کلیدی آن را بیرون بکشید و آن را تحلیل محتوایی کنید، با شمارش بسامد واژه‌ها در گفتمان یک ملت هم می‌توانید روح جمعی آنها را ارزیابی کنید مثلا گوگل در آمار سالانه‌اش نشان می‌دهد که در هر کشوری بیشترین کلماتی که جست‌وجو شده‌اند، کدامند. اگر به زبان‌های گوناگون دنیا نگاه کنید می‌بینید که برخی کلمه‌ها بسامد بیشتری دارند، برای نمونه ممکن است گویندگان زبانی، از ترکیب «فکر می‌کنم» بیشتر استفاده کنند یا برعکس مردم زبان‌ دیگری از ترکیب «احساس می‌کنم»، استفاده كنند. یکی دیگر از سطوح این روان جمعی قصه‌ها، اسطوره‌ها و افسانه‌ها و ضرب‌المثل‌هاست. در هر ملتی قصه‌ها و افسانه‌های خاصی رواج دارد که نزد ملت‌های دیگر نیست یا کمتر دیده می‌شود. یکی دیگر از وجوه روان جمعی نظام تولید و بازتولید اقتصادی است. مثلا جامعه‌ای که عمده درآمدش از گردشگری (توریسم) است، فرهنگ یا روان جمعی مردمش کاملا متفاوت از جامعه‌ای است که مرزهای خود را به روی دیگران بسته است.

    اگر روان‌شناسی فردی مردم یک جامعه ارتباط تنگاتنگی با روان جمعی آن دارد، بنابراین برای رسیدن به یک جامعه سالم باید کوشید تا جنبه‌های آسیب‌زای فرهنگی و اجتماعی را شناخت و درمان کرد. به نظر شما این کار چگونه شدنی است؟

    از جهت روان‌شناسی رشد، زماني که بچه‌ها در کودکستان یا مدرسه هستند، یکی از چیزهایی که باید یاد بگیرند، مهارت ارتباط برقرار کردن با دیگران است. از سوی دیگر، مهم‌ترین قابلیتی هم که باید در مغز این بچه‌ها رشد کند، خلاقیت است. حال اگر ساختار آموزش و پرورش در جامعه‌ای به نحوی باشد که بچه‌ها در دوران دبستان به سمت رقابت بیشتر کشانده شوند یا آماده‌سازی آنها برای امتحان‌های اضطراب‌آوری مثل تیزهوشان باشد، نتیجه این وضعیت این می‌شود که از همان مثلا سوم دبستان اضطراب به بچه‌ها به تدریج تزریق شود. از طرفی هم، چون این قبیل امتحانات اضطراب‌آور فردی است و به صورت تیمی و گروهی نیست، روح همبستگی و کار جمعی در فضای آموزشی به روح رقابت فردی و خودخواهی تبديل می‌شود. بنابراین مهم ترین اتفاقی که از نظر روان‌شناسی رشد باید بیفتد، عملا صورت نمی‌گیرد و بچه‌ها به افرادی خودخواه و رقابت جو و غیر‌مسوول تبدیل شده و در محیط خانه هیچ گونه مشارکتی ندارند. حالا خانواده‌ای را فرض کنید که چنین نوجوانی را پیش روان‌پزشک می‌آورد و از او می‌خواهد که مشکل فرزندش را حل کند. این بچه بايد در همان دوره‌ای که دوره رشدش بوده، کار گروهی، همکاری با دیگران، مسوولیت‌پذیری و... به او آموزش داده می‌شد اما به جای اینها، یک چارچوب اشتباه از طریق آموزش و پرورش و خانواده به او داده شده است. بنابراین پنج سال پیش که همین بچه در کودکستان یا دبستان بود بايد به این نکات و مسائل توجه می‌شد نه حالا که 17 سالش است. خیلی از افراد پیش ما می‌آیند و می‌بینیم که نمی‌توان کاری برای آنها کرد، زیرا زمان کار کردن گذشته است. این نکته‌ای است که روان‌شناسی اجتماعی به آن می‌پردازد. شیوه و نحوه سیاست‌گذاری‌های ما در حوزه آموزش و پرورش است که به چنین مشکلاتی دامن می‌زند. این دیگر دست روان‌پزشک نیست.
    در چنین مواقعی نهادهای اجتماعی مثل خانواده، آموزش و پرورش و... باید اصلاح شوند.
    دقیقا همین طور است. یکی از مسائلی که در همین ارتباط در خانواده‌ها وجود دارد این است که نسبت به مشکلاتی که برای کودک یا نوجوان‌شان پدید می‌آید، پدر و مادر خیلی احساس گناه و تقصیر می‌کنند. این خانواده‌ها هنوز متوجه این امر نیستند که در ساختار جدید جامعه ما چه به دلیل اقتصادی و چه اجتماعی، بچه‌ها بیشتر از آنکه مخاطب پدر و مادرها باشند، مخاطب آموزش و پرورش و رسانه هستند. بنابراین بسیاری از مشکلاتی که برای نوجوان پیش می‌آید، برگردن پدر و مادر نیست. در اینجاست که می‌توان به پدر و مادرها گفت، اگر می‌خواهید بچه‌ای به لحاظ روانی سالم داشته باشيد، باید مشارکت اجتماعی داشته باشید. خیلی از خانواده‌ها فکر می‌کنند که چون اولویت شماره یک‌شان خانواده یا عشق به فرزندشان است، درباره مسائل کلانی که مربوط به همه است، نباید خودشان را درگیر کنند یا مشارکتی در آنها داشته باشند. این گونه خانواده‌ها نمی‌دانند که سلامت روانی و در پی آن، بخش زیادی از سلامت جسمی فرزندشان نیازمند مشارکت فعال شان در نشست‌های انجمن اولیا و مربیان و حساسیت نشان دادن فعال و نظام مند نسبت به مسائل و سیاست‌های کلان است.
    خیلی مواقع است که پدر و مادرها می‌گویند که ما در انجمن اولیا و مربیان شرکت می‌کنیم و اتفاقا فعال هم هستیم، یعنی نقد و اعتراض منصفانه می‌کنیم اما هیچ نتیجه‌ای عایدمان نمی‌شود. به همین علت ترجیح می‌دهیم که یا در جلسات شرکت نکنیم یا اگر هم شرکت کنیم، سکوت اختیار کنیم!
    در اینجا میان روا‌ن‌شناسان و جامعه‌شناسان بحث است. گروهی از جامعه‌شناسان بر این نظرند که با سازوکارهای روان‌شناسی نمی‌توان مسائل جامعه را کاوید و بر‌رسی کرد، زیرا اجتماع سازوکاری متفاوت از روان فردی دارد. اما برخی از روان‌پزشکان مثل یونگ و مورنو بر این نظرند که رد خیلی از مسایلی را که در اجتماع وجود دارد، می توان درساختار روانی انسان گرفت. مطالعه تاریخ یک ملت به نوعی روان‌کاوی روح جمعی آن به حساب می‌آید، مثلا کتاب «ا‌قتدارگرایی ایرانی در عصر قاجار» کتابی است که دکتر محمود سریع‌القلم در آن به نوعی ایرانیان را روان‌کاوی می‌کند.

    این درست است که نویسندگان، روان‌شناسان، جامعه شناسان و به طور کلی روشنفکران وظیفه این روان‌کاوی جمعی و تاریخی را بر عهده دارند اما بخشی از این فرآیند (روان‌کاوی) هم بر عهده خود مردم است. به این معنا که مردم هم باید به روان جمعی خودشان رجوع کنند و جنبه‌های آسیب‌زای آن را بشناسند. به نظر شما روان جمعی چه زمانی به بازخوانی خودش می‌پردازد؟

    هر دوره تاریخی را زمانی می‌توان کاملا درست و شفاف بررسی و تحلیل كرد که عمر و زمان آن سرآمده باشد. بنابراین در این زمینه همیشه با تاخیر مواجه هستیم. آدم‌ها وقتی پیر می‌شوند می‌توانند به اشتباهات دوران جوانی‌شان پی ببرند. این درست اما در عین حال برخی چیزها هست که در شرایط فعلی شاهد عوارض آن هستیم و اتفاقا عامل یا عوامل آن هم موجودند. مثلا نوجوان 15 سال پیش با نوجوان امروز متفاوت است. بنابراین باید ذهن‌مان را معطوف به این نکته سازیم که امروز چه اتفاقی در حوزه رسانه یا ساز و کارهای اقتصادی، اجتماعی و آموزشی ما در این 15 ساله افتاده که بر ویژگی‌های رفتاری یا منش نوجوانان امروز تاثیر گذاشته است. مسایلی از این دست آن قدر ملموس هستند که به آسانی می‌توان به سراغ آنها رفت و اقدامی در راستای آنها صورت داد. از سوی دیگر، نگاه ما به این اقدام هم نباید سیاه و سفید باشد، یعنی نباید این گونه باشد که مثلا بگوییم یا می‌توانیم یا نمی‌توانیم. گاهی 10 درصد می‌توانیم؛ همین 10 درصد توانستن گاهی اوقات تعدادی از افراد و خانواده‌ها را نجات می‌دهد.
    چیزی که معمولا با آن مواجه هستیم این است که وقتی به هرم اجتماعی نگاه می‌کنیم و خود را در کف هرم می‌بینیم، فکر می‌کنیم که زورمان به چیزی و کسی نمی‌رسد. به همین خاطر به خودمان می‌گوییم که ورود به نهادهای اجتماعی هم حتما هیچ ثمری ندارد. به خاطر می‌آورم که وقتی رزیدنت روان‌پزشکی بودم روزی در مورد علاقه‌ام به روان‌شناسی اجتماعی با یکی از اساتیدم صحبت کردم. آن استاد در پاسخ گفت که شما به کدام یک از نهادهای اجتماعی می‌توانی دست بزنی و تغییری در آنها ایجاد کنی! با این همه هنوز بر این نظرم که می‌توان با مشارکت‌هاي‌اندک در نهادهای اجتماعی تغییر ایجاد کرد. پس نباید تغییر را برای خودمان 100 درصدی تعریف کنیم. بهتر است تغییر را 20 درصدی تعریف کنیم. بنابراین آن پدر و مادری که در انجمن اولیا و مربیان شرکت می‌کنند، ممکن است نتوانند مثل قوانین مربوط به امتحان نهایی و... را تغییر دهند اما می‌توانند کاری کنند که دست‌کم معلمان داخل همان مدرسه به خاطر رقابت با یکدیگر آنقدر به بچه‌ها برای قبولی در امتحان تیزهوشان فشار وارد نكنند. این مساله باعث می‌شود که خیلی از بچه‌ها از فشارها و اضطراب‌ها رهایی پیدا کنند و خلاقیت در آنها شکوفا شود. خوب است به این نکته هم اشاره کنم که یکی از چیزهایی که باعث می‌شود ما از عادت‌ها بگذریم و به عقلانیت به معنای خودنگری برسيم، رسانه‌های آزاد در یک جامعه است. رسانه آزاد مثل یک آینه روشن و شفاف است که تصویر را خوب نشان می‌دهد. اگر آینه به گونه‌ای باشد که تصویر را کژ و معوج یا حتی بزرگ نشان دهد، این نمی‌تواند تصویری واقعی باشد. رسانه هم می‌تواند به یک جامعه بیمار چنین القا کند که تو سالمی و مشکلی نداری. این تصویر اشتباه و نادرست و وارونه از جامعه سبب می‌شود که هیچ گاه آن جامعه به فکر اصلاح خودش نباشد و همیشه فکر کند که در اعلا درجه سلامت قرار دارد. رسانه سالم، نشانه خودآگاهی سالم یک جامعه است.

