سوسیالیسم

  •  "معرفی کتاب"
     
    نام کتاب: خانم سرگرد باربارا (نمایشنامه)
    نویسنده: جورج برنارد شاو
    ناشر: موسسه فرهنگ کاوش - ۱۳۷۶
     
    "جورج برنارد شاو" برنده جایزه نوبل در ادبیات (1925)، در سال 1856 در دوبلین (ایرلند) متولد شد و در 1950 در ایالت هارتفورد شایر انگلستان درگذشت. 
    برنارد شاو اقتصاد دان، روزنامه نگار و نقد نویس موسیقی و تئاتر بود ولی شهرت عمده او به دلیل نمایشنامه نویسی اش است. برنارد شاو در نمایشنامه نویسی طنزی گزنده و خردمندانه دارد و در این حوزه آنقدر برجسته است که او را پس از شکسپیر بزرگترین نمایشنامه نویس انگلستان می دانند.
    برنارد شاو جزو موسسان انجمن "فابیانیسم" بود. این انجمن که به نام "فابیوس" سردار رومی نامگذاری شد، از تعدادی از نظریه پردازان برجسته بریتانیایی تشکیل شده بود که طرفدار سوسیالیسم بودند ولی با برخی از نظریات مارکس مخالف بودند. 
    "فابیان ها" بعدا در حزب کارگر انگلستان ادغام شدند. نمایشنامه "خانم سرگرد باربارا" در واقع بحثی است پیرامون پایه ای ترین و انتزاعی ترین موضوعات فلسفی که در قالب گفتگوهای بین شخصیت های نمایش ارائه می شوند.
    "آندرو آندرشافت" مالک بزرگترین کارخانه های اسلحه سازی است و فرزندان او استفان، باربارا و سارا به لحاظ اخلاقی با کسب و کار پردرآمد پدرشان مشکل دارند. باربارا- دختر بزرگ خانواده – به گروهی مذهبی به نام "سپاه رستگاری" ملحق شده و در آن سپاه درجه سرگردی دریافت کرده است. او تجارت پدرش را تجارتی شیطانی می داند و تصور می کند پولی که از جنگ افروزی و فروش سلاح به دست می آید پولی آلوده است اما هنگامی که ژنرال سپاه رستگاری با خشنودی از دریافت چکی از آقای اندرشافت استقبال می کند باربارا دچار فروریزی عقیدتی می شود. باربارا متوجه می شود که بزرگترین اسپانسر این سپاه مذهبی مالک کارخانه های ویسکی سازی است که با تبلیغات دائمی خود بسیاری را به سوی الکلیسم سوق داده است. این موضوعات باعث می شوند گفتگویی طولانی بین باربارا، پدرش و کازینز (نامزد باربارا که استاد زبان یونانی است) در بگیرد که برنارد شاو در خلال این گفتگوها موضوعات مهمی همچون سرمایه داری، مذهب و اخلاق را به بحث می گذارد .
    جدا از جنبه های فلسفی این کتاب، شخصیت های این نمایشنامه را می توان از حیث روان شناختی نیز مورد بحث قرار داد . 
    "آقای آندرو آندرشافت" از حیث آرکه تایپال شخصیتی زئوس تایپ است و از حیث تحلیل تعاملی در وضعیت "بالغ" قرار دارد ، همسر او "بانو بریتومارت" ازحیث آرکه تایپال شخصیتی آتنا تایپ است و از حیث تحلیل تعاملی در وضعیت "والد سرزنش گر" قرار دارد. باربارا آرتمیس تایپ، سارا پرسفون تایپ، استفان دیونیزوس تایپ و کازنیز هرمس تایپ است. 
    از آنجا که این کتاب بیست سال است تجدید چاپ نشده است فایل_pdf  آن تهیه و در کانال تلگرام گذاشته شد.
     
    دکتر محمدرضا سرگلزایی - روانپزشک
     
     
  • "زندانیان امید واهی!"


    بخش زیادی از مخالفان سوسیالیسم سرمایه دار نیستند، هیچ امید واقعی هم به سرمایه دار شدن آن ها وجود ندارد، آن ها به دلیل یک امید واهی طرفدار سرمایه داری هستند!
    یکی از فریب های نظام سرمایه داری ایجاد امیدهای واهی است. فیلم ها و داستان های زیادی توسط رسانه های مروج سرمایه داری ساخته می شوند که یک فرد فقیر بی خانمان همچون الیور تویست یا سارا کرو وارث ثروت عظیم یک سرمایه دار خیرخواه می شود. فیلم "راز" (که بارها با نگاه تایید آمیز از تلویزیون رسمی کشور پخش شد) ارسال امواج به کائنات را برای ثروتمند شدن کافی می داند و بلیط های "بخت آزمایی" و قرعه کشی های مستمر بانک ها و شرکت های بزرگ کسانی را در کنار ماشین پر از پول (که با خرید چند بسته دستمال کاغذی یا حساب باز کردن در یک صندوق اعتباری مالک آن شده اند) نشان می دهند تا ثابت کنند که شما هم می توانید به راحتی عضو باشگاه ثروتمندان شوید و همچون آنان پول خرج کنید. پیام ضمنی این تبلیغات این است: "شما هم توی بازی هستید، پس بازی را به هم نزنید!".
    سخنرانان انگیزشی و سمینارهای موفقیت هم نمایندگان دیگر این سیستم ترویج امیدهای واهی هستند. سخنرانان خنده رو و پر انرژی مثال هایی تکراری از کسانی که از کارگری به کارخانه داری رسیده اند و از دستفروشی به صاحب فروشگاههای زنجیره ای بودن ارتقا پیدا کردند در جیب شان دارند. آنها "استثناء" را به جای "قاعده" می گذارند.
    این که افراد نادری دچار "نبوغ" هستند دلیل نمی شود که ما امید داشته باشیم که ظرف چند ماه به یک زبان خارجی مسلط شویم یا در المپیک بعدی، چهار مدال طلای دو و میدانی را بر گردن مان بیاویزیم! در عرصه اقتصادی و مالی هم قطعا نوابغی هستند که خارج از قاعده معمول کسب ثروت، رشد کرده اند و کارآفرین و ثروت آفرین هستند. اما این افراد، استثناء قاعده هستند. قاعده سرمایه داری "انباشت" و "تمرکز" است. سرمایه دار سهم بزرگ "ارزش افزوده" را صاحب می شود و حداقل سهم "ارزش افزوده" را به کارگر می دهد. بنابراین کارگر با حداقل امکانات زندگی می کند و اغلب برای رفع نیازهای اساسی اش مقروض است در حالی که سرمایه دار "آماس ثروت" را تجربه می کند و آن را برای آقازاده هایش به ارث می گذارد. در چنین شرایطی کاملا قابل انتظار است که کارگران دست به اعتراض بزنند، اعتصاب کنند، اجتماع کنند، متحد شوند و خواستار شرایط کاری عادلانه تر گردند. اما نظام سرمایه داری خود را از طریق "هژمونی فرهنگی" واکسینه می کند. قصه ها و فیلم ها به کارگر وعده بهشت می دهند. بهشت این جهانی از طریق برنده شدن در یک قرعه کشی یا بهشت آن جهانی از طریق رنج کشیدن و شکرگزار ماندن!
    یک بار دیگر فیلم "میلیونر زاغه نشین" را ببینید . چند درصد از گرسنگان جهان وارث چنین فرصت معجزه آسایی شده اند؟! آنها امیدوار می مانند، اطاعت می کنند، متحد نمی شوند، چرا باید خودشان را (که یک میلیونر بالقوه هستند!) برای اتحاد با دیگر کارگران به خطر بیاندازند؟!
    "هژمونی فرهنگی" سرمایه دار ی کاری کرده است که کارگری که روزی دوازده ساعت رانندگی می کند تا بتواند اقساط اتومبیل مستعمل و مستهلک خودش را پرداخت کند با دیدن آقازاده ای که سوار بر اتومبیل اشرافی است به جای خشمگین شدن و اعتراض به بی عدالتی (آن هم در نظامی که مدعی برقراری عدالت در جهان است) دچار شیدایی امید واهی می شود و به به و چه چه گویان خود را پشت فرمان آن اتومبیل تصور می کند.
    نه جان برادر تو هرگز مالک آن اتومبیل نخواهی بود، نه با برنده شدن در قرعه کشی حساب های قرض الحسنه و نه با اجابت آرزوهایی که نوشته ای و در چاه انداخته ای!
    اول- درد جمعی ما، دوای فردی ندارد، تا اتحادیه و سندیکا و NGO و انجمن تشکیل ندهیم و منافع جمعی را بر منافع فردی ترجیح ندهیم در روی همین پاشنه خواهد چرخید.
    دوم- تصمیم های افراد عاقل بر مبنای قاعده هاست نه استثناء ها! قاعده سرمایه داری "انباشت و تمرکز ثروت" است. تنها تغییر در سازمان اجتماعی است که می تواند "قاعده بازی" را عوض کند. اولین قدم در تغییر بازی، برقراری یک نظام دموکراتیک است، نظامی که بر پایه "مطبوعات سانسور نشده" و "صندوق رای های غربال نشده" قرار دارد.

