کتاب

  • تریستان و تونیو کروگر

    "معرفی کتاب"
     
    نام کتاب: تریستان و تونیو کروگر
    نویسنده: توماس‌ مان
    ترجمه: محمود حدادی
    انتشارات: افق
     
    "توماس مان" (Thomas Mann) در سال ۱۸۷۵ در "لوبک" آلمان متولد شد او نویسندگی را بسیار زود آغاز کرد و به دنبال رها کردن مدرسه صرفا به ادبیات پرداخت. او در اکثر آثار خود فساد اخلاقی اروپای میان دو جنگ جهانی را باز می نمایاند. آکادمی سوئد در سال ۱۹۲۹ جایزه نوبل برای ادبیات را به او اهدا کرد. وی با ظهور فاشیسم مجبور به فرار از میهن شد. 
    "مان" پیش از تسلط فاشیسم بر آلمان اعتقاد داشت که هنرمند می باید به مسائل معنوی بپردازد و از سیاست دور بماند. اما هنگامی که فاشیسم بر کشور او مسلط شد دیدگاهش تغییر کرد و فعالانه به سیاست پرداخت و مدافع زندگی آزاد و خلاق گردید. او با ارسال نامه ای سرگشاده به دانشگاه بن به طور رسمی رابطه خود را با آلمان هیتلری گسست. رژیم نازی اموالش را مصادره کرد، کتابهایش را سوزاند و تابعیت او را لغو کرد.
    این کتاب از دو داستان "تریستان" و "تونیو کروگر" شکل یافته است در داستان "تریستان" نویسنده جوانی است که چون میان هنر و زندگی شکافی غلبه‌ ناپذیر می‌بیند به گوشه ‌نشینی پناه می‌برد. ولی این انزوا سرانجام توان جهت‌ یابی را در صحنه‌ اجتماع از او می‌گیرد. این اثر، داستانی از انحطاط فرهنگی است که مضمون بسیاری دیگر از آثار توماس مان از جمله تونیو کروگر هم هست.
    توماس مان در "تونیو کروگر" به زندگی شاعری به نام تونیو کروگر می‌پردازد که در مقاطع مختلف زندگی‌اش عشق‌ها و تجربه‌های مختلفی را تجربه می‌کند.
    "تونیو کروگر" پرخواننده‌ترین اثر توماس مان است؛ حکایت شکل‌گیری شخصیت نوجوانی که با دلواپسی هویت خود را جستجو می‌کند. در رمان ‌تونیو کروگر‌ ماجرا کمی عجیب‌تر است. ‌تونیو کروگر‌ کودکی ا‌ست که در خانواده‌ای ثروتمند متولد شده و به هنر روی آورده است. او را در صفحات اولیه رمان می‌بینیم و بعد در فصول بعدی، با آینده‌ این شخصیت مواجه می‌شویم.
    موضوع بنیادین این رمان ها مسئله هنر و هنرمند است، هنرمند به عنوان نماینده ی معنویت و اخلاقی آرمان خواه در جامعه ای که مناسبات اقتصادی حاکم بر روزمره ی آحاد آن چندان هم سویی و هم سرشتی ای با این مفاهیم ندارد و در نتیجه میان هنرمند و مردم معمولی و متعارف، یا به عبارتی "شهروند" شکافی بیگانگی آور می اندازد.
    "رایش رائیسکی" مفسر نامدار آلمان، تونیو کروگر را قصه قرن لقب داده و درباره‌اش گفته است: انسان‌های بسیاری خود را در آینه این نوول باز می‌یابند؛ همه آنانی که خسران دیده‌اند و در جامعه بی‌جایگاهند و از این رو ادبیات را وطن خود قرار داده‌اند.
     
     علی محمدی
    کارشناس ارشد روان شناسی
     
  • افسانه آفرینش

    افسانه آفرینش

    27 دسامبر 1831 میلادی کشتی بیگل از شهر پیلموت انگلستان سفر اکتشافی پنج ساله خود را آغاز کرد. این کشتی ابتدا به سمت آمریکای جنوبی اعزام شد و در ادامه سفر خود قرار بود به تائیتی، نیوزلند و استرالیا برود.
    کاپیتان این کشتی "رابرت فیتزوری" فرد متدینی بود که به روایت آفرینش انجیل عمیقا اعتقاد داشت و می خواست یک ظبیعت شناس همراه خود ببرد که شواهدی گردآوری نماید که عقیده تکامل را که گروهی از داشمندان پیشنهاد داده بودند رد نماید. برای این ماموریت چارلز داروین 23 ساله انتخاب شد، جوانی که دانشکده پزشکی ادینبورگ را رها کرده بود تا به دانشگاه کمبریج برود و برای کشیش شدن آموزش ببیند.
    داروین نیز همچون کاپیتان کشتی فرد متدینی یود که به شرح انجیل درباره آفرینش اعتقاد داشت و حاضر شده بود بدون دستمزد به این ماموریت برود.
    اما اوضاع به گونه دیگری پیش رفت: چارلز داروین در طی سفر با کشتی، کتاب اصول زمین شناسی سرچارلز لیل را مطالعه کرد و نسبت به روایت انجیل دچاد تردید شد!
    در پاییز 1835 کشتی بیگل در جزایر گالاپاگوس توقف کرد و داروین شروع به بررسی جانداران متعدد کرد. نتیجه پژوهش های داروین نشان می داد که افسانه آفرینش انجیل درست نیست! برای داروین متدین انتشار نتایج این پژوهش دردناک بود بنابراین او بیست سال انتشار کتاب مهم خود (درباب منشاء انواع به وسیله انتخاب طبیعی) را تاخیر انداخت و در این مدت به شدت درگیر اضطراب، افسردگی و بیماریهای روان تنی بود!
    شش سال بعد از انتشار نظریه داروین، کاپیتان فیتزوری خودکشی کرد زیرا احساس می کرد حداقل تا اندازه ای مسوول نظریه تکامل داروین بوده است!

    منبع : تاریخ روانشناسی هرگنهان - انتشارات ارسباران/1389- فصل دهم

    دکتر محمدرضا سرگلزایی

  • تنهایی هولناک مکسول سیم

     

    "معرفی کتاب"
     
     
    نام کتاب: تنهایی هولناک مکسول سیم     The terrible Privacy of Maxwell Sim
     
    نویسنده: جاناتان کو   Janathan Coe
    مترجم: اشکان غفاریان دانشمند
    انتشارات: نیماژ - چاپ اول - ۱۳۹۷
     
     
    "مکسول سیم" مردی است تنها، شکست خورده. شکست های او از کودکی آغاز شده اند، آن هنگام که نتوانست همچون همکلاسیش کریس در آزمون مدرسه نمونه قبول شود. 
    کریس باهوش و قوی بود و مکس با او تفاوت داشت، نه در آزمون های مدارس تیزهوشان می توانست با کریس رقابت کند و نه در مسابقات ورزشی، این چنین بود که مکس پذیرفت که یک بازنده است و تسلیم شد. حالا مکس چهل و هشت ساله است، همسر و دخترش او را ترک کرده اند، مکس افسرده شده و در حال از دست دادن شغلش است.
    داستان "تنهایی هولناک مکسول سیم" داستان انسان معاصر است، انسانی که از ابتدا در رقابتی برای شاگرد اول بودن زاده می شود. زندگی برای او میدان مسابقه است، مسابقه برای کسب قدرت، ثروت و جذابیت جنسی. اگر انسان پیش مدرن تلاش می کرد به پیامبران و قدیسان شبیه شود، انسان مدرن تلاش می کند به "سلبریتی ها" و "سوپر استارها" شبیه شود و در این تلاش اغلب مردم همچون "مکسول سیم" به صف طویل شکست خوردگان می پیوندند. جاناتان کو به ظرافت وضعیت جهان معاصر را تحلیل می کند و این تحلیل، تحلیلی چند سویه است. او از یک طرف به تحلیل روانکاوانه مکسول سیم می پردازد و از طرف دیگر به تحلیل سیاسی - اجتماعی جامعه ای که مکسول سیم در آن زندگی می کند. این کتاب اولین کتاب جاناتان کو است که به فارسی ترجمه شده است و ترجمه ای دقیق و شیوا دارد. 
     
    دکتر محمدرضا سرگلزایی - روانپزشک
     
  • جان شیفته

    "معرفی کتاب"

    نام کتاب: جان شیفته
    نویسنده: رومن رولان
    ترجمه: محمود اعتمادزاده (م.ا.به آذین)
    انتشارات: نیلوفر

    "جان شیفته" یکی از بهترین آثار قرن بیستم و از برترین نوشته‌های "رومن رولان" نویسنده‌ی فرانسوی است. این رمان زندگی زنی را نشان می‌دهد که در دورانی که استقلال برای یک زن آبروریزی تلقی می‌شد به دنبال آزادی و اهدافی بالاتر بود.

