یادداشت هفته

مصاحبه ی دکتر فاطمه علمدار (جامعه شناس) از مجلّه ی ادبی «الف-یا» با دکتر محمّدرضا سرگلزایی (روانپزشک) درباره ی کتاب «سیر عشق» آلن دو باتن:

قسمت بیستم

فاطمه علمدار: دربارۀ این مسائل وجودی و اینکه ما مثلا بی‌پایه هستیم. همۀ ما نیز بالاخره یک روز از این‌جا می‌رویم و مرگ اتفاق می‌افتد -چه بخواهیم، چه نخواهیم- به نظر می‌رسد چیزهایی هست که آدم‌ها باید بتوانند تجربه کنند. نه اینکه در مهد کودک یا مدرسه به آن‌ها آموزش بدهیم؛ یعنی اگر همین کتاب روان‌درمانی یالوم را به یک نوجوان ۱۳ ساله بدهیم بخواند قطعا فهمش با فهم یک آدم ۴۰ ساله که کار کرده و ناکامی‌هایی را چشیده متفاوت است و او نمی‌تواند به آن عمق تنهایی برسد همان‌طور که خودتان فرمودید آن تجربۀ Peak experience را می‌شود با ماری جوانا هم تجربه کرد؛ ولی کاملا متفاوت هست. آن نوجوان خیال می‌کند که تجربه کرده؛ ولی تجربه نکرده. از این منظر است که می‌گویم عشق می تواند یک میانبُر باشد. به این معنا که خب خیلی‌ها می‌میرند و با آن مسائل وجودی‌شان مواجه نمی‌شوند؛ ولی کسی که حالا شاید این شانس را دارد که سرطان بگیرد و بهش بگویند یک سال بعد می‌میری آن آدم یک معنای دیگری از زندگی می‌فهمد که هیچ وقت کسی که چنین تجربه‌ای را نداشته و ناگهان در خیابان تصادف می‌کند و می‌میرد نمی‌تواند به آن دست پیدا کند. کسی که ناکام شده -چون عشق ذاتا به ناکامی منجر میشود- مثل کسی است که این شانس را دارد که سرطان بگیرد. می‌تواند با خودش مواجه شود آیا مواجه شدن با مسائل وجودی لاجرم از یک راه دردآمیز اتفاق نمی‌افتد یا اینکه به نظر شما می‌شود با آموزش در مهد کودک و مدرسه و فرهنگ‌سازی به آن‌ها رسید؟