    پی نوشت:
    در مقالات "آیا فمنیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟" ، "من امیدوارم" و "گرامشی، هژمونی، فرودستان پرستشگر" به تعریف سوسیالیسم و هژمونی پرداخته ام و نیز در مقالات "شکاف طبقاتی، بمب ساعتی" ، "دیس توپیای سرمایه داری" و "آزادی و تاریخ" به نقد نظام سرمایه داری پرداخته ام.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی

  • آزادی و تاریخ

    1-به عقیده ی ویلیام گلاسر روانپزشک آمریکایی(پایه گذار تئوری انتخاب و واقعیت درمانی) نیاز به "آزادی" یکی از نیازهای پایه ی انسان است.گرچه همچون سایر نیازها (نیاز به غذا و سکس-نیاز به تفریح-نیاز به علاقه و عشق-نیاز به قدرت) کمّیت نیاز به آزادی در بین افراد و جمعیت های مختلف کاملا متفاوت و متنوّع است،وجود چنین نیازی کمتر مورد انکار و تردید قرار گرفته است.
    2-براساس دیدگاه الوین تافلر(نویسنده کتاب های شوک آینده،موج سوّم،جابه جایی در قدرت و...) و استیون کیوی (2012-1932،پروفسور دانشکده کسب و کار یان هانتسمن) تاریخ بشر براساس نظام تولید و بازتولید به مراحل زیر تقسیم شده است:
    اوّل مرحله ی شکار و میوه چینی،دوّم مرحله ی دامپروری و کشاورزی،سوّم مرحله ی صنعت و چهارم مرحله ی فراصنعتی.
    برخی صاحب نظران در درون هر مرحله،مراحل فرعی را نیز در نظر می گیرند و مراحل زیر را پیشنهاد می کنند:
    اوّل مرحله ی شکار و میوه چینی،دوّم مرحله ی دامداری،سوّم مرحله ی کشاورزی،چهارم مرحله ی سرمایه داری ملّی،پنجم مرحله ی سرمایه داری فراملّیتی و ششم مرحله ی فرا صنعتی.
    در هر کدام از این مراحل،نهادهای متفاوتی آزادی انسان را تهدید می کنند.بنابراین برای این که در مسیر رفع موانع آزادی حرکت کنیم باید بدانیم که جامعه ی ما در کدامیک از مراحل فوق قرار دارد و در آن مرحله چه نهادهایی مانع آزادی هستند.
    3-در مرحله ی شکار و میوه چینی میزان دسترسی انسان به غذا بسیار کم بود درنتیجه کمبودهای زیستی مهم ترین محدودکننده آزادی بشر به شمار می رفتند.در مرحله ی شکار،بشر در "کمون اشتراکی اوّلیه" زندگی می کرد که هنوز "مالکیّت" در آن شکل نگرفته بود زیرا تامین غذا تنها برای یک روز مقدور بود بنابراین چیزی باقی نمی ماند تا "پس انداز" شود و مفهوم مالکیّت در ذهن بشر ایجاد شود.گذار از این مرحله و ورود به مرحله ی کشاورزی و دامپروری به عقیده ی استیون کیوی منجر به پنجاه برابر شدن تولید غذای انسان شد بنابراین مفهوم "پس انداز" و "مالکیّت" شکل گرفت.
    4-در مرحله ی کشاورزی،ساختار زندگی انسان از "کمون اشتراکی اوّلیه" خارج شد و قبیله،عشیره و خانواده شکل گرفت.از آن جا که منبع اصلی ثروت زمین بود رقابت بر سر تصاحب زمین بیشتر و حاصلخیزتر یکی از عناصر مهم در روابط اجتماعی بشر شد.کوچ های بزرگ و لشکرکشی های عظیم برای تصاحب زمین های بهتر در این دوران پدید آمدند.
    از آن جا که "اتّحاد درون گروهی" عامل مهم بقای گروه ها بوده است،گروه هایی که "انتخاب خودی" (Kin Selection) بیشتری داشته اند،شانس بقای بیشتری نیز داشته اند.به همین دلیل در عصر "قراردادهای اجتماعی" و "عُرف اجتماعی" صاحب "قداست" شد و "سنّت" و "تابو" شکل گرفت.در این عصر مهم ترین موانع در برابر "آزادی" و خلّاقیت" و "فردیّت" (Individuality) انسان،نهادهای حافظ سنّت بودند:خانواده ی کسترده و مذهب عرفی.
    5-از آن جا که نخستین ابزارها توسط انسان حدود یکصدهزار سال پیش ساخته شده اند "صنعت" پیشینه ای کهن دارد ولی "انقلاب صنعتی" بشر را از عصر کشاورزی به عصر صنعت منتقل کرد."انقلاب صنعتی" را مقارن با اختراع ماشین بخار می دانند،زمانی که بشر ابزاری ساخت که نیروی ماشین جای نیروی عضلانی را بگیرد.به این جابه جایی،"مکانیزاسیون" می گوییم. به گفته "استیون کیوی" مکانیزاسون دوباره دستاورد اقتصادی بشر را پنجاه برابر کرد.
    این جا بود که صاحبان ابزار اقتصادی (ماشین) که "تکنوکرات ها" بودند در رقابت با صاحبان سنّتی منبع اقتصادی (زمین) قرار گرفتند که شامل دربار-کلیسا و بزرگان قبائل (در نظام های ملوک الطوایفی)بودند.در این جا حکومت (دربار) به عنوان نماینده ی نهادهای سنّتی (خانواده گسترده-مذهب-زمین داران بزرگ) به عنوان مهم ترین مانع در برابر آزادی مطرح شد.
    6-"شلینگ" (Schelling) فیلسوف آلمانی (1854-1775) در "جستجوهای فلسفی درباره ی ماهیت آزادی انسان" آزادی را آغاز و پایان فلسفه می داند.تلاش فیلسوفان در هر عصری این بوده که موانع آزادی بشر را بشناسند و راه رهایی از آن موانع را روشن کنند.براین اساس فیلسوفان بزرگ در عصری که حکومت به عنوان نماینده ی نهادهای سنّتی مهم ترین مانع دربرابر آزادی بود در این جهت نظریه پردازی کردند که لازم است حکومت کمترین دخالت را در زندگی شهروندان داشته باشد و این خاستگاه "لیبرالیسم" بود.
    7-یکی از برجسته ترین پژوهش های قرن هجدهم درباره آزادی و بردگی اثر ژان ژاک روسو به نام "گفتاری درباره ی نابرابری" است.روسو(1778-1712) در این رساله ادّعا می کند که حکومت ها به شیوه ی اجتناب ناپذیری به فساد،خودسری و استبداد گرایش پیدا می کنند.این نوع قدرت از نظر روسو" در ماهیت خود نامشروع است و انقلاب های جدید بایستی حکومت را تمام و کمال منحل کنند و یا آن را در جایگاه مشروع خود نهادینه کنند"
    فیلسوف دیگر "ویلهلم فن همبولت" در دهه ی 1790 نوشت:"بخش دولتی نباید در هیچیک از اموری که منحصراٌ به امنیت مربوط نیست دخالت کند".همبولت یک اصل مهم آزادی کلاسیک را بیان می کند:"مداخله ی دولت در زندگی اجتماعی نامشروع است".
    نظریه پردازی فیلسوفان بزرگ این عصر مثل ژان ژاک روسو،ویلهلم فن همبولت و امانوئل کانت از یک سو،و تعارض و تضاد منافع طبقه ی نوظهور "تکنوکرات" با نهادهای سنّتی صاحب قدرت و ثروت از سویی دیگر،زمینه ساز انقلاب های بزرگ این عصر شد،انقلاب هایی با هدف خلع ید از حکومت های خودکامه (Autocratic state) و ایجاد "نظام های حکومتی مشروطه" و "جمهوری".نمونه ی برجسته ی این انقلاب ها "انقلاب کبیر فرانسه" در 1789 میلادی بود که الگوی شکل گیری انقلاب مشروطیت ایران (1285-1275 شمسی) شد.
    8-نوآم چامسکی فیلسوف و زبان شناس برجسته ی معاصر اعتقاد دارد که فیلسوفان کلاسیک لیبرالیست تصوّری از شیوه هایی که بخش خصوصی در دوران سرمایه داری شرکت های بزرگ (Corporate Capitalism) به خود گرفت نداشتند.از نظر "چامسکی" با وجود اقتصاد سرمایه داری غارتگر،برای صیانت از انسان و جلوگیری از تخریب زیست محیطی دخالت دولت یک ضرورت مطلق است."چامسکی" اعتقاد دارد در عصر سرمایه داری فراملّیتی، مانع آزادی انسان بیش از آن که دولت باشد روابط اقتصاد سرمایه داری است که نوعی "روابط بندگی" را تداوم می بخشد.چامسکی نظام حکومتی آمریکا را یک "حکومت نظامی حافظ سرمایه داری فراملّیتی" می داند بنابراین از دهه ی 1960 تا کنون با تصمیمات این نظام مقابله نموده است که اولین نمونه از آن سازماندهی اعتراضات دانشجویی علیه اعزام نیرو به ویتنام بود.مبارزه ی چامسکی با نظام حاکم بر امریکا،مبارزه ی کلاسیک فیلسوفان لیبرالیست با یک حکومت خودکامه ی ملّی نیست بلکه مبارزه با نهادی است که حافظ روابط اقتصاد سرمایه داری شرکت های بزرگ در سطح جهانی است.چامسکی نظام حکومتی جایگزین را یک "سوسیالیزم آزادی محور" (Libertarian Socialism) می داند.به عقیده ی من،علاوه بر "جمهوری خواهان" آمریکا،نظام حکومتی چین نیز یکی از بزرگترین حافظان روابط اقتصادی سرمایه داری شرکت های بزرگ در سطح جهانی است.چیزی که چامسکی کمتر به آن توجه داشته است!
    9-در عصر "امپراطوری شرکت های فراملّیتی" مهم ترین محدودکننده ی آزادی برای بشر رسانه های وابسته به این امپراطوری هستند.این رسانه ها وظیفه دارند انسان ها را دچار یک "نیاز دائمی برای درآمد بیشتر" کنند،نیازی که باعث می شود آن ها در روابط اقتصاد سرمایه داری اسیر شوند و درباره ی "کاری که به عهده می گیرند" و "بهره کشی و استثمار" (Exploitation) حسّاس نباشند.بنابراین،شاید مبارزه برای آزادی در این عصر،مبارزه با "سبک زندگی" تجویز شده توسط رسانه های وابسته به این امپراطوری باشد.
    10-مشکل "آزادی خواهانی" که در کشورهای در حال توسعه زندگی می کنند این است که همزمان درگیر چند مرحله ی تاریخی هستند.برای مثال فیلسوفی که در ایران دغدغه ی آزادی بشر را دارد،از یک سو رسالت "روسو" و "همبولت" را بر دوش دارد،و از سویی دیگر رسالت "چامسکی" را!شاید به همین دلیل است که اغلب فیلسوف جهان سوّمی را سردرگم و مردّد می بینیم چراکه گاهی "تکلیف اجتماعی"مربوط به این دو مرحله رسالت فیلسوفانه در تضاد باهم قرار میگیرند:
    "یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب ها"