    به طور خلاصه، چه ویژگی‌هایی در یک جامعه باید باشد که بگوییم آن جامعه سالم است؟

    نخستین ویژگی این است که مردم آن جامعه تعریفی از منافع جمعی داشته باشند. بی‌شک این منافع جمعی گاهی اوقات با منافع خانوادگی یا فردی آحاد آن جامعه تضاد پیدا می‌کند اما با این حال در یک جامعه سالم، افراد منافع جمعی را بر منافع فردی خودشان ترجیح می‌دهند. ویژگی دوم یک جامعه سالم این است که مردم قادر به کار گروهی و تیمی با یکدیگر باشند. مثلا در همین جامعه ما، شما چند کتاب را می‌توانید نام ببرید که مشترکا محصول کار چند نویسنده باشد؟ اين اتفاق تقریبا به‌ندرت رخ مي‌دهد. احترام به قانون هم یکی دیگر از ویژگی‌های جامعه سالم است؛ یعنی همه این را بدانند که قانون بر آنها تحمیل نشده بلکه همه در شکل‌گیری آن مشارکت داشته‌اند. قانون را حاصل منافع جمعی بدانیم و اگر هم احترام به قانون در کوتاه مدت به منافع فردی ما صدمه بزند، مطمئن باشیم که در درازمدت به نفع تک تک ماست. مثلا اگر پشت چراغ قرمز معطل شویم، در نهایت امکان تصادف کردن مان کم می‌شود. دست آخر این که مردم چنین جامعه سالمی تصویری کلان از زندگی دارند نه تصویری کوتاه که مثلا فقط سال دیگر را در بر می‌گیرد‌.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی-روانپزشک
    متن مصاحبه در ویژه نامه شش و هفت همشهری- مصاحبه گر آقای ارشادی

  • پاسخ به یک سوال: ریشه ی رازورزی در محتویات روانی

    پاسخ به یک سوال: ریشه ی رازورزی در محتویات روانی

    سوال: اين موضوع كه براي بيان آركه تايپ ها و ديگر پديده‌هاي مربوط به روان، از سمبل‌ها يا نوعي رمز استفاده مي‌شود، اين سوال را به ذهن متبادر مي‌كند كه چرا سمبوليسم اينچنين با روانشناسي در آميخته است؟ آيا اين مسئله ربطي به احساس ناامني دارد؟
    در پاسخ بايد گفت كه خير، این ماجرا ربطی به رمزگذاری برای حفظ امنیت مطالب محرمانه ندارد.
    می‌دانید که اگر جهان هستی را به شکل دایره و دورانی در نظر بگیریم، در این دایره نسبت محیط دایره به قطر آن، بيانگر تبدیل جهان حلقوی به جهان خطی است. از نقطه نظر ریاضی، نسبت محیط به قطر دايره مساوی است با عدد پی یا همان3/14. در زمان غیاث الدین جمشید کاشانی که عدد پی را محاسبه کردند مساوی 3/14 بدست آمد؛ ولی امروز با ماشین‌‌های محاسبه‌‌گر قوی تا 168 رقم اعشار برای آن بدست آمده که این رقم اعشار با ساخت ماشین‌‌های قوی تر همچنان بیشتر خواهد شد. بنابراین ما به یک بی‌‌نهایت می‌‌رسیم و بی‌‌نهایت یعنی تعریف نشده! پس تبدیل دنیای حلقوی به خطی همیشه منجر می‌شود به چیزی تعریف نشده. اما ما به جای آن چیز تعریف نشده، قرارداد می‌‌گذاریم که از یک کد استفاده كنيم؛ مثلاً پی مساوی است با 3/14. این یک قرارداد است. سمبولیسمي که در روان ما وجود دارد نيز چنين ماجرايي دارد. یک دنیای بی‌‌انتها و formless قرار است به یک دنیای dichotomy تبديل شود؛ بنابراین چاره‌‌ای ندارد جز اینکه با نمادهای قراردادی خود را بيان كند. چنين به نظر مي رسد که ذهن فعلی ما قادر به ادراک حلقوی نیست؛ بنابراین هروقت هم بخواهد از نگرش خطی که dichotomy است به سمت نگرش حلقوی یا طیفی یا spectrum برود؛ باز در نگرش خطی دیگري مي افتد. به عنوان مثال وقتی مسیح گفت قضاوت نکن؛ یعنی آدم‌‌ها و رفتارهایشان را به خوب و بد تقسیم نکن؛ زيرا انسان‌‌ها در خوب و بد نمی‌‌گنجند بلكه در فضای طیفی و معلق بین خوبی و بدی قرار مي گيرند. به نظر میرسد که مسيح به ما می‌‌گوید از نگرش خطی به نگرش دورانی مهاجرت کنید. اما عملاً وقتی از surface structure کلام او که می‌‌گوید "قضاوت نکن" عبور کنیم؛ deep structure کلام او خودش آدم‌‌ها را به دو دسته تقسیم می‌‌کند: آدم‌‌هایی که قضاوت می‌‌کنند و آدم‌‌هایی که قضاوت نمی‌‌کنند! در واقع اینها همان خوب‌ها و بدها هستند؛ يعني همین گفته که "قضاوت نکن که قضاوت خواهی شد". از نظر deep structure یعنی "بد" نکن که "بدی" می‌‌بینی؛ اما در surface structure فقط عنوان آن تغییر می‌‌کند. به نظر می‌رسد شیوۀ فکری بشر به گونه‌اي است که فقط می‌داند که ممكن است شیوۀ فکرکردن حلقوی هم وجود داشته باشد؛ ولی در عمل نمی‌‌تواند به‌شکل عمیق و اصیل آن را تجربه‌‌ کند؛ مگر اینکه یک موتاسیون دیگر هم در ژن بشر رخ دهد که منجر به ایجاد فرابشری شود که بتواند حلقوی ببیند و حلقوی زندگی کند. همانگونه كه شعار سکون و سکوت (عمل با بي عملي) نيز در عمل همیشه پارادوکسیکال بوده و برای ما غیرممکن است.
    حال اين سوال مطرح مي‌شود كه اين قراردادها چگونه وضع مي‌شوند؟ وقتي از سمبل‌هايي مثل عدد پي صحبت مي‌كنيم موضوع مشخص است؛ ولی ارتباط ما با ناخودآگاه مقوله متفاوتي است. در واقع وقتی یونگ راجع به سمبل‌‌ها صحبت می‌‌کند؛ به سمبل‌‌های فرازمانی و فرامکانی اشاره دارد؛ یعنی اعتقاد دارد که این سمبل‌‌ها ازلی است نه فرهنگی. گويي یک تصویر ازلی غیرقابل فهم برای ذهن بشر، به ذهن او نازل شده و در این نزول کیفیت و زبان خود را تغییر داده و در واقع Encoding شده است. بر اين اساس مي‌توان گفت كه این زبان سمبولیک، زباني برتر است كه ما به سمت آن پیش می‌رویم. یعنی ممکن است كه سير تکامل قادر باشد بعد از انسان موجودی را بیافریند که با تسلط بر زباني برتر، به فهم کامل‌‌تری از جهان formless نائل آمده و از این سمبل‌‌ها بي‌نياز شود.
    در قبایل نامتمدن اولیه بسياري از ارتباطات توسط نگاه و اشارات سمبولیک صورت مي‌گرفت كه در جامعه امروزي جاي خود را به ارتباطات زباني داده است؛ اما به نظر مي‌رسد كه ناخودآگاه مثل سیستم قبل عمل می‌‌کند و با علائم، ما را راهنمایی می‌‌کند. در توضيح بايد گفت وقتي ما در یک قبیله مي‌بينيم كه یک سری علائمی به شکل سمبولیک وجود دارد، این آن سمبولیسم مورد بحث ما نیست. این سمبولیسم، قراردادی است در یک محیط خاص؛ مثلا در يك قبيله براي سلام كردن زبان خود را در مي‌آورند و همين موضوع در قبيله ديگر به شكل ديگري نمايش داده مي‌شود. اما سمبولیسمی که در روانکاوی از آن صحبت می‌‌کنیم همان زبان رویاهاست که از طريق آن یک فضای formless مجبور می‌شود خود را به سطح تصاویر موجود فروبکاهد. مثلابراي بيان موجودیتی که از یک طرف به سبکی پرنده است و از یک طرف به سنگینی ببر و از طرف دیگر به زیبایی یاس، روياي ما به شكل ببری که مثل پرنده بال درآورده و به جای پشم، یاس برآن روئیده در مي‌آيد! يعني چیزی را که تجربۀ ناگفتنی من است با یک سمبل بیان می‌‌کند. این سمبوليسم یا زبان رویاها جهانی است.
    آيا اين سمبل‌‌ها می‌‌خواهند به ما کمک کنند تا از دیدگاه خطی به حلقوی برسیم؟
    در واقع این سمبل‌‌ها نمی‌‌خواهند به ما کمک کنند؛ تنها چارۀ بشر هستند. مثل اینکه شما یک مکعب دارید، اما قدرت لمس ندارید؛ چشم شما هم سه‌بعدی نیست و دوبعدی می‌‌بیند؛ پس عمق را نمی‌‌بینید؛ در نتیجه تنها چارۀ ذهن شما این است که دو مربع متداخل ببیند. این تنها چارۀ بشر است.
    می‌‌گویند در یک جهان دو بعدی، یک لوزی و یک مثلث به یک پارک دو بعدی رفتند که راجع به زندگی آینده‌شان صحبت کنند و ببینند آیا تفاهم دارند يا نه؟!... آنها در این پارک دوبعدی متوجه یک اتفاق می‌‌شوند؛ به اين صورت كه ميبينند سوراخي در وسط پارک بوجود مي‌آيد و این سوراخ شروع می‌کند به بزرگ شدن و بزرگ شدن و... و بعد یکدفعه دوباره شروع می‌کند به کوچک شدن و کوچک‌شدن و... تا اينكه دوباره بسته می‌‌شود. این دو شروع می‌‌کنند به فرضیه‌سازی راجع به اتفاقی که وسط پارک رخ داده است؛ ولی آنها هیچگاه واقعیت را نخواهند فهمید. واقعیت این بوده که یک کره از صفحۀ پارک عبور کرده است! داستان زندگی ما هم اینگونه است. ما موجوداتی هستیم که می‌‌خواهیم جهان 10 بعدی را در 4 بعد طول و عرض و ارتفاع و زمان فهم کنیم. این برای ما غیرقابل فهم است. روایت آن دو نفر از واقعیت، سوراخی است که گشاد می‌شود و بعد تنگ می‌‌شود. این، با واقعیت عبور کره فرق می‌‌کند؛ ولی تنها روايت قابل فهم این موجودات دو بٌعدي از حضور و عبور یک موجود سه بعدی است.
    براي مطالعه بيشتر در اين زمينه كتاب‌هاي زير پيشنهاد مي‌شوند:
    کتاب بینش مینوی از جیمز ردفیلد
    کتاب شفای کوانتومی از دیپک چوپرا
    و کتاب جهان هولوگرافیک از مایکل تالبوت