    جان شیفته داستان یکی از اولین زنان مدرن است. زنی که در مقابل کوته‌فکری و افکار غلط و کهنه‌ی مردمان خویش می‌ایستد تا زندگی مستقل داشته باشد. او فکر و روح خود را اسیر مردانی که او را درک نمی‌کنند نمی‌کند. این زن "آنت ریوی‌یر" است. رمان در ابتدای سده بیستم و در پاریس اتفاق می‌افتد. در شروع داستان با آنت آشنا می‌شویم که پدر خود را که بی‌نهایت برایش عزیز بوده از دست داده. او که پیشتر مادر خود را نیز از دست داده است در جست‌وجو بین مدارک و نامه‌های پدر، والدین خود را بیشتر می‌شناسد... در این میان آنت عشق و شور جوانی را می‌چشد. او با "بریسو" در محفل‌های بورژوایی پاریس آشنا می‌شود. آنت، بریسو را دوست دارد اما می‌داند که نمی‌توانند با هم بسازند...

    اما آنت نمی خواست به احساسش اجازه دهد که در وجود کس دیگر محو شود. او دوست نداشت خودش را در وجود دیگری ذوب کند. می دانست یکی کردن زندگی ها و پیوند بین افراد به معنای آن نیست که او یا دیگری حذف شود. هر کس دنیایی دارد که سراسر متعلق به خودش است. آنت هم برای خود دنیایی داشت. دنیایی که پس از آشنایی با خانواده "بریسو" از او خواستند که نادیده اش گیرد. از خود می پرسید آیا این خانواده او را آزاد می پذیرند؟ آیا او را در تمامی اش می خواهند؟ 

    "روژه از سر احتیاط می گفت: آزاد؟ در فرانسه پس از ۱۷۸۹ همه کس آزاد است. آنت لبخند می زند: دل خوش کنک."

    قهرمان رولان نمی خواهد وارد پیوندهای انحصاری و بندگی وار شود: " اگر خودم را تفویض کنم، زیاده از آنچه باید از خودم مایه می گذارم و آن وقت می بینم که خفه می شوم، انگار که سنگی بر گردنم بسته اند و در حال غرق شدنم."
    در واقع او قهرمانی است که  نوعی معنویت را با استفاده از خودشناسی که متناسب با عصر خودش هست خلق می کند و جسورانه به رقیبش می گوید: "من طعمه تو نیستم."
    و در نهایت در میابد که اگر چه آزادی در بیرون امری حیاتی است اما آزادی درونی آرمان انسان های اصیل است. آزادی که به واسطه تبدیل انسان ها به افرادی کلیشه ای و قالبی، که در خدمت سیستم  حاکم بر جهانی هستند که در آن زندگی می کنیم از آن ها سلب شده است و جان شیفته ای می خواهد تا از این تله رهایی یابد چرا که کاپیتالیسم همواره سر عقل آمده و ترفندهای خود را تغییر می دهد: "من جز آن که زنجیرم را به قیمت زخمی شدن خودم عوض کنم کاری نکرده ام. زنجیرها بی شمار است. اگر از برخی شان رها شوی، برای آن است که زیر فشار برخی دیگر بروی."

    در انتها باید به ترجمه خوب این اثر توسط "محمود اعتماد زاده" اشاره کرد. او نخستین فصل این اثر را در زندان قصر ترجمه کرد و درباره آن گفته است: "ترجمه این اثر پیرم کرد. چه سال ها که قطره قطره آب شدم و فروریختم."

    علی محمدی
    کارشناس ارشد روان شناسی

  • جزء از کل

              

      

     

    معرفی کتاب
     
    نام کتاب: جزء از  کل (A Fraction of the whole)
    نویسنده: استیو تولتز (Steve Toltz)
    مترجم: پیمان خاکسار
    ناشر: نشر چشمه - چاپ یازدهم - ۱۳۹۵
                            
     
    "جزء از کل" روایتی خلاق، شجاعانه و عمیق از زندگی است، جستجویی است در پی کشف راز و رمز زندگی و کورمال کورمالی است در هزار توی تاریک روان ناشناخته بشر.
    جزء از کل اولین رمان استیو تولتز نویسنده استرالیایی است که در سال ۲۰۰۸ به انتشار رسید و همان سال نامزد دریافت جایزه بوکر شد. ترجمه فارسی این رمان جذاب هم ظرف دو سال به چاپ یازدهم رسیده است و با توجه به حجم بالای این کتاب (۶۵۶ صفحه) می توان فهمید که این کتاب جاذبه ای جادویی دارد که این تعداد خواننده را در زمانه ای که مردم به خواندن مطالب "فوق کوتاه" عادت دارند به خود جذب کرده است.
    همچون رمان های کلاسیک #برادران_کارامازوف و #خانواده_تیبو (که قبلا در همین کانال معرفی شان کرده ام)، داستان "جزء از کل" ، داستان یک خانواده است، داستان یک کل که گرچه از اجزاء متفاوتی تشکیل شده است اما تشکیل دهنده یک "گشتالت" است که دارای پویایی مشترکی است. 
    راوی قصه (جسپر) پسر جوانی است که به موازات روایت زندگی اش از کودکی تا به حال به روایت زندگی اجداد و بستگانش نیز می پردازد اما این روایت همان قدر که طنز آمیز و شیرین است، عمیق و پیچیده نیز هست و ما را درگیر پرسش های فلسفی و تأملات روان شناختی می کند.
    نویسنده این رمان به خوبی با نظریات #داروین، #فروید و #یونگ آشنا بوده و جا به جا با عینک این نظریه پردازان بزرگ قصه اش را جهت داده است. این ماجرا برای من هیجان انگیز است که در حوزه ادبیات داستانی امروزه قصه نویس هایی داریم که با فلسفه، روانکاوی، دانش زیست شناختی و فضای پیچیده "ذهن رسانه زده" مأنوس هستند.
    رمان های #برفک ، #پروژه_رزی و "جزء از کل" که شیرین ترین ساعات سال ۱۳۹۵ را برایم آفریدند مرا با نسل جدیدی از قصه گوها آشنا کردند که به قول ایزاک نیوتن "بر شانه های غول ایستاده اند" و محصول صدها سال تأملات فلسفی و ده ها سال کوشش علمی را در قاب قصه می گذارند. داستان جزء از کل چکیده ایست از "فلسفه هگل" و "روان شناسی یونگ" ، داستان برآمدن جوانه نحیف "خودآگاهی" از جنگل ستبر "ناخودآگاهی".
     
    دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک

     