    دکتر محمدرضا سرگلزایی-روانپزشک

    پی نوشت ها:
    1-آن چه درباره ی دوره های تاریخی نوشته ام برداشت من از کتاب های زیر بوده است:
    الف-برنامه ریزی تعاملی،نوشته راسل ایکاف،ترجمه سهراب خلیلی شورینی،نشر مرکز (فصل اوّل:عصر سیستم ها)
    ب-عادت هشتم،نوشته استیون کاوی ،ترجمه مهدی قرچه داغی،انتشارات پیکان
    ج-جابه جایی در قدرت،نوشته الوین تافلر،ترجمه شهیندخت خوارزمی-انتشارات علم
    2-آن چه درباره ی روسو،همبولت و چامسکی نوشته ام برداشت من است از سخنرانی چامسکی در ژانویه 1970 در دانشگاه لایولا در شیکاگو
    ترجمه ی این سخنرانی در کتاب "چامسکی و انقلاب زبان شناسی"آمده است.این کتاب توسط دکتر رضا نیلی پور نوشته شده و توسط نشر دانژه منتشر شده است.
    3-درباره ی فرایند داروینی "انتخاب خودی" و نقش آن در شکل گیری هنجارها و تابوهای اجتماعی فصل آخر کتاب زیر را بخوانید:ساخت و کار ذهن،نوشته کالین بلیک مور،ترجمه محمدرضا باطنی،انتشارات فرهنگ معاصر
    4-کتاب "تئوری انتخاب" ویلیام گلاسر با ترجمه دکتر علی صاحبی توسط انتشارات سایه سخن به فارسی منتشر شده است.
    کتاب "مدیریت بدون زور و اجبار" گلاسر توسط نسرین ملکی ترجمه و توسط نشر دایره منتشر شده است.
    کتاب "واقعیت درمانی" گلاسر توسط دکتر محمد هوشمند ویژه ترجمه و توسط انتشارات خجسته منتشر شده است.

  • آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟

    فمينيسم چيست؟
    «مارلين لگيت» كتابي دربارۀ تاريخ فمينيسم نوشته كه با نام «زنان در روزگارشان» با ترجمۀ نيلوفر مهديان توسط نشر ني منتشر شده است. «لگيت» تاريخ فمينيسم را در سه سطح بررسي مي كند. سطح اوّل عصيان هاي فردی عليه تعريف نهادينۀ زنانگي در جامعه است. شايد رهبانيت «رابعه عدويّه»، كشف حجاب «طاهره قر̈ه العين» و اشعار اروتيك «فروغ فرخزاد» را بتوان نمونه هايي از اين سطح فمينيسم در جامعۀ ما به حساب آورد. سطح دوّم فمينيسم، به تغيير گسترده تر در فرهنگ جامعه بستگي دارد: گسترش اين نگرش كه سنّت هاي اجتماعي نه اموري الهي، كه قراردادهايي بشري هستند. بر‌ اين اساس كتاب «تبارشناسي اخلاق» ويلهلم فريدريش نيچه و كتاب «تاريخ جنسّيت» ميشل فوكو را مي‌توان حركت هايي فمينيستي محسوب كرد. در سطح ملّي هم مي توان كتاب هاي امثال احمد كسروي و صادق هدايت را در اين طبقه از جنبش فمينيسم قرار داد گرچه بظاهر ممكن است تكيۀ خاصّي بر مسائل زنان در آنها نبينیم. سطح سوّم فمينيسم، ايجاد يك «آگاهي طبقه» در زنان است كه منجر به ايجاد جنبش‌هاي اجتماعي احقاق حقوق زنان مي گردد. نمونه اي از اين جنبش ها، جنبش حق رأي زنان در اواخر قرن نوزدهم بود كه منجر به تصويب اصلاحيۀ نوزدهم قانون اساسي ايالات متحده شد كه در سال 1920 ميلادي حق رأي زنان را به رسميّت شناخت. بنابر اين پيش از آن كه به سئوال مطرح شده در عنوان مقاله پاسخ دهم بايد روشن كنم كه مقصودم از فمينيسم كداميك از سطوح فمينيسم است. منظور من، سطح دوّم فمينيسم است به اين معنا كه يكي از سنّت هاي فكري نهادينه به چالش كشيده شود كه اتّفاقاً در تغيير شرايط اجتماعي زنان اهمّيت دارد.
    سنّت فكري مذكور اين است: «سكس، سرويسي است كه زن به مرد مي دهد و بايد در قبال آن امتيازي دريافت كند». ريشۀ اين سنّت فكري به عصر شكار بر مي گردد!
    گوشت در برابر سكس!
    در عصر شكار، تأمين مواد غذايي كاري دشوار بود كه نياز به قدرت عضلاني زياد داشت. از يك طرف ضعف عضلاني زنان مانع موفقّيت آنها در جمع آوري غذا ميشد و از ديگر سو بارداري، زايمان و شيردهي مكرّر زنان كه از نوجواني تا سالمندي آنها را اشغال مي كرد امكان جستجوي غذا را براي آنان محدود مي كرد. نتيجه اين كه زنان قدرت تأمين غذاي خود و فرزندان‌شان را نداشتند و مجبور بودند براي اين منظور به مردان متّكي باشند. اين شرايط ايجاب مي كرد كه زنان تأمين نياز جنسي مردان را منوط به دريافت غذا نمايند. بنابراين در عصر شكار، «فاحشگي» رفتار نرمال و همگاني زنان بود. شرايط فوق، با تغييراتي در عصر كشاورزي نيز ادامه يافت امّا عصر صنعتي شرايط جديدي ايجاد كرد: فعاليت توليدي نيازي به قدرت عضلاني نداشت بنابر‌اين زنان فرصتي برابر مردان براي تأمين غذا داشتند. همزمان ابداع روش مؤثر جلوگيري از بارداري (كنتراسپشن) باعث شد كه زنان مجبور نباشند همۀ دوران مفيد عمر خود را صرف بارداري، زايمان و بچّه داري كنند. بنابر اين زنان مي‌توانستند به فعالّيت جنسي خود نه به عنوان كالايي براي فروش بلكه به فرصتي براي لذّت بنگرند. پس انتظار مي‌رفت كه زنان تجارت «سكس در برابر غذا»، «تمكين در برابر نفقه» و «لذّت در برابر امنيّت» را كنار بگذارند امّا چنين نشد. چه چيزي مانع شكسته شدن اين سنّت فكري است؟
    كالا به عنوان «فتيش»
    «فتيش» به معناي شيء مقدّس است. در روانپزشكي اصطلاع «فتيشيسم» در مورد كساني به كار مي رود كه تنها در حضور يك شيء خاص (مثلاً كفش قرمز پاشنه بلند در يك زن) تحريك جنسي پيدا مي كنند. كارل ماركس پايه گذار ماركسيسم، مبحثي را تحت عنوان «كالا به عنوان فتيش» مطرح كرده است. از نظر او، در جامعۀ سرمايه‌داري (كاپيتاليسم)، شيء براي نياز عيني خريداري نمي شود بلكه خريد اشياء جنبۀ «افسون زدگي» به خود مي گيرد! انسان ها به گونه اي به اشياء پشت ويترين ها مي نگرند كه گويي آنها اشيائي متبرّك و مقدّس اند كه براي تعميد و رستگاري ضروري اند! به قول «اريك فروم» روانكاو اومانيست «داشتن جاي بودن را مي‌گيرد.» اين «افسون زدگي» محصول سيكل معيوب نظام كاپيتاليستي است: ما توليد مي كنيم تا مصرف كنيم و مصرف مي كنيم تا توليد كنيم! در نظام كاپيتاليستي پس از انقلاب صنعتي، ماشين ها باري را كه بر دوش «بردگان» بود را به دوش گرفتند امّا به «بردگان» وظيفۀ جديدي محول شد:
    خريد بيش از نياز!
    به راه افتادن رسانه هاي فراگير در عصر صنعتي اين فرصت را به صاحبان سرمايه داد كه افسون خود را به راه بياندازند و در اين بازي، قرار شد سهم بيشتري به زنان داده شود زيرا زنان به دليل غلبۀ «آگاهي جمعي» شان بر «آگاهي فردي» (به تعبير ديگر تلقين پذيري بيشتر) مخاطبان مهم تري تلقي مي شوند. تبليغات نظام سرمايه داري كه براي تبليغ يك كيف تمام برجستگي ها و فرو رفتگي هاي بدن زنان را آگرانديسمان مي كند، فرهنگ «نمايش جنسي» يا به تعبير روانپزشكي exhibitionism را رواج مي دهد، گرچه شيوع بالاي اين نوع «خودنمايي جنسي» -‌كه در عصر شكار ضرورت بود و در عصر فراصنعتي غير ضروري‌- باعث مي‌شود كه منابع روانشناسي و روانپزشكي نيز در مورد‌هاي نمونه (case reports) به اين «نمايشگري فرهنگي» كمتر بپردازند.
    جرّاحي هاي زيبايي افراطي، تزريق در گونه و لبها، استفادۀ افراطي از مواد آرايشي و لباس‌هاي محّرك و بدن نما نگاه جنسيتّي و جنسي (sexism) را زنده نگه مي دارد و مانع از اين مي شود كه به زن -‌و نيز به مرد‌- فارغ از كروموزوم ها و اندام هاي تناسلي‌شان نگاه كنيم. تنها در افول نظام سرمايه داري است كه sexism جاي خود را به Feminism مي دهد.
    كدام سوسياليسم؟
    در ابتداي مقاله، منظورم از فمينيسم روشن كردم. اكنون جا دارد منظورم را از سوسياليسم هم بيان كنم. بديهي است كه سوسياليسم نام يك نظام اجتماعی-اقتصادي است و مرتبط شدن آن با استالينيزم شوروی و آلمان شرقي سابق و توتاليتاريسم كره شمالي صرفاً دلايل تاريخي داشته است. به قول ارنستو چگوارا ادّعاي ماركسيست بودن روس‌ها به اندازۀ ادّعاي مسيحي بودن پاپ مضحك است!
    نظام سوسياليستي نظامي است كه با وضع قوانين اقتصادي در زمينۀ قانون كار (حقوق كارگران)، قوانين مالياتي و توزيع هوشمندانۀ منابع ملّي فاصلۀ سقف و كف درآمد كاهش يابد.گرچه کارل مارکس اعتقاد دارد سوسیالیسم واقعی محصول نظام تولید است نه نظام توزیع. او سوسیالیسم را سرنوشت نهایی نظام سرمایه داری می داند: شرایطی که افزایش تولید منجر به در دسترس بودن کالا برای همه حتی بدون اجبار به کار کردن می گردد! از نظر او کسانی که سوسیالیسم را محصول تغییر نظام توزیع می دانند "سوسیالیست های تخیلی" هستند. اما اگر مارکس زنده می ماند و می دید که روزی آمریکایی ها گندم ها را در دریا ریختند تا قیمت گندم پایین نیاید شاید قانع می شد که تنها راه تحقق سوسیالیسم تغییر در نظام توزیع است.

  • آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟

    فمينيسم چيست؟
    «مارلين لگيت» كتابي دربارۀ تاريخ فمينيسم نوشته كه با نام «زنان در روزگارشان» با ترجمۀ نيلوفر مهديان توسط نشر ني منتشر شده است. «لگيت» تاريخ فمينيسم را در سه سطح بررسي مي كند. سطح اوّل عصيان هاي فردی عليه تعريف نهادينۀ زنانگي در جامعه است. شايد رهبانيت «رابعه عدويّه»، كشف حجاب «طاهره قر̈ه العين» و اشعار اروتيك «فروغ فرخزاد» را بتوان نمونه هايي از اين سطح فمينيسم در جامعۀ ما به حساب آورد. سطح دوّم فمينيسم، به تغيير گسترده تر در فرهنگ جامعه بستگي دارد: گسترش اين نگرش كه سنّت هاي اجتماعي نه اموري الهي، كه قراردادهايي بشري هستند. بر‌ اين اساس كتاب «تبارشناسي اخلاق» ويلهلم فريدريش نيچه و كتاب «تاريخ جنسّيت» ميشل فوكو را مي‌توان حركت هايي فمينيستي محسوب كرد. در سطح ملّي هم مي توان كتاب هاي امثال احمد كسروي و صادق هدايت را در اين طبقه از جنبش فمينيسم قرار داد گرچه بظاهر ممكن است تكيۀ خاصّي بر مسائل زنان در آنها نبينیم. سطح سوّم فمينيسم، ايجاد يك «آگاهي طبقه» در زنان است كه منجر به ايجاد جنبش‌هاي اجتماعي احقاق حقوق زنان مي گردد. نمونه اي از اين جنبش ها، جنبش حق رأي زنان در اواخر قرن نوزدهم بود كه منجر به تصويب اصلاحيۀ نوزدهم قانون اساسي ايالات متحده شد كه در سال 1920 ميلادي حق رأي زنان را به رسميّت شناخت. بنابر اين پيش از آن كه به سئوال مطرح شده در عنوان مقاله پاسخ دهم بايد روشن كنم كه مقصودم از فمينيسم كداميك از سطوح فمينيسم است. منظور من، سطح دوّم فمينيسم است به اين معنا كه يكي از سنّت هاي فكري نهادينه به چالش كشيده شود كه اتّفاقاً در تغيير شرايط اجتماعي زنان اهمّيت دارد.
    سنّت فكري مذكور اين است: «سكس، سرويسي است كه زن به مرد مي دهد و بايد در قبال آن امتيازي دريافت كند». ريشۀ اين سنّت فكري به عصر شكار بر مي گردد!
    گوشت در برابر سكس!
    در عصر شكار، تأمين مواد غذايي كاري دشوار بود كه نياز به قدرت عضلاني زياد داشت. از يك طرف ضعف عضلاني زنان مانع موفقّيت آنها در جمع آوري غذا ميشد و از ديگر سو بارداري، زايمان و شيردهي مكرّر زنان كه از نوجواني تا سالمندي آنها را اشغال مي كرد امكان جستجوي غذا را براي آنان محدود مي كرد. نتيجه اين كه زنان قدرت تأمين غذاي خود و فرزندان‌شان را نداشتند و مجبور بودند براي اين منظور به مردان متّكي باشند. اين شرايط ايجاب مي كرد كه زنان تأمين نياز جنسي مردان را منوط به دريافت غذا نمايند. بنابراين در عصر شكار، «فاحشگي» رفتار نرمال و همگاني زنان بود. شرايط فوق، با تغييراتي در عصر كشاورزي نيز ادامه يافت امّا عصر صنعتي شرايط جديدي ايجاد كرد: فعاليت توليدي نيازي به قدرت عضلاني نداشت بنابر‌اين زنان فرصتي برابر مردان براي تأمين غذا داشتند. همزمان ابداع روش مؤثر جلوگيري از بارداري (كنتراسپشن) باعث شد كه زنان مجبور نباشند همۀ دوران مفيد عمر خود را صرف بارداري، زايمان و بچّه داري كنند. بنابر اين زنان مي‌توانستند به فعالّيت جنسي خود نه به عنوان كالايي براي فروش بلكه به فرصتي براي لذّت بنگرند. پس انتظار مي‌رفت كه زنان تجارت «سكس در برابر غذا»، «تمكين در برابر نفقه» و «لذّت در برابر امنيّت» را كنار بگذارند امّا چنين نشد. چه چيزي مانع شكسته شدن اين سنّت فكري است؟
    كالا به عنوان «فتيش»
    «فتيش» به معناي شيء مقدّس است. در روانپزشكي اصطلاع «فتيشيسم» در مورد كساني به كار مي رود كه تنها در حضور يك شيء خاص (مثلاً كفش قرمز پاشنه بلند در يك زن) تحريك جنسي پيدا مي كنند. كارل ماركس پايه گذار ماركسيسم، مبحثي را تحت عنوان «كالا به عنوان فتيش» مطرح كرده است. از نظر او، در جامعۀ سرمايه‌داري (كاپيتاليسم)، شيء براي نياز عيني خريداري نمي شود بلكه خريد اشياء جنبۀ «افسون زدگي» به خود مي گيرد! انسان ها به گونه اي به اشياء پشت ويترين ها مي نگرند كه گويي آنها اشيائي متبرّك و مقدّس اند كه براي تعميد و رستگاري ضروري اند! به قول «اريك فروم» روانكاو اومانيست «داشتن جاي بودن را مي‌گيرد.» اين «افسون زدگي» محصول سيكل معيوب نظام كاپيتاليستي است: ما توليد مي كنيم تا مصرف كنيم و مصرف مي كنيم تا توليد كنيم! در نظام كاپيتاليستي پس از انقلاب صنعتي، ماشين ها باري را كه بر دوش «بردگان» بود را به دوش گرفتند امّا به «بردگان» وظيفۀ جديدي محول شد:
    خريد بيش از نياز!
    به راه افتادن رسانه هاي فراگير در عصر صنعتي اين فرصت را به صاحبان سرمايه داد كه افسون خود را به راه بياندازند و در اين بازي، قرار شد سهم بيشتري به زنان داده شود زيرا زنان به دليل غلبۀ «آگاهي جمعي» شان بر «آگاهي فردي» (به تعبير ديگر تلقين پذيري بيشتر) مخاطبان مهم تري تلقي مي شوند. تبليغات نظام سرمايه داري كه براي تبليغ يك كيف تمام برجستگي ها و فرو رفتگي هاي بدن زنان را آگرانديسمان مي كند، فرهنگ «نمايش جنسي» يا به تعبير روانپزشكي exhibitionism را رواج مي دهد، گرچه شيوع بالاي اين نوع «خودنمايي جنسي» -‌كه در عصر شكار ضرورت بود و در عصر فراصنعتي غير ضروري‌- باعث مي‌شود كه منابع روانشناسي و روانپزشكي نيز در مورد‌هاي نمونه (case reports) به اين «نمايشگري فرهنگي» كمتر بپردازند.
    جرّاحي هاي زيبايي افراطي، تزريق در گونه و لبها، استفادۀ افراطي از مواد آرايشي و لباس‌هاي محّرك و بدن نما نگاه جنسيتّي و جنسي (sexism) را زنده نگه مي دارد و مانع از اين مي شود كه به زن -‌و نيز به مرد‌- فارغ از كروموزوم ها و اندام هاي تناسلي‌شان نگاه كنيم. تنها در افول نظام سرمايه داري است كه sexism جاي خود را به Feminism مي دهد.
    كدام سوسياليسم؟
    در ابتداي مقاله، منظورم از فمينيسم روشن كردم. اكنون جا دارد منظورم را از سوسياليسم هم بيان كنم. بديهي است كه سوسياليسم نام يك نظام اجتماعی-اقتصادي است و مرتبط شدن آن با استالينيزم شوروی و آلمان شرقي سابق و توتاليتاريسم كره شمالي صرفاً دلايل تاريخي داشته است. به قول ارنستو چگوارا ادّعاي ماركسيست بودن روس‌ها به اندازۀ ادّعاي مسيحي بودن پاپ مضحك است!
    نظام سوسياليستي نظامي است كه با وضع قوانين اقتصادي در زمينۀ قانون كار (حقوق كارگران)، قوانين مالياتي و توزيع هوشمندانۀ منابع ملّي فاصلۀ سقف و كف درآمد كاهش يابد.گرچه کارل مارکس اعتقاد دارد سوسیالیسم واقعی محصول نظام تولید است نه نظام توزیع. او سوسیالیسم را سرنوشت نهایی نظام سرمایه داری می داند: شرایطی که افزایش تولید منجر به در دسترس بودن کالا برای همه حتی بدون اجبار به کار کردن می گردد! از نظر او کسانی که سوسیالیسم را محصول تغییر نظام توزیع می دانند "سوسیالیست های تخیلی" هستند. اما اگر مارکس زنده می ماند و می دید که روزی آمریکایی ها گندم ها را در دریا ریختند تا قیمت گندم پایین نیاید شاید قانع می شد که تنها راه تحقق سوسیالیسم تغییر در نظام توزیع است.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی - روانپزشک