  • جزء از کل

              

      

     

    معرفی کتاب
     
    نام کتاب: جزء از  کل (A Fraction of the whole)
    نویسنده: استیو تولتز (Steve Toltz)
    مترجم: پیمان خاکسار
    ناشر: نشر چشمه - چاپ یازدهم - ۱۳۹۵
                            
     
    "جزء از کل" روایتی خلاق، شجاعانه و عمیق از زندگی است، جستجویی است در پی کشف راز و رمز زندگی و کورمال کورمالی است در هزار توی تاریک روان ناشناخته بشر.
    جزء از کل اولین رمان استیو تولتز نویسنده استرالیایی است که در سال ۲۰۰۸ به انتشار رسید و همان سال نامزد دریافت جایزه بوکر شد. ترجمه فارسی این رمان جذاب هم ظرف دو سال به چاپ یازدهم رسیده است و با توجه به حجم بالای این کتاب (۶۵۶ صفحه) می توان فهمید که این کتاب جاذبه ای جادویی دارد که این تعداد خواننده را در زمانه ای که مردم به خواندن مطالب "فوق کوتاه" عادت دارند به خود جذب کرده است.
    همچون رمان های کلاسیک #برادران_کارامازوف و #خانواده_تیبو (که قبلا در همین کانال معرفی شان کرده ام)، داستان "جزء از کل" ، داستان یک خانواده است، داستان یک کل که گرچه از اجزاء متفاوتی تشکیل شده است اما تشکیل دهنده یک "گشتالت" است که دارای پویایی مشترکی است. 
    راوی قصه (جسپر) پسر جوانی است که به موازات روایت زندگی اش از کودکی تا به حال به روایت زندگی اجداد و بستگانش نیز می پردازد اما این روایت همان قدر که طنز آمیز و شیرین است، عمیق و پیچیده نیز هست و ما را درگیر پرسش های فلسفی و تأملات روان شناختی می کند.
    نویسنده این رمان به خوبی با نظریات #داروین، #فروید و #یونگ آشنا بوده و جا به جا با عینک این نظریه پردازان بزرگ قصه اش را جهت داده است. این ماجرا برای من هیجان انگیز است که در حوزه ادبیات داستانی امروزه قصه نویس هایی داریم که با فلسفه، روانکاوی، دانش زیست شناختی و فضای پیچیده "ذهن رسانه زده" مأنوس هستند.
    رمان های #برفک ، #پروژه_رزی و "جزء از کل" که شیرین ترین ساعات سال ۱۳۹۵ را برایم آفریدند مرا با نسل جدیدی از قصه گوها آشنا کردند که به قول ایزاک نیوتن "بر شانه های غول ایستاده اند" و محصول صدها سال تأملات فلسفی و ده ها سال کوشش علمی را در قاب قصه می گذارند. داستان جزء از کل چکیده ایست از "فلسفه هگل" و "روان شناسی یونگ" ، داستان برآمدن جوانه نحیف "خودآگاهی" از جنگل ستبر "ناخودآگاهی".
     
    دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک

     

  • جورج اورول، فروید و توتالیتاریسم

    جورج اورول، فروید و توتالیتاریسم

    جورج اورول، رمان نویس انگلیسی و خالق رمان های معروف قلعه ی حیوانات (مزرعه ی حیوانات)، دخترکشیش و 1984 خود را یک نویسنده ی سیاسی می داند. او اعتقاد دارد که هرگاه تصمیم گرفته غیرسیاسی بنویسد چیز«مزخرفی» از آب درآمده است.
    اما «اریک فروم» روانکاو معروف- که او نیز دیدی سیاسی اجتماعی به مقوله ی سلامت روان داشت- اعتقاد دارد که کتاب 1984 جورج اورول گرچه ترسیم هنرمندانه و عمیقی از یک حکومت توتالیتاریست (تمامیت خواه) را به نمایش می گذارد، تلقی صرفا سیاسی از آن نگاه کاملی نمی باشد.
    جورج اورول» به ظرافت جامعه ای را ترسیم می کرد که در آن ستاد جنگ را «وزارت صلح» نامیده اند، مرکز سانسور اطلاعات و فریب افکارعمومی را «وزارت حقیقت»نام نهاده اند و مرکز مخوف شکنجه و بازجویی دگراندیشان«وزارت عشق» نام دارد.م.
    هنگامی که«وینستون»-قهرمان داستان-در«وزارت عشق» شکنجه می شود«خودآگاهی اش» تسلیم سیستم می گردد اما هیچ شکنجه ای نمی تواند «ناخودآگاهی» وی را تسخیر کند: او همچنان شب ها «رویاهای ممنوعه»می بیند و «سیستم» می داند که رویاها ،بذر واقعیت اند و تلاش دارد که رویاهای او را در هم بشکند.
    اینچنین است که «وینستون» را به اتاق 101می برند،جایی که همه ی زندانیان از نام آن به خود می لرزند.
    در اتاق 101 وینستون با«موش های گوشتخوار گرسنه» مواجه می شود و به« تمامیت»در هم می ریزد.
    چرا مواجهه با«موش ها» تا این اندازه سهمناک است ؟!
    «جورج اورول» ازقرار دادن «موش ها» در اتاق 101چه مقصودی دارد؟!
    اینجاست که «اورول» به ظرافت ازتک نگار فروید تحت عنوان “Rat man” بهره می گیرد.فروید بیماری دارد که دچار وسواس فکری است. او تصاویر مزاحمی در ذهن دارد که فرمانده دیکتاتور یگانی که در آن خدمت وظیفه اش را انجام می دهد برای تنبیه او از «موش های گوشتخوار گرسنه» استفاده می کند. فروید با تحلیلی «زبان شناسی»در عمق ناخودآگاه این مرد جوان وسواسی، تداعی های زبانی بین«موش ها» و «سنت های شرم آور خانوادگی» را کشف می کند.
    «ریچارد بوبتی» در کتاب «فروید به عنوان فیلسوف» این تحلیل فروید را به تفصیل شرح داده و چگونگی برداشت «ژاک لاکان» روانکاو فرانسوی را نیز از آن آورده است.
    «جورج اورول» با وام گرفتن«موش ها» از فروید می خواهد بگوید اساس دیکتاتوری از خانواده شروع می شود و دیکتاتوری یکی از شکل های «اریستوکراسی رنج» است که "بنیان های زبانی-آئینی" دارد.
    تا زبان چاپلوسانه و متملقانه، اشعار مدحی و آئین های مقدس سازی و بت تراشی باقی است اوضاع همین است که هست!