  • چه کتابهایی برای فرزندان مان بخوانیم؟

    چه کتابهایی برای فرزندان مان بخوانیم؟


    کتاب هایی که بچه ها را با طبیعت آشنا می کند

    در جامعه شهر نشینی ارتباط ما با طبیعت کم رنگ یا قطع می شود. کودکان ما به جای طبیعت با بازنمایی مصنوعی طبیعت سر و کار دارند. مثلا ما به جای جنگل با پارک در ارتباط هستیم یا به جای دریا چه با استخر در ارتباط هستیم. این باعث می شود بسیاری از مفاهیم که در زندگی طبیعی برای ما ملموس هستند در زندگی شهر نشینی برای ما ناملموس و غریب باشند و کسی باید آن را برای ما توضیح بدهد و روایت کند. یکی از آنها مسئله زاد و ولد و مرگ است. کودکی که د رروستا بزرگ می شود ، زاد و ولد و تناسل را می بیند. بارداری و زایمان حیوانات را می بیند .بنابراین برای او دیگر مسائلی مثل تولد بچه سؤال نمی شود برای اینکه در انواع موجودات زنده ای که در اطرافش هستند این پدیده را می بیند و درک می کند. اما برای کودک شهری به دلیل اینکه اینها را نمی بیند برایش سوال می شود. یکی از مسائل مهم برای پدر و مادرها این است که چطور تولد بچه و مسئله مرگ را به کودکشان انتقال بدهند.کسی که در روستا یا محیط طبیعی زندگی می کند و ترتیب فصول و مرگ فصلی گیاهان و درختان و جانوران اطرافش را می بیند همه اینها برایش ملموس می شوند و بدون اینکه درباره اینها نیاز به فرضیه سازی باشد به عنوان بخشی از زندگی با آن کنار می آید بدون اینکه دنبال توضیحی از آن باشد. اما باز کودک شهر نشین به دلیل اینکه از همه اینها دور است وقتی کسی در اطرافش فوت می کند شگفت زده می شود و دنبال توضیح می گردد که چگونه این اتفاق افتاد. در حالی که این اتفاق همیشه وجود دارد و دیوارهای زندگی شهر نشینی نمی گذارد که سوگواری همسایه طبقه بالایی را ببیند و وقتی این اتفاق برای خودش می افتد به نوعی جا می خورد، شگفت زده می شود و نمی تواند آن را درک کند. یا یکی از مسائلی که در زندگی شهر نشینی وجود دارد این است که ما مراحل تولید غذایی که می خوریم را نمی بینیم. مثلا می رویم میوه فروشی میوه را می خریم. یا گوشت و نان و برنج و بقیه مواد را خیلی راحت و سریع تهیه می کنیم. در سوپر مارکت انواع نان وجود دارد. اما کسی که در روستا زندگی می کند از زمانی که زمین را شخم می زنند و بذر را می کارند و درو می کنند و گندم آرد و آرد خمیر می شود و نان درست می کنند را از نزدیک می بیند. لحظه به لحظه آن را حس می کند. در واقع داستانی که این نان طی کرده تا به سفره آنها برسد برایش ملموس است و دیگر لازم نیست کسی به او این مراحل را توضیح بدهد. اما در زندگی شهر نشینی ذهن کودک ما دچار این سوء تفاهم می شود که محصول به راحتی خرید از سوپر مارکت تولید می شود. قابل انتظار است که برای کودک شهری نان یا میوه آن عزت و احترام را نداشته باشد. درنتیجه طبیعی ترین مسائل زندگی او از سیر طبیعی جدا می شود. برای اینکه سیر طبیعی را به ذهن کودک شهری نزدیک کنیم نیاز است به بچه هایمان از طریق کتاب های مصور و فیلم های مستند پدیده هایی راکه در طبیعت نمی توانند ببینند، به شکل عکس و توضیحات علمی نشان بدهیم. یعنی باید کاری کنیم که فرصت داشته باشند اتفاقاتی را که در طبیعت می افتد بدون داوری و تفسیر مشاهده کنند تا برایشان ملموس شود.


    کتاب های علمی و تفکر استقرایی

    بخش بزرگی از دنیا از نظر کیفیت زندگی از ما توسعه یافته تر است، چه از نظر کیفیت زندگی مادّی (رفاه) و سلامت جسمانی و چه از نظر کیفیت زندگی روانی و فرهنگی . تفاوت اصلی آن ها با ما تفاوت ژنتیکی و اقلیمی نیست بلکه تفاوت در سبک تفکر است. آنها با تفکر علمی استقرایی به جهان نگاه می کنند. یعنی جهان را با دقّت مشاهده می کنند، فرضیه سازی می کنند و فرضیه هایشان را آزمون می کنند و در نتیجه قواعد تعامل با جهان را کشف و چارچوب بندی می کنند. پیش فرض تفکر علمی- استقرائی «نمی دانم» است، نمی دانمی که منجر به تولید دانش می شود. ولی ما در یک «می دانم» بزرگ اسطوره محور زندگی می کنیم. ما ارتباطمان با این تفکر علمی استقرایی ضعیف است. تفکر ما تفکر قیاسی است که از حیث مراحل رشد تفکر بدوی تر از تفکر استقرایی است. یعنی ما یک سری کلان روایت ها یک سری قصه های بزرگ را باور می کنیم و بعد جهان را بر طبق آن قصه های بزرگ سازماندهی می کنیم. یعنی جهان را مشاهده نمی کنیم بلکه در جهان به دنبال بازنمایی قصه های بزرگ می کردیم. البته وقتی می گویم "ما" منظورم عموم مردم جامعه ی ماست نه دانشمندان. این تفکر که مبتنی بر باور کلان روایت هاست تفکراسطوره ای است یعنی تفکر از کل به جز. به نظر من خیلی مهم است که بچه های ما با تفکر علمی استقرایی آشنا شوند. یعنی تفکری که از مشاهده به فرضیه سازی می رسد و سپس به آزمون فرضیه ها، این که چگونه فرضیه هایمان را آزمون می کنیم و چگونه فرضیه ها را رد می کنیم. یک بحث بسیار مهم در تفکر علمی این است که ما پذیرش روانی رد شدن و ابطال فرضیه ها مان را داشته باشیم. ما اغلب وقتی که فرضیه می سازیم تمایل داریم فرضیه ها را به اثبات برسانیم. بنابراین آموزش اینکه چگونه فرضیه های مختلف ایجاد می شوند و چطور آزمون می شوند و چطور ابطال می شوند و پژوهشگر چگونه از ایده ای که خلق کرده است کنار می کشد و آن ایده را از ذهنش کنار می گذارد آموزشی ضروری است. یکی از نکاتی که بچه ها باید آموزش ببینند همین فرضیه سازی و پذیرش رد شدن فرضیه ها است، اگر قرار باشد در آینده با یک تفکّر واقع بینانه و یک تفکّر علمی به جهان نگاه کنند و زندگیشان را به سمت کیفیت بهتری پیش ببرند.

    کتابهای داستان

    در کتاب های داستان ما دو نکته مهم آسیب شناسی وجود دارد؛ یک سری از داستان های ما ارتباطی با زندگی شهری ندارند، یعنی وقایع در یک سرزمین کهن افسانه ای یا در یک دشت در یک کوهستان یا جنگلی اتفاق می افتد و بچه ها با نهادهای زندگی شهری آشنا نمی شوند. در نتیجه درقصه هایی که خیلی از بچه ها ی ما می خوانند مثل شنگول و منگول، سه بچه خوک و شنل قرمزی خطری که بچه های ما را تهدید می کند شخصیتی به نام آقا گرگه است. قطعا این قصه نمادین است. همه ما می دانیم آقای گرگ یعنی خطر نه اینکه لزوماً جانوری به اسم گرگ. اما مسئله این است که آیا بچه های ما هم متوجه می شوند که اقا گرگه یعنی همان خطر بطور عام؟ جواب منفی است. #ژان_پیاژه یکی از بزرگترین نظریه پردازهای رشد و تفکر کودک معتقد است ذهن کودکان تا سن 5 و 6 سالگی در مرحله پیش عملیاتی است. در این مرحله بچه ها نگاهشان به روایت ها و قصه ها کاملا نگاه عینی است و نگاه انتزاعی ندارند. بنابراین بچه ها در این قصه ها فقط خود گرگ را می بینند و نمی توانند مفهوم نمادین آن یعنی خطر را درک کنند. در نتیجه تعریف کردن این قصه ها برای بچه و خواندن این کتاب ها به جز اینکه ترس از جانوران را در آنها ایجاد کند که اساسا آن جانوران در زندگی ما در دسترس هم نیستند، هیچ ثمری ندارد. قصه هایی که برای بچه های شهر نشین ساخته می شود باید از کودکی آنها را با خطرات و نهادهای زندگی شهری آشنا کند. مثل خطر انفجار گاز شهری و نهاد آتش نشانی. در چه مواقعی کودک قصه از آتش نشانی کمک می خواهد. چه کمکی دریافت می کند. یا مثل آشنایی با وظایف پلیس. بچه ها باید آشنا شوند که چه مواقعی باید از پلیس کمک بگیرند و...و یا نهادهایی مثل بیمه. هنوز خیلی از مردم با نهادهایی مثل بیمه مأنوس نیستند برای اینکه ازکودکی با آن آشنا نشده اند. اینکه بیمه چه کمکی می تواند در جبران خسارت ها به ما بکند این چیزی است که در قصه های کودکی که در شهر زندگی می کند باید گنجانده شود. به جای گرگ و ببر و اژدها و دیو باید با خطرهای واقعی زندگی مواجه شوند. ما بالاترین آمار مرگ و میر را در تصادفات رانندگی داریم. باید در داستان هایمان به کودکان اصول درست ایمنی در عبور و مرور شهری را آموزش بدهیم. دوره کودکی دوره شکل گیری مغز است یعنی مغز ما یاد می گیرد به چه چیزهایی توجه نشان بدهد و به چه چیزهایی کمتر توجه نشان بدهد. برای کودکان ما اغلب در قصه ها اینکه چقدر تصادفات رانندگی خطرناک است و چقدر می تواند در زندگی شان تأثیر بگذارد ترسیم نمی شود بلکه عمدتا درباره خطراتی صحبت می شود که نمادین هستند و هیچ وقت برای آنها اتفاق نمی افتد که در راه خانه مادر بزرگ گرگ بخواهد آنها را بخورد. حتما برای یک فرد بزرگسال که #هفت_خوان_رستم را می خواند درک نمادین جنگ رستم با دیو سفید یا همان جهاد با نفس دون قابل درک باشد اما یک کودک که درمرحله عینی است هیچ وقت نمی تواندآن را درک کند و فکر می کند رستم با یک دیو واقعی جنگیده است. بنابراین قصه های کودکان باید ملموس و عینی باشند و درباره مسائل واقعی زندگی و استفاده از مفاهیم نمادین برای بچه ها تا سال های آخر دبستان خیلی زوداست. بخش زیادی از قصه های ما هم دچار این مسأله هستند که قهرمان و ضد قهرمان دارند. باید در داستان بچه ها به این موضوع توجه کنیم که هیچ کدام از شخصیت ها قهرمان و ضد قهرمان نباشند. بلکه هر کدام از شخصیت ها درجاتی از درستی، موفقیت و شکست، نادانی و کج تابی داشته باشند که با تعامل و گفت وگو متوجه مسائل شان می شوند به جای اینکه در قصه قهرمان ما همه خوبی ها را داشته باشد و ضد قهرمان هم همه بدی ها را. این قصه ها باعث می شوند که دوگانه بینی در زندگی روزمره مان جاری شود و طبیعتا نتیجه اش این است که من همیشه قهرمان باشم و بی عیب و در عوض کسی که مقابل من است ضد قهرمان باشد و مستوجب هر نوع عذاب! این باور که همیشه حق با من است چه در رانندگی چه در مسائل خانوادگی و چه درمسائل کلان اجتماعی نتیجه ی قصه هایی است که یک سمت آن همه حق و سپیدی ست و سمت مقابل همه باطل و سیاهی.