  • به سوی "اتوپیا"

    شاید اولین کسی که راجع به اتوپیا نوشته است افلاطون بوده است. افلاطون (347-427 پیش از میلاد) هیچگاه کلمه اتوپیا را به کار نبرد اما در کتاب "در باب عدالت" که به "جمهوری" نیز معروف است به گفتگوی سقراط و شاگردانش درباره عدالت می پردازد. در این گفتگو، سقراط به شاگردانش می گوید عدالت یا همان تعادل، زمانی در یک فرد قابل تحقق است که او در یک جامعه متعادل یا عدالت محور زندگی کند. سپس افلاطون به نقل از سقراط راجع به جامعه عدالت محور گفتگو می کند و شرایط آن را شرح می دهد. این ایده که "انسان سالم در یک جامعه سالم محقق می شود" اساس "سوسیالیسم" است: تلاش برای اصلاح نهادهای اجتماعی بر تلاش در راه تحقق انسان آرمانی مقدم است.
    قرن های بعد در سال 1514 "سر توماس مور" کتابی به نام "اتوپیا" نوشت و برای اولین بار این کلمه را به کار برد که ترکیبی است از - eu به معنای "خوب" و topia - به معنای "مکان" . مترجمان برای کلمه اتوپیا از معادل هایی همچون "آرمانشهر" ، "ناکجا آباد" و "مدینه فاضله" استفاده کرده اند.
    در کتاب "سر توماس مور" اتوپیا نام جزیره ای خیالی است در اقیانوس اطلس که در آنجا "جامعه ای سالم" وجود دارد و عدالت و آبادی و محبت حکمفرماست.
    در طول تاریخ ایده آرمانشهر منجر به این شد که رهبران کاریزماتیک توده هایی را برای انقلاب و جنگ بسیج کنند و دست به کشتار و سرکوب بزنند. نمونه ای از این وقایع تاریخی حکومت ترور "ماکسیمیلیان روبسپیر" در 1793 ( پس از انقلاب کبیر فرانسه ) ، حکومت نازی ها و فاشیست ها در آلمان و ایتالیا و بالاخره استالینیزم در اتحاد جماهیر شوروی پس از انقلاب 1917 بود. این وقایع تاریخی باعث شد که بسیاری از اندیشمندان هشدار بدهند که "وعده اتوپیا شروع حرکت به سمت دیس توپیا است ." هر حکومت سرکوب و تروری با وعده مدینه فاضله توده ها را بسیج می کند و آرمان آرمانشهر توجیهی می شود برای جنایاتی که در غیر این صورت توجیه ناپذیرند.
    برخلاف سوسیالیسم که برای عدالت تقدم قائل است جریان "لیبرالیسم" برای آزادی تقدم قائل است و لیبرالیست ها اعتقاد دارند که مهم ترین فضیلت انسانی آزادی است و به هیچ دلیلی - حتی ساختن یک آرمانشهر - نباید به حریم آزادی های فردی تعرض کرد.
    کارل پوپر- یکی از نظریه پردازان برجسته لیبرالیسم- می گوید:
    اگر مرا به انتخاب بین عدالت و آزادی مخیر کنند من آزادی را انتخاب می کنم چرا که در یک جامعه آزاد غیر عادلانه من آزادی دفاع از عدالت را دارم ولی در یک جامعه که به نام عدالت آزادی مرا گرفته باشند اگر عدالت محقق نشود من آزادی اعتراض را هم ندارم!
    در قرن بیستم ، پس از استقرار استالینیزم در شوروی، نویسندگان و فیلمسازان زیادی به خلق آثاری پرداختند که در آن یک "ویرانشهر" (دیس توپیا) ترسیم شده بود، ویرانشهری که با نام عدالت احداث شده بود و آزادی انتخاب افراد سلب شده بود.
    جورج اورول در رمان های "مزرعه حیوانات" و "1984" شروع کننده این جریان بود. پس از او "آلدوس هاکسلی" کتاب "جهان جسور تازه" و "کریستوفر فرانک" رمان "میرا" را نوشتند و "تروفو" فیلم سینمایی "فارنهایت 451" را ساخت.
    گرچه این آثار حقیقتی را در خود داشتند اردوگاه کاپیتالیسم در دوران جنگ سرد از آنها با هدف "کمونیسم هراسی" استفاده فراوان کرد.
    "هراس سرخ" در دهه 1950 در اوج خود بود و دولت آمریکا با دامن زدن به آن هر نوع گرایش به سوسیالیسم را سرکوب می کرد. در 1947 پرزیدنت ترومن دستور کندوکاو در زندگی سه میلیون نفر از کارکنان دولت را از حیث گرایش به کمونیسم صادر کرد!
    "کمیته ضد کمونیسم" به طور خاص نسبت به دانشگاهیان و فیلمسازان حساس بود و برای مثال ده فیلمنامه نویس و کارگردانی که حاضر به بازجویی توسط "کمیته" نشده بودند به زندان افتاند!
    جمهوری خواهان برای برتری پیدا کردن بر دموکرات ها در اغلب انتخابات برای ریاست جمهوری دموکرات ها را به سوسیالیسم متهم می کردند و با دامن زدن به "هراس سرخ" رای ها را به سمت خود جلب می کردند.
    در سال 1950 جوزف مک کارتی سناتور جمهوری خواه ایالت ویسکانسین "جهاد ضد کمونیسم" را راه اندازی کرد.
    مک کارتی علاوه بر راه اندازی مجدد "تصفیه" در دانشگاهها ، سینما و سازمان های دولتی، "ادبیات ضد آمریکایی" را نیز هدف قرار داد و جریان "مک کارتیسم" سی هزار کتاب که به گفته همکاران مک کارتی طرفدار کمونیسم محسوب می شدند از کتابخانه ها جمع آوری شدند!
    در "دکترین ترومن" و "مک کارتیسم" سبک زندگی آمریکایی به گونه ای تبدیل به یک "اتوپیا" شد و هر نوع انتقاد از این سبک زندگی زمینه ساز حرکت به سمت "دیس توپیا " قلمداد شد!
    "هراس سرخ" امکان دستگیری 140 نفر از رهبران احزاب کمونیست آمریکا را فراهم آورد، بازجویی و تصفیه کارکنان دانشگاه ها و وزارتخانه ها امکانپذیر شد و استراق سمع مکالمات تلفنی شهروندان توسط سیستم های امنیتی معمول گشت! هراس از دیس توپیا خود زمینه ساز دیس توپیایی دیگری شد!
    اما جدا از لیبرالیسم در عرصه سیاسی ، جریان قدرتمندی از لیبرالیسم نیز وارد عرصه روانشناسی شد. این جریان، تلاش برای تغییر دادن جامعه و مبارزه بر علیه بی عدالتی را یک "دن کیشوتیسم" می داند و سعی در بی اعتبار کردن هر نوع مبارزه اجتماعی دارد.
    این جریان هر نوع تلاش برای مقابله با نهادهای قدرت را با برچست "عقده اودیپ" حرکت آنارشیستی ناشی از مشکل داشتن با پدر و تثبیت لیبیدو در مرحله اودیپال به سخره می گیرد.
    ویکتور فرانکل - روانپزشک اتریشی- در کتاب "پزشک و روح" به شرح حال یکی از بیمارانش می پردازد که دیپلمات وزارت خارجه امریکا بوده و سالها تحت درمان روانکاوی قرار داشته چرا که با سیاست خارجی امپریالیستی آمریکا مخالف بوده و قصد استعفا داشته ولی روانکاوش معتقد بوده مخالفت او با سیاست خارجی امریکا ناشی از عقده اودیپ است و او باید به جای استعفا به کندو کاو در رابطه اش با پدر در دوران کودکی بپردازد!
    روانشناس لیبرالیست هر نوع فداکاری و جانبازی برای آرمانهای اجتماعی را با برچسب "مازوخیسم" بی ارزش می کند، هر نوع مخالفت با نهادهای قدرت را با برچسب "آنارشیسم" به سخره می گیرد و هر نوع تسلیم ناپذیری در برابر نهادهای قدرت را ارائه "عقده ادیپ" میداند.
    از دیدگاه روانشناسی لیبرالیست هر نوع تلاش اجتماعی برای حرکت به سوی "اتوپیا" بیهوده است و "اتوپیا" تنها در درون فرد محقق می شود و "سفر قهرمانی" باید منجر به این شود که به جای جنگیدن با وضع موجود ، با جهان همانگونه که هست به صلح برسیم.
    در عرصه ادبیات نیز ، روشنفکری خرده بورژوا به همین سو حرکت کرد. قهرمان قصه ها به جای کنش اجتماعی به درون خود فرو می رود و به خلق بهشت کوچکی در میان یک جهنم بزرگ موفق می شود. در این حوزه از ادبیات، قهرمان قصه از چریک مسلکی به صوفی منشی می رسد و بر خلاف افلاطون ، همچون لائوتسوی چینی به این نتیجه می رسد که اگر فرد متعادل شود، می بیند که جهان متعادل است. این گونه است که روشنفکر خرده بورژوا در نهایت به گفتان شبه مذهبی عرفانی پناه می برد و کافه های پر از دود سیگار و موزیک "بودابار" و در حد اعلای آن پاتوق های پینک فلوید و ماری جوانا تبدیل به "خانقاه هایی " می شوند که رمقی برای" "کنش اجتماعی" باقی نمی گذارند.
    کتاب "بازگشت به ناکجا آباد" که گفتگویی است بین امانوئل آرتری و سیمون لامارته با ترجمه علی کبیری نقدی است هوشمندانه بر این روشنفکری خرده بورژوایی که در نهایت به یک "اتوپیایی تخیلی" تن میدهد.
    بر خلاف جریان روشنفکری در آمریکای لاتین که عمدتا خصلت سوسیالیستی خود را حفظ کرده است، جریان روشنفکری در ایران به سرعت پس از کودتای 28 مرداد 1332 به سمت لیبرالیستی شدن افراطی پیش رفت. قطعا یکی از مهم ترین دلایل تاریخی آن اشتباهات استراتژیک حزب توده بود که به جای دفاع از سوسیالیسم خود را موظف به دفاع از منافع همسایه بزرگ می دید اما شاید یکی از دلایل عمیق تر این ماجرا گرایش فرهنگی ایرانیان به صوفیگری و عرفان زدگی باشد که در شرایط دشوار گریز از اجتماع را جایگزین کنش اجتماعی می کنند!