  • خاطرات اردیبهشت

    "معرفی کتاب"
     
    نام کتاب:خاطرات اردیبهشت
    نویسنده:جعفر مدرس صادقی
    ناشر:نشر مرکز
    چاپ اول:1393
     
    مدت ها بود که رمان ایرانی نخوانده بودم. ترجیح می دهم رمان های خارجی را بخوانم که از دید آدم هایی که در فرهنگ، تاریخ و جغرافیای دیگری زندگی می کنند به دنیا نگاه کنم و در عین حال از این جا پرواز کنم و بدون ویزا و بلیط و هزینه به سرزمینی دیگر در زمانی دیگر سفر کنم، این یکی از بزرگترین لذت های من در دنیاست. اما چندی پیش به پیشنهاد دوستم رمان "خاطرات اردیبهشت" را خواندم که نوشته ی جعفر مدرس صادقی است. سال ها پیش هم رمان "دیدار در حلب" را از این نویسنده خوانده بودم. رمان زیبایی بود که از فضای رئال شروع می شد و ناگهان در حفره ای سورئال می افتاد و باز بیرون می آمد و همین افت و خیز تکرار می شد. قبلا شبیه این را در رمان "بریدا" پائیلو کوئیلو، "تسلی ناپذیر" ایشی گورو و بعدا هم در "کافکا در کرانه" هاروکی موراکامی دیدم. چیزی که در این رمان ها برای من جالب بود تمثیلی و عینی کردن مفهوم "ناخودآگاه جمعی" کارل گوستاو یونگ بود. بنابراین به دوستانی که راجع به یونگ و مفهوم ناخودآگاه جمعی او مطالعه دارند پیشنهاد می کنم رمان های دیدار در حلب، بریدا، تسلّی ناپذیر و کافکا در کرانه بخوانند.
    "خاطرات اردیبهشت" امّا فضایی متفاوت از "دیدار در حلب" دارد. بیشتر کتاب در فضایی رئال و بسیار نزدیک اتّفاق می افتدو تنها در انتهای آن یک گودال کوچک سورئال باز می شود. آن چه در این رمان ایرانی برای من جذّاب بود جسارت نویسنده در تصویر کردن بخشی از جامعه ی ایرانی است که مغایر با "قرائت رسمی" است. لایه ای از جامعه که حداقل چند میلیون عضو دارد ولی در قرائت رسمی از ایران و ایرانی چیزی از آن نمی بینیم. گویی چنین کسانی وجود ندارند و عضو این مملکت نیستند. جعفر مدرس صادقی بی پرده، روشن و صمیمی راجع به افکار، عقاید و مناسبات این لایه از اجتماع حرف می زند. از آن جا که نویسنده روایت اوّل شخص را برمی گزیند قضاوتی نیز راجع به این سبک زندگی صورت نمی گیرد. راوی نه سپید است نه سیاه، آدمی است که "هست" و بودنش را روایت می کند، دوست داشتنی است نه به سبب این که "قهرمان" یا "خردمند" است بلکه به این سبب که آدم است، یک آدم طبیعی، بدون بزک و بدون نقاب، و راجع به خودش، تجاربش، احساساتش و بدنش حرف می زند بدون این که روی اجزاء خودش برچسب "خوب" یا "بد" بچسباند.
    این که این رمان اجازه ی نشر گرفته است جای خوشحالی دارد. امیدوار می شوم که "قرائت رسمی" انعطاف پیدا کرده و می خواهد کمی دست و پایش را جمع کند تا "دیگران" هم جایی برای نشستن داشته باشند. گرچه نقطه چین های معنی داری که در جای جای کتاب است برای من همچون جای زخم تیغ سانسور است ولی من هم باید یادبگیرم که مطلق گرا نباشم و از رمان "خاطرات اردیبهشت" با وجود سانسورهایی که دارد لذّت ببرم، این یعنی همان دیدن نیمه ی پُر لیوان!
    رمان خاطرات اردیبهشت را نشر مرکز در سال 1393 منتشر کرده است و خیلی زود به چاپ دوم رسیده است.
     
    دکترمحمدرضاسرگلزایی - روانپزشک
     
  • در درون کعـبه رسـم قبـله نيسـت-قسمت اول

    در درون کعـبه رسـم قبـله نيسـت-قسمت اول

    گفتگوی محمد خرسندی با دکترمحمدرضا سرگلزایی در باره ی مولانا:

    محمد خرسندی: شناخت مولوی و بررسی زندگی او و چگونگی تبدیل شدن یک فقیه سجاده نشین به یک عاشق قمارباز از یک سو و از سوی دیگر آن پیرمرد ژولیده موی بلندقد استخوانی که جرقه های تحول را در روان مولانا زد، باعث می شود تا سوالات زیادی در ذهن ما شکل بگیرد که شخصیت مولانا قبل از این تحول چگونه بوده و این تحول چگونه باعث شد تا مولانا در قمارعاشقی سرآمد همه عرفا شود، دوران کودکی، نوجوانی و میانسالی اش را چگونه سپری کرد، شمس که بود؟ از کجا آمد؟ توانایی تغییر در مولانا در چه مسیری طی شد؟ و همه این سوالات و سوالات دیگر از این دست را شاید نیازمند بررسی روانکاوانه باشیم و با ورود به دنیای آرکی تایپ ها شاید به جواب سوالات خود برسیم. کهن الگوها یا آرکی تایپ ها، الگوهایی بنیادی تفکر در انسان هستند که تمامی رفتارها، نحوه ادراک و پاسخ های ما نسبت به رویدادهای دنیای پیرامون و همچنین انتخابهای ما در طول زندگی را میتوان در چارچوب آنها تعریف و بررسی کرد.کهن الگوها محتوای ناخودآگاه جمعی را تشکیل می دهند که در حوزه ی روانشناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ قرار می گیرد. به همین دلیل با دکتر محمدرضا سرگلزایی، روانپزشک، مولانا پژوه و یونگ شناس به گفتگو نشستیم.

    خرسندی:مسیر تحول زندگی مولانا در بُعد آرکی تایپی آن چگونه طی شده است. لطفا تحلیل خود را از این مسأله ارائه دهید.

    سرگلزایی:من میخواهم بحث را از دو آرکی تایپ مکمل آپولو و دیونیزوس شروع کنم، اما قبلش لازم است توضیح کوتاهی درباره ماهیت آرکی تایپ ارائه بدهم. آرکی تایپ ها غریزه های معنوی یا فرهنگی انسان هستند.همانطورکه غریزه ها آرکی تایپ های زیستی انسانند. یعنی همانطور که همه ما غریزه خوردن، آشامیدن آمیزش و... را داریم، در حیات فرهنگی مان هم یک سری غریزه ها داریم، مثلا در یک سنی دچار "اضطراب جدایی" می شویم حتی اگر کسی هم ما را نترسانده باشد ترس از دست دادن پدر و مادر بر ما مستولی می شود که در سن خاصی ترسی طبیعی است. این قالب های تکرار شونده ی حیات فکری و فرهنگی ماست، که اسم آنها را آرکی تایپ می گذاریم. قبل از یونگ به آرکی تایپ ها از سوی کسانی دیگر اشاره هایی شده بود اما یونگ به ویژگی داستانی بودن آرکی تایپ اشاره میکند.
    آرکی تایپ اساساً داستان است و این داستان از یک جایی شروع میشود. در جایی به اوج می رسد و به گونه ای هم انحلال می یابد.همانطور هم که اشاره کردم آرکی تایپ ها غریزه های فرهنگی و معنوی ما انسانها هستند و بدون آموزش شکل گرفته اند. این تعریف یونگ از آرکی تایپ است.
    بنابراین اعتقاد به آرکی تایپ ها در حیطه فلسفه اصالت عقل قرار می گیرد که معنای آن این است که ذهن مقدم بر تجربه است، برخلاف معتقدین به اصالت تجربه که اعتقاد دارند تجربه مقدم بر ذهن است و تا زمانی که تجربه در ذهنمان ایجاد نشده است، چیزی به اسم ذهن نداریم، ذهن همان تابلوی سفیدی است که بر اساس تجربه از یک چیزی می ترسیم یا خوشمان میآید . معتقدین به اصالت تجربه بر خلاف معتقدین به اصالت عقل فکر میکنند ما در حیات فکری مان غریزه ای نداریم. پس دیدگاه روانکاوی به صورت عام و دیدگاه یونگ به صورت خاص یک دیدگاه اصالت عقلی است، یعنی مقّدم بر تولد ما آرکی تایپ ها بوده اند.حالا تجربه منجر به این میشود که برخی از آرکی تایپ ها در درون ما فعال شوند و در آن آرکی تایپ ها زندگی کنیم . هر زمانه و دوره ای هم آرکی تایپ های خودش را دارد. یونگ باچنین نگرشی به این ماجرا می پردازد که آرکه تایپ ها فقط در زندگی جمعی ما جاری نیستند بلکه هر ملتی ممکن است آرکی تایپ هایی داشته باشند که بر آنها غالب باشند، هر عصر و زمانه ای هم برای خودش آرکی تایپ هایی دارد، حتی یک خانواده یا یک شرکت هم آرکی تایپ هایی دارد که رفتار او را قابل فهم و قابل پیش بینی می کند.
    این خلاصه ی آن چیزی است که در تحلیل آرکی تایپی به آن می پردازیم. با این مقدمه آنچه که در مولانا اتفاق افتاده است، جدال دو آرکی تایپ آپولو و دیونیزوس است.
    اقبال لاهوری در کتاب سیر فلسفه در ایران به نقل ازهراکلیتوس مینویسد که زئوس خدای خدایان در مذهب هلنی-المپی دو وجه دارد، دو وجه آپولونی و دیونیزوسی.. در مذهب هلنی-المپی خدایان رب النوع هستند یعنی خدایان نمادهای سبک های تفکر و زندگی هستند. پس آپولو و دیونیزوس نماینده ی دو آرکی تایپ و دو طرز تفکر و سبک زندگی هستند؛ این موضوع در فلسفه ی دین خیلی مهم است چرا که اغلب مذاهب در یکی از این دو قرار میگیرند، یک سری از مذاهب آپولونی هستند و یک سری از مذاهب دیونیزوسی هستند.
    ویژگی مذاهب آپولونی سه گانه ی خدا، انسان و تکلیف است یعنی بین خدا و انسان یک چیزی به نام تکلیف وجود دارد. در مذاهب آپولونی خدا متشخص و مراقب است یعنی شخصیت دارد و نسبت به انسان ناظر است و بر اساس انجام تکلیف یا عدم انجام تکلیف پاداش یا تنبیه داده میشود . مذهب فقیهانه دراین طبقه از مذهب قرار میگیرد. مذهب چارچوبی است که برای انسان گذاشته شده و خدا از انسان آن تکالیف را میخواهد. اما مذاهب عرفا در اغلب ادیان، مذهب دیونیزوسی است که خدا و انسان نیست، بلکه خدا-انسان است. به جای تشویق و تنبیه ما وصل و فصل داریم که دو فضای روانشناختی هستند.. در واقع خدا-انسان یک وضعیت ادراکی است. این مذهب، مذهبی است که فقها با آن مشکل دارند،زیرا تعریف الوهیت در گفتمان مذاهب دیونیزوسی با الوهیت در مذاهب آپولونی کاملا متفاوت است. خب جان کلام در خصوص مولانا این است که او از یک قرائت آپولونی به سمت یک قرائت دیونیزوسی حرکت میکند و مهمترین شاخص آن در مثنوی داستان موسی و شبان است. در این داستان موسی نماینده ی گفتمان آپولونی است و چوپان نماینده ی گفتمان دیونیزوسی. شبان تکلیف نمی شناسد، بلکه عشق می شناسد، وحدت می شناسد، اما موسی در آنجا به عنوان یک پیامبر آپولونی است چون به او ده فرمان داده شده. از دیدگاه یونگ دین مسیح یک بدعت دیونیزوسی در درون دین یهود است که خاخام های فقهای یهودی با یک نگرش آپولونی خدا و انسان و تکلیف را تعلیم می دادند در حالی که مسیح یک انقلابی دیونیزوسی بود که میگفت انسان بدون واسطه ی تکلیف و فقیه به خدا متصل شود. به نوعی مذهب علیه مذهب بود که در نهایت باعث شد در قرائت مسیحیان مسیح به صلیب کشیده شود .نمادهای مسیحیت همه نمادهایی دیونوسوسی مثل نماد ماهی بودند.
    وقتی قرار است موسی با خضر ملاقات کند نشانه ای که بین آنها قرار میگیرد آنجایی است که قرار است ماهی مرده زنده شود، که داستان آن در سوره کهف از آیه 60 تا آیه 64 آمده است.
    در این آیات آمده موسی به همراهش میگوید: ما یک جایی باید برویم که دو تا دریا به هم دیگر میرسند، وقتی که جلوتر رفتند گفت غذایمان را بیاور بخوریم. شاگرد موسی گفت من ماهی را فراموش کردم بیاورم و این شیطان است که باعث می شود انسان چیزی را فراموش کند. . اینجا محلی است که قرار می شود موسی با خضر ملاقات کند.(اگرچه قرآن اسمی از خضر نیاورده است و میگوید یک بنده ای از بندگان ما که رحمی به او کردیم و علم لدنی به او دادیم ( . شما در اینجا می بینید موسی متوجه می شود که قوانین نسبی است و خضر تبدیل می شود به یک، "خدا- انسان" زیرا خضر صادرکننده قانون است پس خدا- انسان است. اینجاست که ملاقات بین مذهب آپولونی با مذهب دیونیزوسی رخ می دهد.
    البته ذکر این نکته ضروری است که مذهب مسیحیت هم بعد به مذهب آپولونی تبدیل شد. به رغم اینکه مسیح خودش یک دیونیزوس بود،سازمان مذهبی چند قرن بعد به کلیسایی مردانه و آپولونی تبدیل شد و مذهب دیونیزوسی در مسیحیت تبدیل به یک مذهب زیرزمینی شد که گنوستیسیسمی (Gnosticism)که یونگ به آن علاقه داشت قرائت دیونیزوسی مسیحیت بود. در زمان مولانا هم مذهب فقها ، مذهب آپولونی بوده و مولانا در نیمه اول زندگی اش در یک چارچوب آپولونی رشد می کند و بعد از ملاقات با شمس وجه دیونیزوسی مذهب را پیدا می کند. در واقع خضر درون مولانا بالا میآید. می شود اینطور گفت که مولانا چون موسی و شمس هم مثل خضر که در این ملاقات زمینه ساز تحول مولانا می شود هستند که موسای قانونمند فقاهتی درون مولانا با خضر درون مولانا ملاقات می کند