    باید به این آفت ها توجه کنیم که این جنبه ها در داستان رعایت شود.

    دکترمحمدرضاسرگلزایی

  • دایره المعارف تفسیر رویا

     

    "معرفی کتاب"
     
    نام کتاب: دایرة المعارف تفسیر رؤیا
    نویسندگان: جیمز لی وایز، اولین الیور
    ترجمه: مریم تقی پور
    با مقدمهٔ دکتر محمّدرضا سرگلزایی
    انتشارات: رسا
     
    در مورد اهمیت رؤیاها اختلاف نظر وجود دارد. گروهی رؤیاها را حاصل فعالیت های بی هدف «مغز بیکار» در طول خواب می دانند، مغزی که اطلاعاتی برای پردازش ندارد بنابراین به بازی کردن با محتویات انبارشده خود می پردازد و از ترکیب هزاران خاطره و فانتزی، کاردستی سرهم بندی شده ای را می سازد که همان رؤیاست. گروهی در مقابل این نظر، رؤیاها را مربوط به جهان علوی و لطیف تر از جهان مادی می دانند و بر این عقیده اند که «روح» در حین خواب جسم، از فعالیت های روزمره آزاد می شود و به «خانه» بر می گردد، به جهانی که از آن آمده است و قرار است به آن برگردد: 
    مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
    دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
    چه خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
    به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
    صاحبان این عقیده به رؤیا اهمیت زیادی می دهند و حتی زندگی بیداری خود را بر مبنای رؤیاها برنامه ریزی می کنند. برای مثال می توانم کارل گوستاو یونگ روانپزشک سوئیسی را نام ببرم. بر اساس آنچه «یونگ» در کتاب «خاطرات، رویاها و اندیشه ها» نوشته است رشته تحصیلی خود را بر مبنای یک رؤیا انتخاب می کند. در شرایطی که یونگ مردد بوده که برای دانشگاه وارد رشته طبیعی شود یا فلسفه و ادبیات را انتخاب کند خواب می بیند که در حال کاوش در یک مقبرهٔ باستانی در میان جنگلی انبوه به استخوان جانوران ماقبل تاریخ برخورد می کند. یونگ جوان بر مبنای این رؤیا، به این نتیجه می رسد که «باید» وارد رشته طبیعی شود، بنابراین مسیر پزشک شدن را انتخاب می کند و بعدها با انتخاب رشته روانپزشکی به عنوان تخصص اش به حیطهٔ علوم انسانی نزدیک می شود. این روند توجه به رؤیاها را یونگ در تمام عمر خود دنبال می کند و حتی وقتی در مسیر معالجه یک بیمار - مراجع - با مشکل مواجه می گردد از رؤیاهایش در جهت حل مسأله کمک می گیرد. خبرنگاری که نوشتن کتاب «انسان و سمبل هایش» را به یونگ پیشنهاد می کند (جان فورمن) می نویسد، وقتی از لندن به زوریخ سفر کرده است و این پیشنهاد را با یونگ هشتاد ساله در میان گذاشته است پاسخ منفی گرفته است امّا روز بعد از بازگشت از زوریخ از دفتر یونگ با او تماس می گیرند که یونگ بر مبنای رؤیایی که دیده است تصمیم گرفته به پیشنهاد او جواب مثبت دهد. طبیعتا گروهی نیز مسیر میانه را بر می گزینند و نه رؤیا را صرفا حاصل فعالیت های تصادف بی هدف «مغز بیکار» می دانند و نه آن را راهنمایی از «عالم علوی» بلکه رویا را راهی برای خودشناسی می دانند، چنان که زیگموند فروید پایه گذار روانکاوی  که در سال ۱۸۹۹ کتاب تحلیل رؤیا را نوشت، رؤیا  را شاهراهی به سوی شناخت ناخودآگاه دانست. من بر این عقیده ام که ما با «رؤیا» مواجه نیستیم بلکه با «رؤیاها» مواجهیم. نباید با به کار بردن واژه «رؤیا» گمان کنیم که با پدیدهٔ همگونی روبه رو هستیم. رؤیاها انواع و اقسامی دارند. برخی از آنها واقعاً چیزی بیش از فعالیت های تصادفی مغز نیستند یا پاسخی هستند به محرکهای حسی و جسمی (مثلاً وقتی مثانه فردی که خواب است تحت فشار است او ممکن است خواب ببیند که در جستجوی توالت است یا وقتی ساعت زنگ می زند او ممکن است خواب ببیند که زنگ مدرسه نواخته می شود) امّا برخی رؤیاها اطلاعات گرانقدری دربارهٔ شرایط روانی فرد به ما می دهند مثلا رؤیابینی که مکرراً خواب می بیند که مورد هجوم جانوران درنده است، ممکن است بدون اینکه خود بداند در حال سرکوب غرایز بدوی خود می باشد و دیدن این رؤیای مکرر پیامی ارزشمند برای روان درمانگری است که در حال کاوش دلیل بیماری روان - تنی این مراجع است.
     
    همهٔ ما نوع سوّمی از رؤیا را هم می شناسیم. رؤیاهایی که اشاراتی راجع به آینده به رؤیابین می دهند. تعداد گزارشاتی که در این زمینه وجود دارد آنقدر بالاست که نمی توان وجود این نوع رؤیا را رد کرد گرچه برای اظهارنظر دقیق تر در این زمینه لازم است مطالعات کنترل شده صورت گیرد که البته تحقیق در این زمینه، کاری است دشوار.
    نظر من این است که در دنیای مدرن عصر صنعتی رؤیاها کمتر از آنچه که باید، مورد توجه و التفات قرار گرفته اند، همان طور که شاید در عصر پیش صنعتی، رؤیاها بیش از آنچه که باید مورد توجه بوده اند. برای رسیدن به تعادل در یک جامعهٔ صنعتی، لازم است توجه مان را به رؤیاها افزایش دهیم و این کتاب تلاشی است در این جهت که توسط نویسندگانی که در جامعهٔ صنعتی زندگی می کنند صورت گرفته، گرچه شاید برای جامعهٔ خواب زدهٔ ما هنوز «عصر روانکاوی» فرا نرسیده باشد و این جامعه نیاز به تلنگر دکتر شفیعی کدکنی داشته باشد که:
    صبح آمده است برخیز- بانگ خروس گویدـ
    وین خواب و خستگی را در شطّ شب رها کن!
    نگارندگان این کتاب آن طور که بیوگرافی آنها نشان می دهد؛ افرادی دانشمند و صاحب سبک هستند و ساختار کتاب نیز انسجام و انضباط شایان تقدیری دارد. مترجم گرانقدر دوست نازنینم سرکار خانم مریم تقی پور - کارشناس ارشد رشته روان شناسی - را از نزدیک می شناسم، ایشان فردی دقیق ، متعهد و دانا هستند، در نتیجه با اطمینان می توانم ادعا کنم کتاب ارزشمندی را با یک ترجمهٔ دقیق در دست دارید.
     