    دکتر محمدرضا سرگلزایی_ روانپزشک

    پی نوشت ها:
    پیشنهاد می کنم مقالات زیر را از همین نگارنده در همین سایت که مرتبط با موضوع مقاله هستند را نیز مطالعه بفرمایید:
    1- ناخودآگاه جمعی خرده بورژواها
    2- آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟
    3- عرفان زدگی در فرهنگ ایرانی
    4- روشنفکری و روشنفکر مآبی

  •  
    "معرفی کتاب"
     
     نام کتاب: بهای سنگین مادی گرایی
    نویسنده: تیم کاسر
    مترجمین: میلاد سبزه آرا
    مصطفی محمدی
    انتشارات: ققنوس- ۱۳۹۴
     
     
     "کارل مارکس" (فیلسوف، تاریخدان و اقتصاددان نابغه ی آلمانی) اعتقاد داشت که در نظام سرمایه داری کالاها تبدیل به "فتیش" می شوند. کلمه ی فتیش به معنای بُت است: شیئی بی جان که مردمان بَدَوی باور داشتند روحی الهی در آن حلول کرده و آن را می پرستیدند! در جامعه ی کاپیتالیست (پول محور) کالاها به گونه ای مورد پرستش قرار می گیرند! کالا نه به سبب کارکردی که دارد بلکه به خودی خود دارای اصالت است! کالاها دیگر "طریقیّت" ندارند بلکه "موضوعیّت" دارند! یعنی حاوی نام و نشانی هستند که به خودی خود احترام برانگیز است و ما نه به سبب نیاز به کارکرد یک کفش، گوشی تلفن یا اتوموبیل بلکه به سبب "پرستیژ" برای کالاها پول می پردازیم. به خریدهای سالیانه ی خود نگاهی بیندازید. اگر سبد کالای شما با پرستیژ کالاها پر می شود تا کارکرد آن ها یعنی در تار عنکبوت "خدای جامعه ی سرمایه داری" گرفتار شده اید!
    برخلاف آن چه "مذهب سرمایه داری" تبلیغ می کند ما در دنیایی با امکانات نامحدود زندگی نمی کنیم! در زمینی که ما زندگی می کنیم امکانات و منابع محدودند و هرگاه ما چیزی بیش از نیاز مصرف می کنیم حقّی از کسی در جایی که ممکن است هرگز ندانیم ضایع می شود. در کنار هر کاخ صدها کوخ می رویند و برای این که کسی در جایی از دنیا سوار بر اتوموبیل هشت سیلندر به ماه عسل برود باید در جای دیگری از دنیا آتش جنگی بی معنا روشن شود!
     آن قدر «واعظان بی عمل» راجع به قناعت سخن گفته اند و خود مرسدس بنز سوار شده اند که هرگاه از قناعت می گوییم مردم کهیر می زنند! آن قدر ارزش ها مورد استفاده ی ابزاری قرار گرفته اند که بازگویی از آن ها بسیاری از مخاطبان را دلزده می کند. امّا آن چه باعث شد دوباره در این زمینه بنویسم خواندن کتاب «بهای سنگین مادی گرایی» است. نویسنده ی این کتاب یک واعظ مذهبی یا یک فیلسوف سوسیالیست نیست، «تیم کاسر» یک پژوهشگر برجسته ی روانشناسی است. او  دکترای روان شناسی خود را از دانشگاه روچستر نیویورک دریافت کرده و اکنون پروفسور روان شناسی در کالج ناکس ایلینویز است. تیم کاسر و همکارانش پژوهش های متعددی را روی صدها آمریکایی انجام دادند، علاوه بر آن، نتایج پژوهش های مرتبط  را از چهل و یک کشور جهان جمع آوری نموده اند. نتیجه ی پژوهش هایی که تیم کاسر در این کتاب آورده است این است: کسانی که اولویت اوّل زندگی شان «مصرف گرایی» است نسبت به کسانی که اولویت اوّل شان «خدمت و مفید بودن» است یا اولویت اوّل شان «آزادگی و خودانگیزی» است هم بیشتر دچار بیماری های جسمانی می شوند، هم بیشتر دچار بیماری های روان شناختی می شوند، هم بیشتر دست به خشونت می زنند و هم بیشتر گرفتار مصرف مواد می گردند! از نظر تیم کاسر و همکارانش بیماری مصرف گرایی با این علائم خود را نشان می دهد:
     
    رقابت بر سر داشتن اموال بیشتر
     
    اکراه از به اشتراک گذاشتن دارایی های خود یا استفاده از امکانات شراکتی
     
    درگیری ذهنی زیاد با مُد، زیبایی و جذّابیّت جسمی 
     
    اهمیت دادن زیاد به شهرت و معروفیّت
     
     
    دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
  •  
    در 11 سپتامبر سال 1970، سالوادور آلنده،  پزشک کودکان و نامزد سوسیالیست انتخابات ریاست جمهوری شیلی  به صورت دموکراتیک در انتخابات برنده شد و به رییس جمهوری رسید، ولی در یازدهم سپتامبر 1973 با کودتای نظامیان تحت حمایت سازمان سیا به سرکردگی ژنرال پینوشه  کشته شد. وی در آخرین پیام رادیویی خود خطاب به مردم شیلی چنین گفت: 
    هموطنان! بی‌گمان این آخرین باری خواهد بود که من با شما سخن می‌گویم..... تنها می‌توانم یک چیز به‌ کارگران بگویم: «من تسلیم نخواهم شد!»
    در مواجهه با تصمیمی تاریخی، در این برزخ، به‌خاطر وفاداری به‌ خلق، زندگی خودم را فدا می‌کنم، و با اطمینان به‌ شما می‌گویم که یقین دارم دانه‌هایی که به‌ دست ما در وُجدان های شریف هزاران هزار شیلیائی کاشته شده اند هیچگاه از میوه دادن باز نخواهند ماند.
    نظامی‌ها نیرومند هستند، آنها قادرند مردم را به‌اسارتِ خود درآورند اما رَوندِ تکامل اجتماع را نمی توان با زور و جنایت متوقف کرد.
  • تحلیلی جامعه شناختی از رمان برادران کارامازوف

    زیگموند فروید پایه گذار روانکاوی "برادران کارامازوف" داستایوسکی را بهترین رمان همه ی دوران ها می داند. برای من نیز رمان های برادران کارامازوف، ابله و قمارباز فیودور میخائیلویچ داستایوسکی از بهترین رمان های زندگی ام بودند. جدا از جنبه های ادبی، فلسفی و روانشناختی رمان های داستایوسکی در آثار داستایوسکی شاهد نظریه پردازی های جامعه شناختی هم هستیم. برای مثال داریوش مهرجویی با نگاه به همین رمان برادران کارامازوف کتابی نوشته با عنوان "روشنفکران رذل و مفتش بزرگ" که توسط نشر هرمس منتشر شده است و تحلیل جالبی است درباره ی توتالیتاریسم.
    به عقیده ی من کتاب برادران کارامازوف بیشتر کتابی است که از آن می توانیم ساختار "فاشیسم" را دریابیم.
    فاشیسم چیست؟
    فاشیسم یک نظام حکومتی است که هم ضد لیبرالیسم است، هم ضد سوسیالیسم! ضد لیبرالیسم است برای این که مدافع دولت خودکامه ای است که در تمام حوزه های زندگی اجتماعی دخالت میکند و ضد سوسیالیسم است چرا که فاشیسم مدافع نوعی افراطی از ملی گرایی ست که بیشتر شبیه نژاد پرستی است در حالی که انترناسیونالیسم از اصول محوری مارکسیسم- سوسیالیسم است. ویژگی دیگر فاشیسم این است که دولت را در جایگاه مذهب می نشاند. فاشیسم برای حکومت مقامی قدسی قائل می شود به گونه ای که گویی حکومت تجلی الوهیت در زمین است! معروف ترین نظام های فاشیستی قرن بیستم حکومت موسولینی در ایتالیا، نازیسم هیتلر در آلمان و حکومت نظامی فرانکو در اسپانیا بودند.
    در این مقاله میخواهم راجع به همین جنبه از "برادران کارامازوف" صحبت کنم.
    در کتاب ((برادران کارامازوف )) داستایوسکی ، با پنج چهره از کارامازوف ها روبرو هستیم :
    1- ((کارامازوف پدر )) نماد اشرافیت مضمحل و فاسد است ، دلقکی که در شهوات غوطه ور است اما از آنجا که صاحب ثروت است بر دیگران آقایی میکند .
    2- ((ایوان کارا مازوف)) نماد ((تکنوکرات های منفعت طلب )) است . او در پی فرصتی است تا بدون این که ((هزینه بپردازد )) ثروت کارامازوف پدر را برباید .
    3- ((دیمیتری کارامازوف)) نماد(( ملت احساس مدار)) است .او در پی احساسات خود روان است و هیجانات و شوریدگی ها قلاده بر گردن او افکنده اند . او کاری به کار جنگ های معرفتی یا نبرد های قدرت ندارد . اما اگر ((پدر )) در مقابل کام گرفتن احساسات او قرار بگیرد سر او را می شکند و خیال قتل او را نیز در سر می پروراند .
    4- ((آلکسی کارا مازوف)) نماد (( تکلیف مداران )) است. کسانی که از خود عبور کرده اندو دغدغهء رنج و شادی دیگران را دارند. آلکسی آنگاه که لازم می بینند لباس کشیش به تن می کند وآنگاه که شرایط تغییر میکند این لباس را در می آورد، دیر را ترک می کند و به میان مردم می رود .
    صحنه ای که آلکسی به تاوان گناه دیمیتری (( گاز گرفته می شود )) نشانی است از این که تکلیف مداران قرار است قربانی همان ملتی باشند که برای رنج و شادی او می کوشند!
    5- اسمردیا کوف (بدبو !) پنجمین چهرهء شاخص خانوادهء کارا مازوف ،فرزند نامشروع و نو کر صفت کارا مازوف پدر است . گرچه او تنها کسی است که بی چون و چرا تابع کارامازوف پدر است ، اما در نهایت او تنها کسی است که دست به خون پدر می آلاید ! اسمردیاکوف نماد طبقهء((لمپن پرولتاریا)) است گروهی از اراذل و اوباش که اشرافیت مضمحل و فاسد به او هویت می دهد و در انتها قدرت را از اشرافیت فاسد تحویل می گیرد.