  • درباره فرانتز الكساندر

    درباره فرانتز الكساندر

    با وجود سهم بزرگي كه فرانتز الكساندر در پيشبرد رواندرماني داشت بسياري از متخصصان اين حوزه چيزي بيش از نام از فرانتز الكساندر نمي شناسند.
    فرانتز الكساندر پزشك اهل مجارستان پيش از آشنايي با "زيگموند فرويد"عمدتا در زمينه طب عفوني كار مي كرد ، همانطور كه آلفرد آدلر پيش از آشنايي با فرويد بيشتر در حوزه چشم پزشكي مشغول بود.فرويد مسير زندگي بسيار كسان را تغيير داد.
    الكساندر پس از شركت در سمينارهاي فرويد به روانكاوي علاقمند شد و بقيه عمر خود را در اين مسير گذراند.
    وي بعدها به آمريكا مهاجرت كرد و از پايه گذاران انستيتوهاي روانكاوي در آمريكا بود.
    فرانتز الكساندر و بيماريهاي "روان تني"
    برخلاف "هانس سليه" كه با تئوري "استرس عمومي" ،افزايش كمي استرس را مسبب ايجاد بيماريهاي روان تني مي دانست ،فرانتز الكساندر معتقد به تئوري "استرس اختصاصي" بود.او هر نوع الگوي روانشناختي را مسبب نوع خاصي از بيماريهاي روان تني مي دانست و براي ايجاد بيماري روان تني لازم بود كه استرس ،روي آن تعارض خاص روانشناختي تاثير بگذارد.بنابراين فرانتز الكساندر از اولين كسني بود كه"مدل زيستس-رواني-اجتماعي"را مطرح كرد.از نظر او هر كس يك آسيب پذيري ژنتيك خاص در بدنش دارد(بعد جسمي)و درگير نوعي تعارض روانشناختي خاص است(بعد رواني)و استرسي كه بر آن تعارض ويژه روانشناختي فشار وارد كند(بعد اجتماعي) باعث فرو ريختن دفاع هاي بيولوژيك و در نتيجه بيماري جسماني مي گردد.فرانتز الكساندر بيماريهاي زخم پپتيك ، آسم ، آرتريت روماتوئيد ، كوليت اولسراتيو ، ميگرن  و پركاري تيروئيد را بيشتر تحت مطالعه قرار داد و براي هر كدام از آنها يك الگوي روانشناختي ويژه ترسيم كرد.بر اين مبنا شايد بتوان فرانتز الكساندر را پايه گذار " روانشناسي سلامت "، "روانپزشكي رابط-مشاوره اي" ، "طب پيشگيري" و "طب رفتاري" نيز دانست چرا كه او طراح درمان هاي روانشناختي خاص براي بيماريهاي زمن و ناتوان كننده جسماني بود.
    اين روزها البته ، تئوري "هانس سليه" طرفداران بيشتري دارد و حذف عنوان "اختلالات روان تني" از طبقه بندي بيماريهاي رواني(DSM )گواهي است بر كمرنگ شدن نظر فرانتز الكساندر در مقابل نظريه هانس سليه.

    فرانتز الكساندر و رويكردي نو در روانكاوي
    برخلاف فرويد كه "خنثي بودن" روانكاو را در "هنگامه روانكاوي"ضروري و از اساسي ترين قوانين تحليل رواني مي ديد ، فرانتز الكساندر مدل Active Transference" " يا "انتقال فعال" را پيشنهاد كرد.در اين مدل ، روان درمانگر همچون كارگردان يك نمايش ، سناريوهايي را طراحي مي كند كه "عمدا" ، فرايند انتقال را فعال سازد بنابراين در مدل روانكاوي الكساندر ، درمانگر نقش "صفحه سفيد" يا "Blanka Tabula " را بازي نمي كند بلكه به صورت فعال با "انگولك كردن" تعارض هاي ناخودآگاه ، آنها را شعله ور مي سازد تا به خودآگاهي برسند (Mobilization of Unconscious )و آنگاه به تفسير و تعبير آنها مي پردازد.بنابراين گرچه "مورنو"به عنوان پايه گذار "سايكودرام" شناخته شده است الكساندر نيز عملا "سايكودرام" را در روانكاوي به كار گرفت.

    فرانتز الكساندر و روانكاوي امروزي
    الكساندر نقش عمده اي در كوتاه مدت شدن روانكاوي بازي كرد.بي شك روش هاي كوتاه مدت روانكاوي همچون رويكرد روانكاوي فشرده كوتاه مدت حبيب دوانلو(Intensive Short Term Dynamic Psychotherapy) تحت تاثير حركت شجاعانه "فرانتز الكساندر" پديد آمده اند.
    به نظر مي رسد در شرايط اجتماعي-اقتصادي امروزي كشور ما كه طولاني شدن زمان روانكاوي باعث "غيرعملي شدن" روانكاوي و حذف آن از "كلكسيون درمان" مي شود ، توجه دوباره به رويكرد "فرانتز الكساندر" بتواند روانكاوي را زنده نگه دارد.