    دکتر محمدرضا سرگلزایی - روانپزشک
  • رویاهای انیشتن

    ‍ "معرفی کتاب"
     
     
    نام کتاب: رؤیاهای انیشتن
    نویسنده: آلن لایتمن
    ترجمه: مهتاب مظلومان
    انتشارات: چشمه
     
    مقدمهٔ کتاب این مجموعه داستان ها را چنین معرفی می کند:
    ما فقط يک چهره از زمان را مى‏ بينيم، ولى شايد به نوعى زمان‏ هاى مختلفى در دنياى واقعى ما جريان داشته باشد و اين مى تواند دليلى باشد براى بسيارى از شگفتى‏ هاى اطراف ما که نمى‏ توانيم براى آن‌ها توضيحى منطقى داشته باشيم. "آلن لايتمن"، "انيشتين" را در روزهايى تصور مى‏ کند که هنوز به فرضيه‌ي زمان دست نيافته است و هر کدام از فرضيه‏ هايى را که انيشتين مى ‏توانست متصوّر شود حدس زده و داستانى راجع ‌به آن مى‏ نويسد، به اين ترتيب که در تمام داستان ‏ها ساکنان شهر کوچکى در سوئيس را فرض مى‏ کند که آن زمان در دنياشان جريان دارد و به اين ترتيب چهره‏ هاى مختلف زمان را معرفى مى‏ کند.
    ترجیح میدهم در ادامه یکی از داستان های کوچک این مجموعه را نقل کنم تا نمونه ای باشد از داستان های شیرین و جالب این کتاب:
     
    ۹ ژوئن ۱۹۰۵
    تصور کنید که زندگی پایانی نداشته باشد.
    ساکنان هر شهری، به طور غریبی دو قسمت شده‌اند: "بعدتر"ها و "بی‌درنگ"ها.
    "بعدتر"ها عقیده دارند که احتیاج نیست برای ادامه تحصیل در دانشگاه یا برای یاد گرفتن یک زبان دیگر، یا خواندن آثار ولتر یا فهمیدن فرضیه‌های نیوتن، یا سعی برای پیشرفت، یا برای عاشق شدن، یا برای تشکیل خانواده عجله کرد. برای این کارها، زمان بی‌پایانی در اختیار دارند. در یک زمان بی‌کران، همه چیز انجام‌ شدنی است، پس انتظار هر چیز را می‌توان کشید. وانگهی عجله منتهی به اشتباه می‌شود. و چه کسی می‌تواند منطق آن‌ها را رد کند؟ خیلی ساده می‌توان "بعدتر"ها را در مغازه‌ها یا در گردشگاه‌ها شناخت. راحت راه می‌روند و لباس‌های نرم می‌پوشند. از خواندن هر مجله باز شده‌ای لذت می‌برند، خوششان می‌آید که جای مبل و صندلیشان را عوض کنند، همچون برگی که از درخت می‌افتد وارد بحث‌ها می‌شوند. "بعدتر"ها در کافه‌ها می‌نشینند و از امکانات زندگی صحبت می‌کنند.
    "بی‌درنگ"ها بر این اصل هستند که در یک زندگی بی‌پایان می‌توانند هر چیزی را که به تصورشان می‌آید به انجام برسانند. به تعداد بی‌پایانی از موفقیت‌ها دست خواهند یافت. دفعات بی‌پایانی ازدواج خواهند کرد، به دفعات بی‌پایانی عقیده سیاسی عوض خواهند کرد. هرکسی وکیل، بنا، نویسنده، حسابدار، نقاش، پزشک و کشاورز خواهد شد. "بی‌درنگ"ها مرتب مشغول خواندن کتاب جدیدی هستند. شغل تازه و زبان‌های تازه یاد می‌گیرند. برای دست یافتن به امکانات بی‌پایان زندگی، زود شروع می‌کنند و هرگز آهسته کار نمی‌کنند. و چه کسی می‌تواند منطق آن‌ها را رد کند؟ به "بی‌درنگ"ها به راحتی می‌توان دست یافت. آن‌ها صاحب کافه، استاد، پزشک و پرستار یا سیاستمدار هستند. اینها کسانی هستند که وقتی نشسته‌اند، مرتب پاهایشان را تکان می‌دهند. آنها مجموعه‌ای از زندگانی را پشت سر می‌گذارند و حرص می‌زنند که هیچ‌چیز را از دست ندهند. وقتی "بی‌درنگ"ها، به‌طور اتفاقی همدیگر را کنار ستون‌های لوزی شکل آب‌نمای "زاهرینگر" می‌بینند، موفقیت‌های زندگیشان را با هم مقایسه می‌کنند. اطلاعاتشان را رد و بدل می‌کنند و نگاهی به ساعتشان می‌اندازند. وقتی دو "بعدتر" در همان‌جا با هم ملاقات می‌کنند، در حال نگاه کردن به موج‌های آب به آینده می‌اندیشند.
    "بی‌درنگ"ها و "بعدتر"ها وجه مشترکی دارند. از یک زندگی بی‌پایان، تعداد بی‌پایانی خانواده بوجود می‌آید. پدربزرگ‌ها هیچ ‌وقت نمی‌میرند، پدر پدربزرگ‌ها، عمه بزرگ‌ها و دایی بزرگ‌ها و بقیه همین‌طور در این سلسله راست بالا می‌روند. همه زنده هستند و نصیحت می‌کنند. پسر هیچوقت از سایه پدرش بیرون نمی‌آید، دخترها هم همین حالت را با مادرشان دارند. هیچ‌کس نمی‌تواند خودش باشد.
    وقتی مردی می‌خواهد کاری را شروع کند، مجبور است با پدر و مادرش، پدربزرگش و مادربزرگش، پدر پدربزرگ، مادر مادربزرگش صحبت کند، همین‌طور تا بی‌انتها، تا بتواند از اشتباهاتشان درس بگیرد. برای این که هیچ اقدامی واقعا تازه نیست. همه چیز را قبلا یکی از نیاکان در رده نسب‌ها به عهده گرفته است. در حقیقت، همه چیز انجام شده است. در ازایش بهایی باید پرداخت. زیرا در چنین دنیایی، از قید و بند موفقیت‌ها به خاطر جاه‌طلبی کم، کاسته شده است.
    وقتی دختری با مادرش مشورت می‌کند، جوابی که می‌گیرد نسبی است برای این که مادرش هم با مادر خودش مشورت می‌کند، این مادر باز با مادرش و همین‌طور تا بی‌نهایت، از آن‌جا که دخترها و پسرها نمی‌توانند خودشان تصمیمی بگیرند، از پدرها و مادرها هم نمی‌توان انتظار اندرز قابل اطمینانی داشت. پس پدر و مادرها سرچشمه اعتماد و ثبات نیستند. میلیون‌ها سرچشمه وجود دارد.
    وقتی هر کاری باید میلیون‌ها بار بررسی شود، زندگی قابل اطمینان نیست. پل‌ها تا نیمه راه روی رودها زده و ناگهان قطع می‌شوند. ساختمان‌ ها تا نه طبقه بالا می‌روند ولی سقف ندارند. در یک خواربارفروشی، ذخایر زنجبیل، نمک، ماهی و گوشت گاو، با هر تصمیم جدید، و با هر مشاوره‌ای عوض می‌شود. جملات در حالت تردید باقی می‌مانند. نامزدی‌ها فقط چند روز پیش از ازدواج به هم‌می‌خورند. در کوچه‌ها و خیابان‌ها، مردم سرشان را برمی‌گردانند تا ببینند آیا کسی مراقبشان نیست.
    این تاوان جاودانی بودن است. هیچ‌کسی کامل نیست، هیچ‌کس آزاد نیست. با گذشت زمان بعضی‌ها بر این تصمیم بوده‌اند که تنها راه زندگی کردن مردن است، برای این که مرگ انسان را از فشار گذشته رهایی می‌بخشد. این تعداد معدود از موجودات زیر نگاه خانواده، در دریاچه "کنستاس" فرو می‌روند یا از بالای کوه "مون‌لما" خود را پایین می‌اندازند برای این که به زندگی بی‌پایان‌شان خاتمه دهند. بدین‌ترتیب نیستی بر بی‌پایانی پیروز شده است، میلیون‌ها پاییز در برابر فقدان پاییز تسلیم گشته‌اند، میلیون‌ها ریزش برف در برابر فقدان ریزش برف، میلیون‌ها نصیحت در برابر فقدان نصیحت." (آرزوهای انیشتن، صفحات 77، 78 و 79)
     
     
     علی محمدی
    کارشناسی ارشد روان شناسی
     
  • شکسپیر و شرکا

    "معرفی کتاب"

     
    نام‌ کتاب: شکسپیر و شرکا
    نویسنده: جرمی‌ مرسر
    مترجم: پوپه میثاقی
    انتشارات: نشر‌ مرکز 
     
    داستان این کتاب که خاطرات واقعی نویسنده است و به شکل رمان روایت شده است ، درباره چگونگی پناه گرفتن "جرمی‌ مرسر"، در یک کتاب‌ فروشی قدیمی و عجیب در پاریس و ماجراهای جالبی است که در مدت اقامتش برای او اتفاق افتاده است. کتاب‌فروشی "شکسپیر و شرکا" پناهگاهی بوده است برای هنرمندان، نویسندگان و دیگر آدم‌های پاریس که به آن ها نسل گمشده می‌گفتند.
    جرمی که بدون برنامه ریزی قبلی به پاریس رفته، شغل و شرایط زندگی مناسبی ندارد و به همین دلیل جرج (صاحب مغازه ) به او در کتاب فروشی پناه می دهد  و تمام داستان این کتاب در این کتابفروشی اتفاق می افتد. 
     