    در ایجاد یک فرآیند فاشیستی چند گروه دخالت دارند:
    1- اشرافیت مضمحل و فاسد که به جز پول هیچ ابزاری برایش باقی نماند ودر نتیجه نیاز به نوکری بی چون و چرا دارد.
    2- تکنو کرات های منفعت طلب که مشروعیت اشرافیت مضمحل را زیر سوال می برد اما حاضر به پرداخت هزینه نیست.
    3- ملت احساساتی که به دنبال شوریدگی ها و جنون ها و کام خواهی های خود است و پشت سر پرچم هرکسی که به او قول کمک بدهد می دود .
    4- اسمردیاکوف بدبو یا همان اراذل و اوباش که جایی را که تکنوکرات های منفعت طلب خالی گذاشته اند را پر می کند !

    چرا از برادران کارامازوف به فاشیسم رسیدم؟

    زیرا ((ایوان کارامازوف)) است که پیشنهاد دهنده ء تز ((دولت به عنوان یک مذهب )) است . او تئوریسین فاشیزم است بدون این که بداند که فاشیسم با ((لمپن پرولتاریا)) می آید و او را به ((جنون )) می کشاند .
    در انتهای رمان (( برادران کارامازوف)) سرنوشت یک جامعهء به فا شیسم فرو غلطیده را می بینیم : پدر(اشرافیت فاسد ) کشته شده است ، اسمردیاکوف (لمپن ها ) پس از قتل پدر خودکشی کرده است، ایوان (روشنفکرهای رذل منفعت خواه ) به جنون افتاد ه و دیمیتری (ملت) محکوم به حبس ابد با اعمال شاقه شده است! تنها (( آلکسی)) است که ((آزاده )) زندگی کرده و ((آزاد )) مانده است و هنوز در اندیشه ء آزادی (( دیمیتری )) است.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی-روانپزشک
    پی نوشت:
    «لمپن»یا«لومپن»:مخفف«لومپن پرولتاریا»
    است به معنای«پرولتاریای ژنده».این اصطلاح را اولین بار«کارل مارکس»و«فردریش انگلس»در دومین کتاب مشترک خود(ایدئولوژی آلمانی:1845)به کار بردند.آنان در این اثر و آثار بعدی خود«لومپن پرولتاریا»را«خرده طبقه ای»در جامعه دانستند که برخلاف «بورژوازی»و«پرولتاریا»در تولید نقشی ندارد و در حاشیه ی اجتماع از راه های مشکوک مانند«کلاهبرداری»،«واسطه گری»،«قاچاق»و«گدایی»امرار معاش می کند.مارکس این گروه اجتماعی را وابسته و
    ریزه خوار بورژوازی و اشرافیت می بیند و به همین خاطر آنان را ضدانقلابی ارزیابی می کند.
    برای اطلاع بیشتر از تحلیل مارکسیستی طبقات اجتماعی پیشنهاد می کنم دو مقاله ی "ناخوداگاه جمعی خرده بورژواها" و "آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم امکانپذیر است؟" را نیز در همین سایت مطالعه کنید

  • عضویت و تفکر

    یکی از مهم ترین نیازهای انسان، پذیرفته شدن و تعلق داشتن است. اغلب انسان ها از انزوا و طرد شدن می ترسند و علاقمندند که به عنوان عضو یک گروه مورد پذیرش قرار گیرند. در بحران نوجوانی (که نوجوان نسبت به والدینش دیدی انتقادی و نگرشی عصیان گرا پیدا می کند) نیاز به تعلق از خانواده به محیط بیرون انتقال می یابد و نوجوان به شدت تحت تاثیر الگوهای تفکر و رفتار "گروه رفقا" قرار می گیرد و ما این "همرنگ جماعت شدن" (Conformity) را به وضوح در تغییر ادبیات گفتاری نوجوان و پیروی او از مد می بینیم.
    برخی از افراد از این بحران هویت نوجوانی عبور می کنند و دارای یک "هسته هویتی و ارزشی" می شوند که آنها را از همرنگ جماعت شدن و تقلید افراطی نجات می دهد ولی برخی از افراد دهه ها از عمرشان را در همین حال نوجوانانه به سر می برند و رای و نظرشان تابع رای و نظر گروهی است که عضو آن هستند.
    در این گروه از مردم، نمی توانید تفکر نقاد و استقلال رای بیابید، فرد سخنگوی گروهی است که عضو آن است. برای این که ببینید چگونه عضویت ما در یک گروه بر تفکر ما تاثیر می گذارد به ذکر یک مثال می پردازم.
    می دانید که یک هیئت از دانشمندان تحت نظر سازمان ملل حدود ۲۵ سال است که وضعیت تغییرات آب و هوایی در کره زمین را زیر نظر دارند. گزارشات این دانشمندان نشان می دهد که در طول ۱۳۰ سال گذشته دمای زمین حدود یک درجه سانتی گراد افزایش داشته است و این گرمایش زمین به احتمال زیاد نتیجه فعالیت صنعتی انسان از اواسط قرن بیستم بخصوص سوزاندن سوخت های فسیلی است. بنابراین برای پیشگیری از فجایع آب و هوایی در آینده لازم است که صنایع بزرگ روند بازسازی گسترده ای را آغاز کنند.
    طبعا این بازسازی برای صنایع هزینه زیادی در پی دارد و صاحبان صنایع بزرگ سعی دارند برای اجتناب از این هزینه ها مساله گرمایش زمین را کم اهمیت جلوه دهند.
    یک پژوهشگر به نام "دن کاهان" در دانشگاه "ییل" (Yale) یک پژوهش را بروی 1540 آمریکایی انجام داد و از آنها خواست تا میزان خطر گرمایش زمین را در یک مقیاس صفر تا ده بیان کنند. "کاهان" می خواست ببیند ارتباط بین باور داشتن به این خطر با سطح دانش آزمودنی ها و سایر عوامل چقدر است.
    نتیجه پژوهش شگفت انگیز بود: آنچه بیش از سطح تحصیلات تعیین کننده عقاید آزمودنی ها بود عضویت آنها در گروه های بزرگ اجتماعی سیاسی بود!
    به گفته "کاهان" آمریکایی هایی که تفکرات سوسیالیستی دارند و به سرمایه داران و صاحبان صنایع بزرگ نگرشی منفی دارند بیشتر احتمال دارد خطرات گرمایش زمین را بپذیرند در حالی که آمریکایی هایی که نظام سرمایه سالاری (کاپیتالیسم) را می پذیرند کمتر احتمال دارد خطرات گرمایش زمین را بپذیرند! بنابراین گرایش سیاسی یک آمریکایی (دموکرات یا جمهوری خواه بودن) می تواند بر واکنش او بر داده های علمی تاثیر بگذارد.
    همه ما دانسته یا نادانسته عضو یک "جامعه مرجع" هستیم و این جامعه مرجع قطب نمایی است که جهت گیری کلان انتخاب های ما را تعیین می کند.
    هر چه بیشتر در دوران نوجوانی جا مانده باشیم بیشتر تابع این جامعه مرجع هستیم.
    ما با هر انتخاب کوچک خود ( از انتخاب روزنامه ای که می خریم و شبکه تلویزیونی که تماشا می کنیم گرفته تا انتخاب تیم فوتبالی که طرفدار آن هستیم و لباسی که می پوشیم) مشغول انتخاب جامعه مرجع مان هستیم و در نهایت نحوه تفکر ما تابع "اجماع این گروه مرجع" است.