    پي نوشت ها:
    1-منبع اطلاعات ذكر شده در مقاله،درسنامه جامع روانپزشكي كاپلان سادوك(Comprehensive) مي باشد.
    2-اصطلاح "هنگامه روانكاوي" را از نظريه "هنگامه هاي روان پويايي" دكتر محمد حسين خديوي زند استاد بازنشسته روانشناسي دانشگاه فردوسي وام گرفته ام.
    3-"هانس سليه"اتريشي-مجارستاني بود ،ابتدا در "پراگ"(چك)شيمي خواند،سپس با بورسيه بنياد راكفلر به دانشگاه جان هاپكينز آمريكا رفت و در نهايت در دانشگاه "مك گيل" مونترال(كانادا)تحقيقات خود را درباره استرس دنبال كرد.
    4-"ژاكوب مورنو"روانپزشك يهودي رومانيايي تبار كه در اتريش به كار و تحقيق مشغول شد و روش سايكودرام را در وين معرفي كرد.پس از آن به آمريكا مهاجرت كرد.
    5-"حبيب دوانلو" روانكاو ايراني الاصل در دانشگاه هاروارد تحصيل كرد.او پس از تحصيل در دانشگاه "مك گيل" مونترال كانادا مشغول به كار شد و روش رواندرماني ديناميك فشرده كوتاه مدت را در آنجا ابداع كرد.
  • درددلی که تبدیل به دل‌درد شده بود!

    درددلی که تبدیل به دل‌درد شده بود!

    تازه سال دوم رزیدنتی روان‌پزشکی را شروع کرده بودم که استادم، بیماری را برای درمان هیپنوتیزمی یا هیپنوتراپی به من ارجاع دادند. بیمار، خانم جوانی بود که از چند سال پیش دچار درد شکم می‌شد. تا جایی که خاطرم است، بیش از سه سال بود که تقریبا هفته‌ای یک‌بار معمولا نیمه‌شب‌ها دچار درد شکم شدید می‌شد، به‌طوری‌که داروهای مسکن، درد او را آرام نمی‌کردند و همسرش او را به بیمارستان می‌برد. اغلب تا زمانی‌که یک داروی مسکّنِ مخدّر به او تزریق نمی‌شد، دردش ادامه پیدا می‌کرد. این حمله‌های دردناک باعث به‌هم‌خوردن نظم زندگی این خانواده شده بود و علاوه‌برآن، اضطرابی دائمی نیز بر زندگی آن‌ها سایه انداخته بود . در این چند سال بارها بررسی کامل پزشکی صورت گرفته بود. در پرونده پزشکی قطوری که این خانم همراه داشت، حداقل پنج سونوگرافی شکم، یک آندوسکوپی و چندین نوع آزمایش خون و ادرار وجود داشت که همه ی این آزمایش‌ها سالم بودند و همه پزشکان هم گفته بودند که دردها عصبی هستند به این معنا که ریشه روان‌شناختی دارند. به همین دلیل، بیمار راضی شده بود به روان پزشک مراجعه کند.

    در دومین جلسه درمان، بیمار را وارد خلسه هیپنوتیزمی کردم و از او خواستم به اولین‌باری که چنین دردی را تجربه کرده است، سفر کند و برایم بگوید که کجاست و چه اتفاقاتی را تجربه می‌کند. او گفت:

    «چند روز از زایمانم گذشته است. شوهرم از در خانه به داخل می‌آید؛ درحالی‌که شناسنامه‌ای در دست دارد و می‌گوید که برای پسرمان شناسنامه گرفته. می‌گویم ما که هنوز برایش اسم انتخاب نکرده‌ایم، اما او می‌گوید که اسم پسرمان را انتخاب کرده. اینجا اولین حمله درد شروع می‌شود.» معنای این سفر هیپنوتیزمی این بود که درد این خانم یک فریاد اعتراض است؛ فریاد اعتراض به اینکه همسرش به رأی و خواسته او بی‌توجه بوده و بدون مشورت با وی، اسم فرزندشان را انتخاب کرده است. زبان بدن این خانم نماینده اعتراضی بود که وی در کلامش نمی‌توانست یا نمی‌خواست آن را ابراز کند. چنین شد که مسیر درمانش را از درمان فردی، به زوج‌درمانی تغییر دادم. من نزدیک به یک سال او و همسرش را تقریبا هفته‌ای یک‌بار می‌دیدم و شکل و محتوای ارتباطشان را مورد تحلیل و تصحیح قرار می‌دادم. درنهایت وقتی آرام‌آرام ارتباط سالم‌تری بین این زوج برقرار شد، دردهای این خانم هم کمتر شد.

    چنین بیمارانی در زبان تخصصی روان‌پزشکی بیماران شبه‌جسمی (Somatoform) نامیده می‌شوند. اصطلاح شبه جسمی یعنی دردها و شکایات این بیماران شبیه به بیماری‌های جسمانی بوده، ولی ریشه بیماری، ذهنی است.

    آدم‌های زیادی یاد گرفته‌اند که برای حل مسائل بین‌فردی‌شان از نقش بیمار استفاده کنند؛ چراکه بیمار‌بودن باعث می‌شود آنان از بسیاری از مسئولیت‌ها شانه خالی کرده و توجه و نوازش دریافت کنند. در بسیاری از خانواده‌ها «حساب بانکی نوازش» کودکان خالی می‌ماند؛ چون والدین آن‌قدر درگیر مشغله‌های دیگر هستند که برای نوازش کودکانشان وقت نمی‌گذارند و کودک، فقط زمانی «دیده» می‌شود که بیمار باشد؛ بنابراین چنین کودکانی یاد می‌گیرند که هرگاه دچار کمبود نوازش و توجه شدند، بیمار شوند! اشتباه نکنید! این‌ها افراد دروغ‌گو و فریب‌کار نیستند، آن‌ها خودشان هم باور می‌کنند که بیمارند! فرایند بیماری شبه جسمی ناخودآگاه است؛ یعنی بخشی از ذهن بیمار برای ایجاد این علائم «تصمیم» می‌گیرد که با بخش تصمیمات آگاهانه‌اش متفاوت است.

    بیش از صد سال است که روان‌کاوان درباره سازوکار این فرایندهای ناخودآگاه تحقیق و گفت‌وگو می‌کنند. در چند دهه گذشته متخصصان علوم اعصاب (Neuroscience) هم با بررسی دقیق مغز در جست‌وجوی پاسخ به این سوال هستند که ذهن ناخودآگاه ما چگونه کار می‌کند. یافته‌های دانشمندان هنوز پاسخ روشن و کاملی برای این پرسش فراهم نکرده‌اند. تنها می‌توانم بگویم که وقتی بخش‌های مدرن مغز (از حیث تکامل تدریجی) نتوانند به شرایط استرس‌آمیز واکنش مناسب نشان دهند، بخش‌های باستانی و بَدَوی مغز وارد عمل می‌شوند.

    «زبان» از عملکردهای بخش مدرن مغز ماست. گونه انسان به معنایی که ما در زیست‌شناسی می‌شناسیم و Homo sapiens می نامیم ، حدود یک و نیم میلیون سال پیش از گونه‌های پیشینی‌اش (نیاکان زیستی) جدا شد، ولی توانایی زبانی حدود 200 تا 300 هزار سال پیش تحت‌تأثیر یک جهش ژنتیکی (موتاسیون) در مغز ما ایجاد شد. به همین خاطر است که زبان از عملکردهای مغز نوین (نئوکورتکس) ماست؛ در‌حالی‌که احساسات عمیقی مثل غم، حسرت، دلتنگی، شادی، عشق و لذت از عملکردهای مغز باستانی (سیستم لیمبیک) هستند. وقتی یاد نگیریم نیازها، خواسته ها، احساسات و رنج‌هایمان را در چهارچوب شفاف زبانی بیان کنیم، مغز باستانی ما آن‌ها را در قالب زبان بدن (Body Language) بیان می‌کند.

    گاهی‌وقت‌ها «حرف‌زدن» هزینه زیادی دارد. به خصوص در فرهنگی که «زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد» یک ضرب‌المثل رایج است ولی باید بدانیم که حرف‌نزدن هم کم‌هزینه نیست، گاهی سکوت، هزینه بیشتری نسبت به اعتراض دارد. درواقع، به‌جای سکوت باید «درست اعتراض‌کردن» را یاد بگیریم.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی

  • روانکاوی: شوری مذهبی، رسالتی اجتماعی!

    روانکاوی: شوری مذهبی، رسالتی اجتماعی!