    "شکسپیر و شرکا" در واقع نام دو کتابفروشی است . این کتاب فروشی اولین بار در ۱۷ نوامبر ۱۹۱۹ توسط "سیلویا بیچ"  بازگشایی شد و در طول دههٔ ۱۹۲۰ به پاتوقی برای نویسندگانی چون ارنست همینگوی"، "جیمز جویس" و بسیاری از نویسندگان دیگر بدل شد. در سال ۱۹۴۱ در دوران اشغال پاریس توسط آلمان این کتاب‌ فروشی بسته شده و دیگر دوباره باز نشد.
    ده‌ سال بعد کتاب‌ فروشی مشابهی در فاصله‌ای نه‌ چندان دور از مغازه‌ی قدیمی در "خیابان سی‌ و هفتم بوشری" افتتاح شد. این‌ بار توسط "جرج ویتمن" که در داستان ۸۸ ساله است. 
    در سال ۱۹۶۴، پس از مرگ سیلویا بیچ، ویتمن برای ادای احترام به جسارت اولیه، نام فروشگاهش را به «شکسپیر و شرکاء» تغییر داد. او نام کتاب‌ فروشی را «رمانی در سه کلمه» می‌داند و این ریسک را «آرمانشهر سوسیالیستی در لباس مبدل یک کتاب‌ فروشی» می‌خواند. مشتریان این کتاب‌ فروشی کسانی نظیر "هنری میلر"، "آنائیز نین"، "ریچارد رایت" و... بوده‌اند. این کتاب‌ فروشی شامل امکانات خواب با ۱۳ تخت بوده، و ویتمن مدعی است که در طول سالیان بیش از ۴۰،۰۰۰ نفر در فروشگاه خوابیده‌اند.
    از جمله فعالیت‌های منظمی که در کتاب‌ فروشی رخ می‌دهد شامل مراسم چای یکشنبه، شعرخوانی و نشست‌های نویسندگان است. در حال حاضر سیلویا بیچ ویتمن، دختر ویتمن، فروشگاه را اداره می‌کند.
     
     شعار وی «ببخش آنچه را می‌توانی؛ بگیر آنچه را لازم داری» بود و با همین روحیه بود که کتاب‌فروشی را راه انداخت. از همان روز اول برای دوستانی که نیاز به جایی برای خواب داشتند، تختی پشت مغازه گذاشت؛ سوپ را برای مراجعان گرسنه آماده و داغ نگه می‌داشت و برای کسانی‌که نمی‌توانستند پول کتاب‌ها را بپردازند، کتابخانه‌ی امانتی رایگان درست می‌کرد.
    و در پایان نقل‌ قولی از  "جرج‌ ویتمن‌" که در  رمان  "شکسپیر و شرکا" روایت شده است:
    ممکن است ناپدید شوم بدون اینکه مال و منالی از خود باقی گذارم و فقط چند جفت جوراب کهنه و نامه‌های عاشقانه. و پنجره‌های رو به نوتردامم را برای همه‌ی شما می‌گذارم تا لذتش را ببرید، و مغازه ی خنزر پنزری عزیز‌تر از جانم را که شعارش این است:«با غریبه‌ها نامهربان نباشید. مبادا فرشتگانی باشند در لباس مبدل.» ممکن است بدون برجا گذاشتن نشانی‌ای از خودم ناپدید شوم. اما همین‌ قدر بدانید که ممکن است در سرگردانی‌ام به دور دنیا همچنان مشغول راه رفتن در میان شما باشم.
     
    علی محمدی 
    کارشناسی‌ارشد روان شناسی
     
     
  • غول مدفون

      

    ‍ "معرفی کتاب"

    نام کتاب: غول مدفون
    نویسنده: کازوئو ایشی گورو
    ترجمه: امیر مهدی حقیقت
    انتشارات: چشمه

    کتاب "غول مدفون" اثر "کازئو ایشی گورو" نویسنده‌ی نامدار معاصر است که آخرین جایزه ادبی نوبل را نیز از آن خود کرده است. داستان در حدود قرن ششم در بریتانیا روایت می‌شود. در ابتدا با شرایط حاکم بر کتاب آشنا می‌شویم، دوران پس از شاه آرتور که "ساکسون‌ها" و "برایتون‌ها" در صلحی ظاهری در جوار یکدیگر زندگی می‌کنند. 
    کتاب، داستان زندگی دو زوج به نام های "بئاتریس" و "اكسل" است و به زودی متوجه چیز عجیبی در بین مردم می‌شویم و آن یک فراموشی مداوم است. مردم خاطره تاریخی ندارند و با بازدم اژدهایی رو به مرگ دچار فراموشی شده اند. رمان روایت گر سفر و تلاش این زن و مرد سالخورده در پی كشف گذشته خود و دیگران است. و این سفر آغاز یک سری ماجراهاست که به علت پدید آمدن مه فراموشی در بین مردم و از بین بردن آن ختم می‌شود. در طول داستان صحنه‌هایی از خاطرات ناقص برای اکسل و بئاتریس زنده می‌شود که برخی از آنها بیانگر لحظاتی تلخ و تاریک هستند. آن ها نمی‌دانند که در طول این سال‌ها چه بر رابطه‌شان گذشته است یا اینکه جرئت رویارویی با واقعیت‌ها را دارند یا خیر و اگر تمام خاطرات خود را به یاد بیاورند هنوز هم یکدیگر را دوست خواهند داشت؟

    "برایتون ها" چون نیروی غالب و فاتح اند می خواهند مه حاصل از بازدم اژدها همچنان مردم را در حالت نیمه هوشیاری نگه دارد تا "ساکسون ها" كشتار مردم خود را به دست برایتون ها به یاد نیاورند و صلح موجود تداوم بیابد. اما جنگجوی جوان ساكسون مامور است تا حیوان را بكشد و به این طریق ساکسون ها بتوانند گذشته را به یاد بیاورند و انتقام بگیرند. شوالیه پیر رمان نیز مامور حفظ جان اژدها و در واقع حفظ صلحی است كه حاصل فراموشی گذشته است.
    عنوان "غول مدفون" در واقع استعاره‌ای برای مسائل بزرگ و مهم فراموش‌شده و خفته است. این غول‌های مدفون هم در رابطه بین اکسل و بئاتریس وجود دارند و هم در رابطه بین ساکسون‌ها و برایتون‌ها، در پایان متوجه می‌شویم که عده‌ای اصرار به مدفون ماندن غول دارند و عده‌ای دیگر با عزمی جزم به سوی بیدار کردن این غول می‌روند.

    ایشی گورو در این باره می‌گوید همیشه سعی کرده‌ام در کتاب‌هایم درگیری انسان‌ها با خاطرات شخصی‌شان را به تصویر بکشم و همچنین اینکه آنها نمی‌دانند چه زمانی باید از گذشته فرار کنند و چه زمانی باید با آنها روبرو شوند. اما چیزی که همیشه می‌خواستم انجام بدهم صحبت از این کشمکش‌ها در سطح جامعه بوده است، تقریباً تمام کشورها غول‌هایی مدفون دارند. وی می گوید:

    حالا همین را به چند کشور تعمیم داده‌ام؛ چطور یک ملت تصمیم می‌گیرد که بهتر است چه چیزی را درباره گذشته تیره‌اش فراموش کند؟ بعضی مواقع یک کشور برای جلو رفتن، برای متحد ماندن، برای جلوگیری از جنگ داخلی یا در مواقعی که خشونت پیش می‌آید باید فراموش کند چون نمی‌تواند از خاطراتش حقیقتا این را پاک کند که چه اتفاق‌هایی در گذشته افتاده است. بنابراین بعضی مواقع فراموش کردن ضروری است، اما از سوی دیگر، آیا واقعا وقتی به بی‌عدالتی‌های بزرگی که به وقوع پیوسته‌اند بی‌توجهی شده است می‌توان یک جامعه باثبات و دموکراتیک ساخت؟ به نظرم کشورها هم همان سوال‌هایی را دارند که افراد دارند. فراموش کردن در چه زمانی بهتر است؟ و در چه زمانی آدم باید به یاد بیاورد؟ بنابراین این تم‌ها از همان ابتدا تا به حال ذهن من را درگیر خود کرده‌اند.