دکتر سرگلزایی: ببینید اولا انسان، ویژگی عبرت گرفتن دارد؛ یعنی ویژگی این را دارد که از مشاهده، تجربه را پیش خودش تمثل کند. تجربه را به درون بکشد. همان تجربه ای که وقتی ما فیلم می‌بینیم کاملا عواطف‌مان تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد و هنرمندان این کار را با ذهن ما می‌کنند، همانطور که ژاکوب مورنو پایه گذار سایکودرام می گوید: «سایکودرام دروغی است که حقیقتی را برملا می سازد» ؛ مثلا شما وقتی کتاب اروین یالوم و آلن دوباتن را می‌خوانید بیشتر با روان‌پزشک یا فیلسوفی مواجه می شوید که قصه‌نویس هم هستند، به این دلیل آن‌قدر آنچه می گویند را «تجربه» نمی‌کنید، ولی وقتی کتاب «جزء از کل» یا «ریگ روان» استیو تولتز را می‌خوانید، «تصرف عدوانی» لنا اندرشون، «عذاب وجدان» آلبادسس پدس، یا «سبکی تحمّل ناپذیر هستی» میلان کوندرا  را می‌خوانید، چون آنها هنرمند هستند ، آن تجربه را آن‌قدر برای شما ملموس به تصویر می‌کشند که جایی که شما نبوده‌اید و تجربه‌ای از آنجا نداشته‌اید را می‌توانید تجربه کنید. این کاری است که هنرمند می‌تواند انجام دهد. هنرمند می‌تواند تجربۀ نزیسته را برای ما زیسته کند و این قابلیت هم، در مغز ما وجود دارد که خودمان را جای دیگری بگذاریم؛ مثلا فرض کنید که در یک بازی با یک تفنگ اسباب‌بازی به هدف اسباب‌بازی شلیک می کنیم ، ولی وقتی آن دشمن کارتونی به زمین می‌افتد، ما دلمان خنک می‌شود؛ در نتیجه غیرممکن نیست که ما بتوانیم همین تجربۀ وجودی انسان را به آدم‌ها انتقال دهیم. بدون اینکه همۀ آن‌ها این داستان را طی کرده باشند. من فکر می کنم لازم است که توضیحی دربارۀ فلسفه اگزیستانسیال هم بدم؛ چون خیلی مواقع می بینم که این ایده درست فهم نشده. اگزیستانسیالیسم راجع به ارادۀ آزاد صحبت می‌کند؛ مثل خیلی از سنت‌های فلسفی که می‌خواهیم برای عموم اعلامش کنیم بد فهمیده می‌شود، اراده ی آزاد  اگزیستانسیالیسم هم به این معنا فهمیده شده که انگار من به‌عنوان یک انسان، ارادۀ آزاد دارم که خودم را بسازم. همان‌گونه که می‌خواهم؛ بنابراین زمانی که به یک آدم می‌خواهیم بگوییم اگر افسردگی دارید خودتان افسردگی را انتخاب می‌کنید، اگر ورشکست شده اید، خودتان ورشکستگی را انتخاب می‌کنید، گاهی به اشتباه ارجاع می‌دهیم به اگزیستانسیالیسم و می‌گوییم اگزیستانسیالیسم اعتقاد دارد به ارادۀ آزاد، نه به جبرهایی که روان‌کاوی به آن اعتقاد دارد؛ نه، ارادۀ آزادی که اگزیستانسیالیسم راجع به آن صحبت می‌کند راجع به فرد انسان نیست، راجع به گونۀ بشری صحبت می‌کند؛ یعنی می‌گوید چون گونۀ بشری هیچ‌ کس خارج از گونۀ بشر، یک ابر انسان، یک وجود سوپرانچرال supranatural پا نشده بیاید و معنای زندگی را برای انسان تبیین کند در نتیجه انسان «به‌عنوان یک گونه» دچار بی‌معنایی است؛ انسان به‌عنوان یک گونه چون دچار بی‌معنایی است، دچار آزادی است؛ علاوه بر این که همانطور که قبلاً عرض کردم غریزه انسانی نقش پذیری، الاستیسیتی و تنوع زیادی دارد. به انسان به‌عنوان یک گونه نمی‌توانیم بگوییم گوشتخوار است یا علف‌خوار. اینگونه انتخاب می‌کند که همه چیز‌خوار بشود. این گونه آتش را کشف می‌کند و  با کشف آتش، می‌تواند انتخاب کند گوشت بخورد، علاوه بر میوه‌هایی که عموزاده‌های زیستی‌اش می‌خورند. این که انسان به‌عنوان یک گونه آزاد است به این معنا که انسان فرا انسان و ابر انسانی را ندارد که به او چهارچوب دهد و او را تعریف کند و غریزه ی او نقش پذیری بالایی دارد در نتیجه گونه ی ما بالاترین حدّ اراده ی آزاد را دارد. وقتی هم اگزیستانسیالیسم راجع به تنهایی صحبت می‌کند راجع به تنهایی گونۀ ما صحبت می‌کند که نمی‌تواند با گونه دیگری که هوش او را داشته باشد مصاحب بشود. اراده ی آزاد اگزیستانسیالیسم به این معنا نیست که من و شما به عنوان فرد انسانی آزادی مطلق داریم و جبرهای تاریخی، فرهنگی، زبانی و ژنی دست و پای ما را نبسته اند. برداشت اشتباه از اگزیستانسیالیسم باعث می‌شود در روان‌شناسی شبه علمی پوپولیست خیلی ساده‌انگارانه هر وقت که می‌خواهند شعار دهند که مثلا تو می‌توانی، بگویند اراده ی آزاد اگزیستانسیالیسم. من فکر می‌کنم این یک جنبۀ خیلی مهمی است که باید به آن توجه داشته باشیم که اگزیستانسیالیسم راجع به انسان صحبت می‌کند. اصلا اگزیستنس Existence ترجمۀ انگلیسی کلمۀ آلمانی دازاین Dasein است؛ یعنی «حضور» ، ایستادن در جایگاه «بودن» به جای «داشتن» ، نقطه‌ای که ما را از همۀ متعلقاتمان جدا می‌کند؛ یعنی من بتوانم خودم را نه به‌عنوان یک مرد، نه به‌عنوان یک ایرانی، نه به‌عنوان یک فارسی‌زبان، نه به‌عنوان آدم این زمانه، نه به‌عنوان یک روان‌پزشک بلکه به عنوان یک انسان بتوانم مجسم کنم. حالا این وجود بدون این متعلقات در این دنیا چه برداشتی دارد و چه فهمی دارد؛ بنابراین اگزیستنس اساسا یعنی تجربه ی انسانی اگر همۀ این‌ متعلّقات را بگذاریم کنار؛ در نتیجه من تا وقتی‌که این متعلقات را دارم همۀ محدودیت‌هایی را دارم که دترمینیسم برای من ایجاد می‌کند؛ یعنی اینکه جنسیت برای من محدودیت ایجاد می‌کند، نظام اجتماعی و سیستم اقتصادی برای من محدودیت ایجاد می‌کند و در نتیجه اگزیستانسیالیسم فرا رفتن از محدودیت‌ها نیست؛ بلکه قبول کردن محدودیت‌های بسیار بزرگ انسانی است. اگزیستانسیالیسم در مقابل دترمینیزم Determinism نیست، در مقابل اسانشیالیزم Essentialism است.

دکتر محمدرضا سرگلزایی - روانپزشک

جعبه S5