    تفاوت عمده بین رفتارگراها و روانکاوها در نگاهی ست که این دو گروه به ماهیت ذهن دارند. رفتارگراها ذهن را امری پسینی می دانند و روانکاوها ذهن را امری پیشینی. معنای پسینی بودن ذهن از دید رفتارگراها این است که ذهن آدمی در هنگام تولد همچون تابلوی سفیدی است که توسط حوادث پس از تولد شکل می گیرد. قطعا خود این تابلوی سفید ویژگیهایی دارد که یکی از مهم ترین ویژگی های آن همین سفید بودنش می باشد؛ یعنی دارای قابلیت یادگیری است و از حوادث و رویدادهای محیط آموزش می گیرد: زبان می آموزد، رفتار اجتماعی می آموزد و یاد می گیرد از چه چیزهایی بترسد و از چه چیزهایی نترسد. بنابراین از دید رفتارگراها، درمان نیز یک فعالیت آموزشی است: اختلالات روانی حاصل "بد آموزی" است و در طی درمان، آموزه های کارکرددار قرار است جایگزین آموزه های کژکارانه گردند.
    اما از دیدگاه روانکاوان، ذهن ما تابلوی سفیدی نیست که محتویات آن "پس از تولد" بر روی آن نوشته شوند؛ بلکه "پیش از تولد ما" بر روی این تابلو خط و خطوط و نقش و نگارهایی وجود دارند؛ به همین دلیل گفته می شود که ذهن، ماهیتی "پیشینی" دارد. چه چیزهایی پیش از تولد ما بر روی تابلوی ذهنی ما نوشته شده اند؟ زیگموند فروید برای نامگذاری این محتویات پیشینی از اصطلاح "میراث نیاکانی" یا Phylogenic Endownment و کارل گوستاو یونگ از اصطلاح "ناخودآگاه جمعی" یا collective unconsciousness استفاده می کنند.
    روانکاوان مهمترین تجلی این "امر پیشینی" را رویاهای ما می دانند. شما نمی توانید رویاهای یک نفر را بفهمید مگر این که با تاریخ آشنا باشید؛ تاریخ خانواده، قبیله، ملت و تاریخ بشر. از دیدگاه روانکاوی خواب های ما در عین حال هم شخصی هستند و هم غیر شخصی! وقتی من در خواب خواهرم را می بینم این تصویر در عین حال که تصویر خواهر من است، تصویر "کهن الگوی خواهر" نیز هست! در واقع "رویاساز" درون ما از تصاویر و تجارب روزمره ما بهره می برد تا پیامی باستانی را به ما منتقل کند! این رویا ساز کیست؟ خرد نیاکان ماست که درباره تجارب روزانه ما نظر می دهند!
    رفتارگراها درباره رویاها چه نظری دارند؟ آنها به وجود این رویاساز و روان نیاکانی باور ندارند و رویا دیدن را صرفا نوعی پردازش اطلاعات می دانند؛ چنان که گویی پس از به خواب رفتن ما، مغز در حال نشخوار اطلاعاتی است که در طول روز به معده شناختی مان فرستاده ایم و معده فرصت هضم آن را نداشته است. اکنون که ورودی اطلاعات مسدود شده، محتویات این معده بازجویده می شوند تا برای هضم آماده تر باشند!
    وقتی با دید رفتارگراها وارد فضای درمان شویم، نیازی به دانستن "تاریخچه فرد" نداریم؛ تنها دانستن "تاریخچه علامت هدف" برای ما کافی است. اگر فرد دچار اعتیاد است، تاریخچه او را می کاویم و اگر دچار فوبیای پرواز است، راجع به هواپیما سواری و ترس او از پرواز کاوش می کنیم. اما در روانکاوی ما دنبال یک بستر تاریخی هستیم؛ بستری که این فرد منحصر به فرد را ساخته است و سیگار کشیدن یا ترس از پرواز، او را از سایرین متمایز ساخته است.
    بنابراین از دیدگاه رفتارگرایان برای درمان سیگار کشیدن یا ترس از پرواز یک فرد نیازی نیست که از رابطه والدین فرد یا از رویاهایی که می بیند پرس و جو کنیم؛ در حالی که از دیدگاه روانکاوی پرداختن به این "بستر علائم" یا "فردیت و شخصیت" مراجع ضروری است.
    هدف درمان در رفتارگرایی حل مساله هدف است و در این امر موفق نیز هست. امکان این که مراجعه به رفتاردرمانگر منتهی به ترک سیگار یا سهولت هواپیما سواری شود، خیلی بیشتر است تا مراجعه به روانکاو. از دید روانکاو، مساله ای که شکایت مراجع و علت مراجعه است، بهانه ای است برای این که این فرد بداند که درباره خودش چیز کمی می داند و کنترل کمی بر زندگی شخصی خود دارد. پس وظیفه روانکاو این است که به او کمک کند که درباره خودش بیشتر بداند؛ درباره خودی که تا اعماق تاریک تاریخ امتداد یافته است!
    به همین دلیل است که رفتاردرمانی شروع و پایان مشخصی دارد و موفقیت و شکست آن نیز قابل تشخیص است؛ در حالی که روانکاوی شروع مشخص و پایان نامشخص دارد و هیچکس نمی تواند درباره توفیق یا عدم توفیق آن نظری قاطع ابراز کند؛ نه درمانگر، نه درمانجو و نه شخص ثالث!
    رفتاردرمانی نه تنها برای درمانجو، انتخاب راه روشن تری است که خودِ رفتاردرمانگر نیز زندگی حرفه ای روشن تری دارد. رفتاردرمانگر همانند یک "تکنسین" بیرون از زندگی درمانجو ایستاده است و به او رفتارهای جدیدی را آموزش می دهد. کار او بسیار شبیه به یک مربی ورزشی یا یک فیزیوتراپیست است: آنچه اشتباه است مشخص است؛ آنجه هدف است هم مشخص است و مسیر تغییر هم مشخص است. اما کار یک روانکاو به این آسانی نیست: وقتی او با درمانجو به ژرفای تاریک تاریخ فرو می رود، تنها در مورد درمانجو چیزی کشف نمی کند، بلکه چیزی درباره خود نیز کشف می کند! او با کاوش در رویاهای درمانجو وارد امری جمعی می شود و خود نیز با محتویات کشف شده تغذیه می گردد!
    یونگ در سمیناری که راجع به تحلیل رویا دارد به نکته جالبی اشاره می کند: تعبیر یک نماد از رویای یکی از مراجعانش، بر فضای هیجانی جلسه آموزشی اش تاثیر می گذارد و برخی از دانشجویان روانکاوی رویاهایی مرتبط با محتویات رویاهای مورد بحث می بینند؛ نه رویاهایی که تکرار رویاهای مورد بحث باشند، بلکه رویاهایی که ادامه و تکمیل کننده رویای درمانجو هستند و به نحوی سعی دارند بینش عمیق تری نسبت به رویای درمانجو فراهم آورند!
    مراجعان فروید و یونگ وارد رویاهای این پیشگامان روانکاوی می شوند؛ روانکاو با دیدن خواب آنها صاحب بصیرت متفاوتی راجع به خودش، درمانجو و رابطه درمانی می شود.
    رفتاردرمانگر هم ممکن است راجع به مراجعانش خواب ببیند اما احتمالا به این خوابها اهمیت نمی دهد، آنها را فراموش می کند و قطعا بر اساس این رویاها طرح درمان نمی ریزد!
    می بینیم که کار روانکاو شباهتی به یک "تکنسین" ندارد؛ کار او بیشتر شبیه به یک "جادوگر قبیله" یا "شمن" است. زندگی او به یک زندگی شخصی و یک زندگی حرفه ای تقسیم نمی شود؛ مرز بین او و مراجعانش کمرنگ می شود؛ چیزی که "اینگمار برگمن" فیلمسار برجسته سوئدی در فیلم سینمایی "پرسونا" به خوبی به نمایش گذاشته است.
    اینجاست که روانکاوی بیشتر به یک مذهب شبیه می شود؛ مذهب عصر صنعتی، مذهب پس از پروتستانیسم؛ و روانکاو به تعبیر فروید ردای کشیشی به تن می کند، اما ردای یک کشیش بی دین یا Secular Priest! فروید تلاش می کرد با حفظ سکولاریسم علمی، روانکاوی را پایه گذاری کند و این آغاز تعارضی شد که بسیاری از روانکاوان گرفتار آن شدند!
    امروزه با روانشناسان و روانپزشکان زیادی مواجهیم که سعی می کنند روانکاوی را نیز به مثابه آموزه ای در عرض درمان شناختی_ رفتاری یا مدل طبی بیاموزند و مثل ابزاری در جعبه ابزارشان آن را به کار ببرند، بدون این که به پیش فرض های آن معتقد باشند. چنین درمانگرانی مجبورند با پایبندی به یک سری مناسک و آیین ها و ژست ها به خود و مراجعانشان بقبولانند که در حال انجام روانکاوی هستند!
    روانکاوی، مذهبی است با یک رسالت اجتماعی: کمک به انسان مدرن جامعه صنعتی تا به دوران پسامدرن و عصر فراصنعتی کوچ کند. این گزاره شامل دو بخش است: بخش اول این که روانکاوی اساسا برای فرد و جامعه ای که هنوز در عصر پیش مدرن زندگی می کند، مناسب نیست! چنین انسانی نه نیاز به روانکاوی دارد و نه روانکاوی دستاوردی برای او دارد! او چیزی را گم نکرده که قرار باشد با روانکاوی پیدایش کند! او از طریق مذهب پیش مدرن خود با تاریخ و با نیاکان در ارتباط است و در زندگی دینی خود نیز با شمنی در ارتباط است! نکته دوم در این گزاره این است که روانکاو در یک جامعه صنعتی شده سکولار، مشغول به یک کنش اجتماعی و انقلابی است و نقش اصلاح گری را دارد که انسان مدرن را به عصر فرا مدرن متصل می سازد؛ پس تنها یک شور مذهبی و یک احساس رسالت می تواند موجب شود که کسی بتواند در چنین فضای مبهم، سنجش ناپذیر و چالش برانگیزی وارد شود؛ فضایی که کسوت احترام برانگیز "دانشمند" را از درمانگر می گیرد و دست او را از "ابزار" خالی می کند!
    بگذارید این مقاله را با سخنانی از کارل گوستاو یونگ در کتاب "خاطرات، رویاها، اندیشه ها" به پایان ببرم؛ جملاتی که بهترین معرف شور مذهبی و رسالت اجتماعی یک روانکاو هستند: "همه نوشته های مرا می توان کارهای تحمیل شده از درون دانست. منشاء آنها اجبار واقعی بود. آنچه نوشتم چیزهایی بود که از درون من به من حمله کرد. من به روحی که مرا تکان داد اجازه سخن گفتن دادم. من هرگز برای نوشته های خویش منتظر عکس العمل ها و واکنش ها نبودم. این نوشته ها معرف موازنه ای روحی برای عصر ماست و من ناگزیر از گفتن چیزی شدم که هیچکس مایل به شنیدن آن نیست. به همین سبب و به خصوص در آغاز، اغلب احساس بی کسی کامل می کردم. می دانستم که آنچه گفتم مقبول نخواهد بود، زیرا برای مردم زمان ما پذیرفتن پارسنگ موازنه دنیای خودآگاه دشوار است."
    من خیال می کنم کار روانکاوان در جامعه امروز ما از کار یونگ نیز دشوارتر است. ما در جامعه ای زندگی می کنیم که در حال عبور از یک "عصر گذار" است. ترکیب غریبی از عناصر پیش مدرن و عناصر مدرن در کنار هم حضور دارند!
    درمانگران که خود نیز "دچار" امواج همین عصر گذار هستند، نمی دانند که کدام رویکرد را برگزینند! "قرائت رسمی" که مانع ارزیابی واقع گرایانه جامعه است نیز مزید بر علت است و نمی گذارد که اطلاعات تحریف نشده ای از "دوران تاریخی این قبیله" در دست داشته باشیم!
    در چنین وضعیتی پیشنهاد من به درمانگرانی که مایلند روان درمانی را به عنوان "یک حرفه" برگزینند و از سردرگمی و گم شدن در تاریکی ها بپرهیزند، این است که رویکرد رفتارگرایانه را پیش بگیرند.
    روانکاوی انتخاب خطرناکی است که ما را از ساحل امن "حرفه" به دریای ژرفی می برد که تنها با داشتن "شوری مذهبی" و احساس "رسالتی اجتماعی" می توانیم آن را تاب بیاوریم. در چنین شرایطی باید همچون یک "کنش گر اجتماعی" یا یک "میسیونر مذهبی" آماده پرداخت هزینه های گرانی باشیم.