    علی محمدی
    کارشناس ارشد روان شناسی

  • کوزه ای از آب بحر

     

     
     

    ‍ "معرفی کتاب"

    نام کتاب: کوزه‌ای از آب بحر
    بازخوانی درس های مثنوی برای زندگی امروز

    نویسنده: دکتر محمدرضا سرگلزایی

    انتشارات: بهار سبز- چاپ دوّم- ۱۳۹۶

    از مقدمهٔ کتاب: علاقهٔ عاطفی من به تصوّف و مولانا انگیزهٔ نوشتن کتاب کوزه ای از آب بحر بود. امّا اکنون بر این باورم که جامعهٔ ما امروز بیشتر به اخلاق شهروندی مبتنی بر عقلانیّت نیاز دارد تا تفکّر عرفانی لذا مایلم نگرانی های خود را در این باره با شما در میان بگذارم.
    اوّل اينكه برداشت من اين است كه جوّزدگي و مدگرايي در بين اقشار تحصيلكرده ما هم همچون قشر کم سواد شيوع بالایی دارد و گاهي ژست مثنوي خواني و مولانا شناسي در ميان ما مُد مي شود. نشانهٔ اين جوّزدگي و ژست، نوعي تعصب نسبت به مولاناست. به گونه اي كه انگار مولانا هر چه گفته، درست است و انديشه او تراز و شاقول رشد رواني و معنوي است.
    دوّم اينكه اغلب مولانا دوستان، هندسه معرفتي مولانا را به طور كامل نمي شناسند و به دلخواه، پاره اي از انديشه هاي مولانا را چنان سرهم مي كنند كه به يك هندسه معرفتي جديد و متفاوت مي رسند. مولانايي كه مولانا دوستان امروزی مي شناسند يك عارف اهل مدارا، یک هنرمند خلاق و يك قصه گوی شيرين سخن است. امّا  مولانا "به رندی" از ابزار هنر و قصه گويی براي القاء يك نظام باور استفاده مي كند؛ نظام باوری كه از نظر اخلاقی مبتنی بر كفّ نفس رواقی گری استوار است و از نظر مذهبی بر اطاعت بي چون و چرا از ولی امر و از نظر شناخت بر وحی مداری.
    پروتستانيسم اسلامی مبتني بر "دين داري تجربت انديش" پيام اصلي مولانا نيست، بلكه مولانا به مذهبی معتقد است كه در آن خواص، وحی دريافت مي كنند و عوام اطاعت می كنند:

    عقل عقلند اولياء و عقل ها
    بر مثال اشتران تا انتها!

    از هندسهٔ معرفتی مولانا نمی توان "مردم سالاری دينی" را بيرون كشيد.
    نتيجه اين كه اگر قرار است مثنوي خواني و مولانا شناسي داشته باشيم، لازم است با ديد نقد به اين ميراث فرهنگی مان نگاه كنيم و همان طور كه ارمغان هاي انديشه مولانا را گرامی می داريم، آسيب های انديشه او براي جامعه خودمان را هم در نظر داشته باشيم.

    دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک

  • مرگ و یک کتاب!

    مرگ و یک کتاب!

    "هاینریش بل" نویسنده برجسته ی آلمانی در شاهکارش "عقاید یک دلقک" می نویسد:
    "هنرمند همیشه مرگ را با خود یدک می کشد، همانگونه که یک کشیش همه جا انجیل را با خود دارد."
    این جملات هاینریش بُل خیلی مرا به فکر فرومی برد. دیدم "بل" به تعریف جدیدی از هنرمند دست یافته است: هنرمند، به فانی بودن لحظه و تجربه، بیش از دیگران آگاه است و به همین دلیل به تجربه ی زندگی نگاهی مشتاقانه و حریص دارد، به سان محکوم به مرگی که آخرین ملاقاتش را با عزیزانش می گذراند؛ شاید به این معنا همه ی ما، ساعت ها یا لحظه هایی از زندگی مان هنرمند می شویم، آن لحظه هایی که چنان مشتاق به زندگی نگاه می کنیم که می توانیم برای دیگران آن چه دیده ایم را "نقّاشی" کنیم و آن تجربه را از شکم مرگ بیرون بکشیم و "جاودانه" اش کنیم.
    نویسندگان زیادی را می شناسم که در آثارشان مرگ را توصیف کرده اند. "آلبر کامو" در رمان "طاعون" سایه ی مرگ را که بر یک شهر طاعون زده فروافتاده ملموس و مرئی می کند، "روژه مارتن دوگار" در "خانواده ی تیبو" لحظه لحظه ی احتضار پدر خانواده را توصیف می کند، "ریچارد باخ" در "گریز از سرزمین امن" به حضور خاموش ترس از مرگ در تک تک انتخاب هایمان می پردازد و "اینگمار برگمن" در "توت فرنگی های وحشی" به تأثیر مرگ اندیشی بر زندگی می پردازد.
    امّا چندی پیش رمانی خواندم از "فیلیپ راث" نویسنده ی آمریکایی که به نظر من زیباترین، ملموس ترین و دقیق ترین تصویر از مرگ را در خود داشت: "یکی مثل همه" از صحنه ی تدفین آغاز می شود و به مرور زندگی کسی می پردازد که درون تابوت قرار دارد و بستگانش در اطراف گورش ایستاده اند و دفن او را نظاره می کنند.
    خواندن این روایت ملموس مرگ و زندگی را از دست ندهید.
    کتاب "یکی مثل همه" فیلیپ راث، با ترجمه ی پیمان خاکسار توسط نشر چشمه منتشر شده است.

    دکترمحمدرضاسرگلزایی

  • هفته کتاب نزدیک است

    هفته کتاب نزدیک است

    دوستی پیامک می زند و از من می خواهد تاثیرگذارترین کتاب زندگیم را برایش نام ببرم. این سوال مرا به فکر فرو می برد، "تاثیر گذارترین کتاب زندگی" عبارت عظیمی است، پاسخ دادن به این سوال دشوار است، نیاز به یک سفر درونی دارد، به سفر می روم!
    کلاس دوم دبستان بودم، کتابی برایم خریدند به اسم "کودک قهرمان" که نوشته "علی وافی" بود. ماجرای کودکی مصری به نام سعید بود که نویسنده ادعا کرده بود نام شهر "پورت سعید" مصر به افتخار او نامگذاری شده است. ماجرای کتاب برمی گشت به قضیه ملی شدن کانال سوئز به دست جمال عبدالناصر و هجوم نیروهای بیگانه به مصر. در داستان این کتاب، سعید (که هم سن و سال من در هنگام خواندن قصه بود!) در عملیاتی خطرناک جان خود را به خطر انداخت تا تاسیسات نظامی نیروهای متجاوز را منهدم کند. آن زمان این کتاب بخشی از سرنوشت مرا ساخت!
    کلاس چهارم دبستان "بینوایان" ویکتور هوگو را خواندم، سال بعدش "یک هلو، هزار هلو" و "بیست و چهار ساعت میان خواب و بیداری" و "افسانه محبت" صمد بهرنگی را خواندم. شاید باور کردنش سخت باشد، ولی من از همان زمان "سوسیالیست" شدم البته بدون هیچگونه وابستگی گروهی! یک دهه بعد از آن، در هفده هجده سالگی کتاب های "ابوذر، سوسیالیست خداپرست" که توسط دکتر شریعتی ترجمه و حاشیه خورده بود و کتاب "نان و شراب" و "دانه زیر برف" اینیاتسیو سیلونه (سوسیالیست خداپرست ایتالیایی) تاثیر آن کتاب های کودکانه را در من ماندگار و پایدارتر کردند.
    کلاس اول راهنمایی "نون والقلم" جلال آل احمد آنقدر رویم تاثیر گذاشت که اولین قصه زندگیم را در حال و هوای "نون والقلم" نوشتم و به دبیر ادبیاتم خانم امیر رضایی تقدیم کردم که همان زمان نویسنده شدن مرا پیش بینی کرده بود.
    در دوران دبیرستان "تذکره الاولیا" فریدالدین عطار و "غزلیات شمس" مرا در حال و هوای صوفیانه فرو بردند. یک دهه بعد مجموعه کتاب های پائولو کوئیلو با ترجمه کم نظیر دکتر آرش حجازی آن حال و هوا را باز در من زنده کردند!
    این بار به سراغ "مثنوی معنوی" رفتم و سالها در کوچه پس کوچه های آن گشت و گذار کردم، حاصل آن کتاب "کوزه ای از آب بحر" شد که توسط انتشارات بهار سبز منتشر شده است.
    "سیذارتا" نوشته هرمان هسه، "راز فال ورق" نوشته یوستین گرودر، "طاعون "آلبر کامو، "برادران کارامازوف" داستایوسکی و "1984" جورج اورول نیز از تاثیرگذارترین کتابهای زندگی من بودند.
    می بینید؟ قصه زندگی ما را قصه ها و شعرها شکل می دهند! در مقاله "چرا قصه درمانی؟" به اختصار به این مقوله پرداخته ام که چگونه احساسات و تصمیمات ما با قصه ها شکل می گیرند.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی

  • همنوایی شبانه ارکستر چوب ها

    معرفی کتاب
     
     
    نام کتاب: همنوایی شبانه ارکستر چوب ها
     
    نویسنده: رضا قاسمی
     
    انتشارات: نیلوفر
     
     
     
    چو تیره شود مرد را روزگار      همه آن کند کش نیاید به کار 
     
    کتاب با این بیت از فردوسی آغاز می شود که بسیار هوشمندانه انتخاب شده است. "همنوایی شبانه ارکستر چوب ها" بى شک یکی از  بهترین رمان های ایرانى در بیست سال اخیر است.
     
    "رضا قاسمى" در سال ١٩٩۶ این رمان را در آمریکا به چاپ رساند که با چند سال تاخیر در سال ٨٠ به ایران راه یافت و جوایز بزرگ و متعددى را از آن خود کرد. از جمله این جایزه ها:
     
    برنده جایزه بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری
     
    رمان تحسین شده سال ۱۳۸۰ جایزه مهرگان ادب
     
    برنده بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات
     
    رمان در عین بررسى روابط ایرانیان مهاجر در فرانسه به ویژه ایرانیان ساکن این طبقه، عوالم روحى و روانى آن ها و همینطور مسائل شخصى و غیر شخصى را بررسى مى کند. رمان در گوشه هایى به روابط جنسى، سیاست و زندگى اجتماعى آنها اشاره مى کند. قاسمى راوى را از لحاظ روانى و روحى موشکافى مى کند.
     
    قاسمى رمان را بصورت پازلى آغاز می کند که با گذشت داستان پازل کامل و کاملتر می شود.
     
    رمان در مورد مردى چهل ساله به اسم “یدالله” است که در زیر شیروانى طبقه ششم ساختمانى در فرانسه زندگى می کند که اکثر ساکنان آن طبقه ایرانى هستند.
     
    راوى معتقد است بر اثر اتفاقى که در چهارده سالگى برایش افتاده سایه اش به درونش حلول کرده و حالا هیچ چیز از او نمانده جز همان سایه که مبتلایش کرده به خودویرانگرى، ناپدید شدن تصویرش در آینه و وقفه هاى زمانى.
     
     
    وقفه های زمانی: "شده بود که وقت دوش گرفتن ده ها بار سرم را بشویم، چون هر بار  در میانه کار دچار وقفه های زمانی شده ام و چون نفهمیده ام  سرانجام سرم را شسته ام یا نه نتیجه گرفته ام روزه شک دار نگیرم و از نو دست به کار شوم." طبیعی است که ما ایرانی ها از لحاظ تاریخی با این بیماری غریبه نیستیم! و شده که بارها یک مسیر را از نو شروع کنیم بدون آنکه بدانیم قبلاٌ این مسیر را رفته ایم.
     
     
    اما بیماری آینه: به نسبت دو بیماری دیگر این یکی تمثیلی تر و البته بدیع تر است. راوی خود را در آینه نمی تواند ببیند و فقط قادر است که در آینه اشیاء بی جان را ببیند! 
     
    راوی دچار تعدد شخصیت نیز هست و البته این باز هم مختص راوی نیست باقی هم دچارند:
     
    اگر او (رعنا) سه شخصیت داشت تعداد شخصیت های من بی نهایت بود. من سایه ای بودم که نمی توانست قائم به ذات باشد. پس دائم باید به شخصیت کسی قائم می شدم. دامنه انتخاب هم بی نهایت بود. گاه "ماکس فن سیدو" می شدم, گاه "ژرار فیلیپ" گاه "ژان پل سارتر"، گاه "داستایوسکی" و گاهی هم "جان کاساویتس".... حالا تصور کنید در آن ده روزی که من و رعنا با هم بودیم چه کسی با چه کسی عشق بازی می کرد!
     
     از نکات دیگر این داستان به این مورد می توان اشاره کرد که خواننده گاهی اوقات نمی تواند به صورت قطعی مطمئن باشد که آیا اتفاقی که روایت  می شود به واقع رخ داده است یا خیر و یا از این هم بالاتر برخی اشخاص اساسا وجود خارجی دارند یا زاییده توهم راوی هستند.
     
     
    ممکن است تا اینجا با این توضیحات کسانی که می خواهند این کتاب را بخوانند تصویر آشفته ای از این داستان در ذهن شان متبادر شده باشد اما باید اذعان کرد که کلمه اول رمان  به خوبی سیر کلی داستان را تداعی می‌کند، "همنوایی". این پاره های مختلف زمانی در کنار هم به یک همنوایی دلنشین رسیده است.
     
     
    علی محمدی
     
    کارشناس ارشد روان شناسی
     
  • هنر همچون درمان

     
     
     
     
     "معرفی کتاب" 
     
    نام کتاب: هنر همچون درمان
     
    نویسنده: آلن‌دو‌‌باتن، جان آرمسترانگ
     
    ترجمه: مهرناز مصباح
     
    انتشارات: چشمه
     
    کتاب "هنر همچون درمان" از منظری خاص و نگاهی متفاوت به مقوله هنر می پردازد. و این پرسش‌ را مطرح می‌سازد  که دلیل عدم توانایی درک و لذت اکثریت قریب به اتفاق مردم از هنر چیست؟
     
    بسیاری‌ از ما هنگامی که قدم به یک نمایشگاه آثار هنری می گذاریم که به طور مثال از نقاشی های برخی از هنرمندان مطرح و صاحب سبک تشکیل شده است، نه تنها تماشای این آثار هنری برای ما لذت بخش نیست بلکه حوصله ما را نیز به سر می‌برند اما سعی می کنیم که وانمود کنیم در حال لذت بردن از آن ها هستیم. لذتی که ناشی از درک و شناخت هنر است.
    و یا شاید موزه‌ها و نمایشگاه‌های بسیار معتبر را با حالی بی‌تفاوت و یا حتی گیج‌ و گم ترک کنیم و احساس بی‌کفایتی به ما دست دهد و شگفت‌زده با خودمان بگوییم چرا آن تجربه‌ی تحول که منتظرش بودیم برایمان رخ نداد. و خودمان را سرزنش کنیم و فکر کنیم مشکل از نداشتن دانش کافی یا بی‌بهره‌ بودن از ظرفیت احساسی لازم است.
     
    آلن دوباتن برای جا انداختن چنین بحث‌هایی به سراغ نمونه ها و مصادیق گوناگونی می رود و می کوشد در این رهگذر شیوه‌های مختلف نگاه یا خوانش اثر هنری را در راستای درک زیبایی هنری روایت کرده و به خواننده ارائه کند. ما در جهان مدرن زندگی می کنیم و این مدرنیته و درک آن نقش کلیدی در فهم فلسفه و هنری که دوران پسامدرن را نیز پشت سر گذاشته، دارد.
     
    این کتاب از پنج فصل تشکیل شده که عبارتند از: 
     
    عشق، طبیعت، سیاست، پول و روش‌شناسی است. 
    دوباتن در این پنج فصل کوشیده به مخاطبان خود بیاموزد که چگونه می توانند به درک آثار هنری نائل شده و از آن لذت ببرند.
     
    البته آلن دوباتن یک سویه به ماجرا نگاه نمی کند، او باور ندارد که مشکل عمدتا تنها در شخص خلاصه شده، بلکه نباید از کارکردهای نهادهای متولی هنر در این رهگذر غافل شد. او در این کتاب از چیستی هنر و کارکردهای آن نیز بحث می کند و به تلقی و درک «هدف هنر چیست» و همچنین «هنر برای هنر» در این روزگار می پردازد. او تلویحا بر باور است که اگر هنر ارج و قرب خود را از دست داده تا اندازه ای ریشه در همین عدم درک دارد. 
    "هنر همچون درمان" اثری ست خواندنی که آموختنی های بسیاری برای مخاطب خود دارد؛ البته شاید جا داشت نویسنده بیشتر به نقش سیستم‌ های حاکم، بر نوع رشد و اشاعه انواع هنر اشاره می کرد بخصوص به مقوله "کالا شدن هنر" در نظام سرمایه داری.
     
    علی محمدی
    کارشناس ارشد روان شناسی

     

     

     

جعبه S5