    پی نوشت ها:
    1- سمینار یونگ درباره رویاها در کتاب "تحلیل رویا" آمده است. این کتاب در دو جلد با ترجمه رضا رضایی و آزاده شکوهی توسط نشر افکار منتشر شده است. آنچه در این مقاله راجع به آن صحبت کردم در گفتار 3 و 4 جلد اول این کتاب آمده است.
    2- کتاب "خاطرات، رویاها، اندیشه ها" یونگ توسط خانم پروین فرامرزی به فارسی ترجمه شده و توسط انتشارات "به نشر" منتشر شده است. آنچه در این مقاله آوردم از صفحات 229 و 230 این کتاب است.
    3- درباره رویاهای فروید درباره بیمارانش می توانید "رویای ایرما" را در دو کتاب زیر مرور کنید:
    - دانشنامه فروید، شارون هلر، ترجمه مجتبی پردل، انتشارات ترانه
    - فروید در مقام فیلسوف، ریچارد بوبتی، ترجمه سهیل سمی، انتشارات ققنوس
    درباره رویاهای یونگ درباره بیمارانش می توانید فصل "بیماران من" را در همان کتاب "خاطرات، رویاها، اندیشه ها" بخوانید.
    4- شاید لازم باشد که راجع به کلمه مذهب در این مقاله توضیح دهم. زیرا استعمال مکرر این کلمه با معنایی عرفی و عادتی ممکن است منجر به سوتفاهم گردد:
    یونگ در کتاب "روانشناسی و دین" مذهب را "یک حالت روانشناختی" میداند که با شیفتگی همراه با خضوع و مراقبت ویژه نسبت به یک موضوع، مشخص می شود. این موضوع حتی می تواند یک پژوهش علمی باشد. مثلا حالت روانی داروین در کشف تکامل تدریجی یا حالت روانی پاستور در کشف میکروب ها یا حتی حالت روانی ماژلان در به اثبات رساندن گرد بودن زمین! برای مطالعه بیشتر در این زمینه به صفحات 5 تا 12 کتاب روانشناسی و دین یونگ با ترجمه فواد روحانی از انتشارات شرکت سهامی کتاب های جیبی، چاپ دوم، 1354 مراجعه فرمایید.

  • یونگ و خدا-انگاره ها

    یونگ و خدا-انگاره ها

    کارل گوستاو یونگ در کتاب "پاسخ به ایوب" موضوع خدا - انگاره "عهد عتیق" را مورد بحث قرار می دهد.
    اغلب ما هنگامی که راجع به خداوند و یا "الوهیت" گفتگو می کنیم ابتدا این گزاره را می گوییم که خداوند برای ذهن ما تعریف نشدنی و غیر قابل فهم و در نتیجه غیر قابل وصف است. در متون مذهبی و ادبی نیز بارها به وصف ناشدنی بودن الوهیت اشاره شده است:
    ۱ - سبحانه و تعالی عما یصفون (سوره انعام - آیه ۱۰۰)
    خداوند از وصف های شما منزه و برتر است.
    ۲ - و لم یکن له کفوا احد (سوره اخلاص - آیه ۴)
    او شبیه و مانند هیچ چیز دیگری نیست.
    ۳ - تائوی جاودان وقتی به زبان آید دیگر تائو نیست (تائوته چینگ - لائوتزو)
    ۴ - آن که در اندیشه ناید آن خداست! (مولانا-مثنوی-دفتر دوم)
    ذهنی که تلاش می کند "خداوند ازلی، ابدی آفریننده ی ذهن" را بشناسد حتی قادر به شناسایی خودش نیز نیست بنابراین قدم اول شناخت که شناسایی ابزار شناخت (سوژه) است برای ذهن دشوار و بلکه ناممکن است چه رسد به شناسایی خالق ذهن یا آنچه مقدم بر ذهن است. گزاره های زیر را در باب ناممکن بودن شناخت ذهن ببینید:
    ۱ - من عرف نفسه فقد عرف ربه (غرر الحکم - ص 232)
    آن کس که "خودش" را شناخت پس به تحقیق "پروردگارش" را شناحته است. (این حدیث در برخی منابع به عنوان حدیث قدسی، در برخی منابع به نقل از پیامبر اسلام و در برخی منابع به نقل از امام علی آورده شده است).
    ۲ - اگر ذهن ما آنقدر ساده بود که ذهن ما قادر بود آن را بشناسد، آنگاه قادر نبود آن را بشناسد! (یوستین گرودر - فیلسوف نروژی - کتاب راز فال ورق)
    ۳ - اولأ کانت مدعی بود ذهن را نمی توان به صورت عینی بررسی کرد زیرا چیزی مادی نیست ثانیأ ذهن را نمی توان با استفاده از درون نگری (فنومنولوژی) به صورت علمی مطالعه کرد چون راکد و منتظر تحلیل نمی ماند، ذهن مرتبا تغییر می کند و بنابراین نمی توان با اطمینان آن را بررسی کرد در ضمن خود همین فرایند درون نگری بر حالت ذهن تاثیر می گذارد پس ارزش آنچه را که از طریق درون نگری پیدا می شود محدود می کند.
    (هرگنهان: تاریخ و روانشناسی- مبحث کانت)
    با این توضیح، اغلب متألهین (فیلسوفان موضوع الوهیت) به ناشناختنی بودن الوهیت معترفند اما این اعتراف باعث نشده است که ذهن خلاق و داستان پرداز انسان بر "گرسنگی ساختار" خود غلبه کند و "تصویری از الوهیت" نداشته باشد. تصویر ذهن انسان از الوهیت را "خدا - انگاره" (God - image) می نامم. علیرغم اذعان به غیرقابل توصیف بودن الوهیت شما می توانید به وفور این خدا - انگاره ها را در متون دینی بیابید:
    ۱ - یدالله فوق ایدیهم (سوره فتح - آیه دهم)
    "دست خدا" بالای دست آنان قرار دارد.
    ۲ - فانک باعیننا (سوره طور - آیه ۴۸)
    و تو در "دیدگان" ما هستی.
    ۳- و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی (سوره انفال-آیه ۱۷)
    و آن هنگام که تیر انداختی تو نبودی که تیر انداختی بلکه خداوند بود که "تیر انداخت".
    ۴ - الله نور السموات و الارض مثل نوره کمشکوه (سوره نور-آیه ۳۵)
    خداوند"نور" آسمان ها و زمین است. نور او را می توان به "نور چراغ" مانند کرد.
    هر چه هم که بگوییم خداوند غیرقابل وصف است این "انگاره ها"، استعاره هایی هستند که "امر انتزاعی" را به "امر عینی" تبدیل می کنند و "تصویری" از "خدای غیبی" در ذهن می آفرینند بخصوص که اغلب آنها بر "انسان ریختی" ذاتی ذهن ما (anthropomorphism) نیز سوار می شوند!
    از نظر یونگ این تصویر الوهیت در ذهن فرد متدین اثری عمیق دارد چنان که او "ناخودآگاه" به سمت شبیه شدن به این تصویر استعاره ای حرکت می کند زیرا تشبه با الوهیت مساوی است با تقرب به کمال. یونگ معتقد است که یکی از دلایل گسترش خشونت، جاه طلبی و رقابت جویی در دنیای ما این است که "خدا - انگاره های مذکر" در اغلب ادیان موجود "خدا - انگاره های مونث" را پس زده اند، در نتیجه روح نرینه روان (Animus) فرهنگ و تمدن بشری را تسخیر کرده است و تا "خدا - انگاره" اصلاح نگردد امیدی به فروکش کردن آتش خشونت، رقابت و طمع نیست!
    یکی از آیین های شاخصی که "خدا - انگاره مادینه" در آنها غالب بود آیین "میترائیسم" بود، آئین ایرانیان پیش از زرتشت. "آناهیتا" ایزدبانوی آب و "میترا" ایزدبانوی آفتاب خدا انگاره های مونث بودند.
    در تمدن هلنیسم یونانی، خدا انگاره های مونث (همچون دیمیتر-آتنا و آفرودیت) همراه با خدا انگاره های مذکر (همچون زئوس-آپولو و دیونیزوس) تعادل زنانگی و مردانگی را در روان یونانیان حفظ می کردند.
    در تمدن رومی خدا انگاره های مذکر بر خدا انگاره های مونث برتری یافتند، شهر روم به افتخار رومئوس فرزند مارس (خدای نرینه جنگ) نامگذاری شد و جشن برکت و روزی نیز به افتخار ساتورن (کرونوس) پدر ژوپیتر (زئوس)، ساتورنالیا نام گرفت. چنین شد که تمدن روم برخلاف تمدن فیلسوف پرور یونان، گلادیاتور و لژیونر پرورد!
    از نظر یونگ ظهور مسیحیت حرکتی بود در جهت احیای آئین میترائیسم و واکنشی بود در مخالفت با نرینه روانی تمدن روم و آئین مردسالار یهود اما مسیحی شدن امپراطوری روم توسط امپراطور کنستانتین در واقع منجر به "رومی شدن مسیحیت" شد و به سرعت "تثلیث" پدر، پسر و روح القدس جایگزین "تربیع" پدر، مادر باکره (جام مقدس)، مسیح و روح القدس گشت.

جعبه S5