    پی نوشت:
    پژوهش "دن کاهان" را از مقاله دوران ناباوری - مجله گیتا نما - شماره ۲۹ نقل کردم.
    دکتر محمدرضا سرگلزایی

  • فمینیسم شترمرغی


    "رضاجاوید" درمقدمه کتاب "صادق هدایت، تاریخ و تراژدی" می‌نویسد: تاریخ ما ، سرود آفتاب پرست ها و شترمرغ های شرقی در بیابان های بی کران است. زبان در چنین هستی شناسی ای به عجزی همواره فزاینده برای تبیین و بازنمایی امور واقعی می رسد. این امر بیش از هر کجا در زبان شاعرانه فرهنگ ما نمود پیدا می کند، زبانی که در دنیای سنت توانست تفسیر را جایگزین تغییر کند. بازی مفاهیم و استعاره ها، مجازها و تمثیل، آن چنان شیدای مان می کند که زخم های تاریخ را از یاد ببریم..."
    در این عبارت دو بخش آن مورد تأکید من در این یادداشت است یکی الگوی شترمرغی فرهنگی ما و دیگری استفاده نادرست یا سوء استفاده از واژه ها.
    فمینیسم در فرهنگ (بی فرهنگی!) جامعه ما سرنوشتی همچون دیگر واژگانی پیدا کرده که "نابجا" مورد استفاده قرار می گیرند: عشق، عرفان، فلسفه، مارکسیسم و توسعه اقتصادی! پایه فکری نهضت فمینیسم باور داشتن به توانمندی و صلاحیت زنان برای مشارکت برابر با مردان در مدیریت اجتماع است.
    نهضت فمینیسم در غرب تنها بر اساس یک مانیفست (شعارگونه) پیش نرفت بلکه در کنار این مرام نامه، زنان "تلاش کردند" صلاحیت و توانمندی خود را در عرصه های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی به اثبات رسانند.
    طبعا این تلاش کار ساده ای نبود و نخواهد بود چرا که زنان باید در یک "رقابت نابرابر" وارد شوند و علیرغم وجود فرصت های بیشتر اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برای مردان صلاحیت برابر خود را اثبات کنند. شاید اگر نام این تلاش را "جهاد" بگذارم بار روانی آن به آنچه در ذهن دارم نزدیک تر شود.
    زنانی می توانند مدعی فمینیست بودن (زن باوری) باشند که بتوانند با بالا بردن دانش اقتصادی و مهارت فنی خود کارآفرین و ثروت آفرین باشند. چگونه ممکن است زنی که گذران اقتصادی او بر پایه "مهریه" و "نفقه" است ادعای فمینیست بودن نماید؟!
    فرهنگ "مرد سالاری" در ازدواج مبتنی بر دوگانه تمکین/نفقه تجلی می یابد. معنای "تمیکن" این است که لازم است زن در اغلب امور بطور عام و در رابطه جنسی بطور خاص از شوهرش اطاعت کند و رضایت او را جلب نماید. معنای "نفقه" هم این است که مرد لازم است مخارج اساسی و ضروری زندگی همسرش را تأمین نماید و در واقع بابت آن اطاعت به او مزد بدهد. امروزه در جامعه شترمرغی ما ازدواج مردسالارانه به شکل "مثله شده" در جریان است. این که می گویم مثله شده به این خاطر است که مردان "امروزی" بخش تمکین آن را می پسندند و بخش نفقه را نمی پسندند و زنان "امروزی" بخش نفقه را می پسندند و بخش تمکین را نه! زنی که از شوهرش "نفقه" می گیرد تا اتوموبیلی بخرد و با آن جایی برود که شوهرش رضایت و موافقت ندارد نمونه ای از فمینیسم شترمرغی است همانطور که مردی که در خانه نشسته تا به علایق هنری اش بپردازد و همسرش را که بار اقتصادی خانه را به دوش دارد بابت یک ساعت دیر رسیدن به خانه بازخواست می کند دچار مردسالاری شترمرغی است.
    "آسیب شناسی" را به اختصار بیان کردم و اما راه حل ها:
    1- زنان زن باور باید دغدغه فرهنگ و اقتصاد و سیاست داشته باشند. هنوز در مهمانی و نشست ها می بینیم که فقط محور گفتگوهای مردها سیاست و اقتصاد است و زنان تنها راجع به روابط بین فردی شان به گفتگو می نشینند.
    اولین گام برای زن باوری جهادی این است که زن ها به اوضاع کلان اقتصادی و سیاسی نظر داشته باشند و خود را "به روز" و تحلیل گر نگه دارند.
    2- زنان زن باور باید به "استقلال اقتصادی" برسند. طبعا اقتصاد دو بخش دارد: درآمد و هزینه.
    زنان زن باور باید هزینه های خود را پایین بیاورند و درآمد خود را افزایش دهند. پیش از این در مقاله دیگری در همین سایت تحت عنوان "آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟" به این مهم اشاره کرده ام که نظام سرمایه سالار (کاپیتالیسم) هیچگاه زن باور نبوده و نخواهد بود. الگوی سرمایه سالار هزینه کردن زنانی که "یک لباس را در دو مهمانی نمی پوشند" قطعا با اقتصاد فمینیستی جور در نمی آید. علاوه بر کاهش هزینه ها زنان زن باور باید مهارت های خود را افزایش دهند و از مصرف کنندگی صرف به تولید کنندگی ارتقاء یابند.
    3- پس از رسیدن به استقلال اقتصادی، زنان زن باور باید به تشکیل تشکل های مستقل اقدام کنند. تشکل هایی که به هیچ کدام از نهاد های مرد سالار چه از نظر ایدئولوژیک، چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی وابسته نباشند و بتوانند با "نقد کارشناسانه" و سازماندهی "فعالیت های مدنی" نهاد های مردسالار را به چالش بکشانند.
    من به طور قطع زن باوری را گام بزرگی در جهت توسعه متوازن کشورمان در تمام عرصه های سیاسی- فرهنگی و اقتصادی می دانم و از آن سو به نمایش شترمرغی شبه فمینیست هایی که اوج آرمان شان "نفقه بدون تمکین" است به تلخی پوزخند می زنم!

    دکتر محمدرضا سرگلزایی
    پی نوشت:
    کتاب رضا جاوید با عنوان "صادق هدایت، تاریخ و تراژدی" توسط نشر نی در سال 1388 منتشر شده است.

  •  
    "معرفی کتاب" 
     
    نام کتاب: گفتگو با پسرم درباره گرسنگی در جهان
    نویسنده: ژان زیگلر
    ترجمه: مهدی ضرغامیان
    ناشر: آفرینگان-1389
     
    کتاب "گفتگو با پسرم درباره گرسنگی در جهان" از آمار شروع می کند، آماری که برای هر فرد دارای همدلی بشری دردناک است: در سال بیش از سی میلیون نفر در جهان بر اثر گرسنگی می میرند و بیش از هشتصد میلیون نفر از سوتغذیه شدید و مداوم رنج می برند، سالانه هفت میلیون نفر که بیشترشان کودک هستند بر اثر بیماری های مرتبط با کمبود مواد غذایی نابینا می شوند!
    اولین سوالی که پس از مواجهه با این آمارها پیش می آید این است که دلیل این آمار بالای گرسنگی چیست؟ آیا زمین برای این جمعیت غذا ندارد؟
    پاسخ این کتاب این است که گرسنگی در جهان علت طبیعی ندارد بلکه "دلیل سیاسی" دارد، امروزه در جهان "کمبود عینی کالا" وجود ندارد، دوره ی وفور است اما ننگ گرسنگی از بین نرفته بلکه برعکس گرسنگی به نحو تاسف باری افزایش یافته است. گرسنگی ناشی از "توزیع ناعادلانه ی کالاهای موجود" است و توزیع ناعادلانه امری سیاسی محسوب می شود. 
    نکته ای که این کتاب با حجم کوچکش به خواننده انتقال می دهد این است که نظام های سیاسی گاهی از غذا به عنوان "یک سلاح" در منازعات شان بر سر قدرت استفاده می کنند:
     
    فصل دهم این کتاب "آلنده و سلاح غذا" نام دارد. آلنده را می شناسید؟
     
    "سالوادور آلنده" در نوامبر 1970 رئیس جمهور شیلی شد. آلنده کاندید احزاب سوسیالیست و سندیکاهای کارگری شیلی بود. آلنده پزشک متخصص کودکان بود و شیوع بالای سوء تغذیه در کودکان کشورش را می شناخت بنابراین به مردم کشورش وعده داده بود که در صورت پیروزی در انتخابات، روزانه نیم لیتر شیر مجانی در میان همه کودکان زیر 15 سال کشورش توزیع کند. شرکت نستله (دومین تولید کننده مواد غذایی جهان) بر بازار شیر شیلی تسلط داشت و از این راه سالانه دهها میلیون دلار به دست می آورد. شرکت نستله کارخانه ها و قراردادهای انحصاری با گاوداری ها و توزیع کنندگان شیر داشت بنابراین همکاری نستله برای تحقق وعده آلنده ضروری بود. نستله علیرغم نفع اقتصادی اش حاضر نشد به دولت آلنده برای رفع سوء تغذیه در کودکان شیلی کمک کند! می دانید چرا؟ 
    "ریچارد نیکسون" رئیس جمهور وقت آمریکا و "هنری کسینجر" وزیر خارجه اش تصمیم به ساقط کردن آلنده گرفته بودند چرا که از رشد سوسیالیسم و موفقیت برنامه های عدالت اجتماعی بیمناک بودند. بخشی از برنامه کسینجر برای ساقط کردن آلنده کارشکنی در تحقق وعده های او بود. شرکت نستله اجازه داد هزاران کودک شیلیایی در سوء تغذیه بمانند تا طرح کسینجر موفق شود! سالوادور آلنده در یازدهم سپتامبر 1973 در کودتایی که سازمان سیا ترتیب داده بود کشته شد و آگوستو پینوشه رهبر کودتا چند دهه حکومت نظامی سرکوبگر را در شیلی برقرار ساخت.
  • لیبرالیسم و سوسیالیسم در روانشناسی

    قرن بیستم عرصه ی جدال نظریه پردازان چپ (سوسیالیست) و راست (لیبرالیست) بود. این جدل و جدال به حوزه ی روانشناسی هم سرایت کرد. دو فلسفه مهم در علوم اجتماعی وجود دارند که یکی از آنها، فلسفه لیبرالیسم و در مقابل آن فلسفه سوسیالیسم است. اين دو فلسفه در حيطه هاي اقتصادي، علوم سياسي و روانشناسي مورد استفاده قرار مي گيرند.در حیطه ی اقتصادی، نقطه ی مخالف سوسیالیسم را کاپیتالیسم می دانند اما در حیطه روانشناسی، سوسیالیسم در مقابل لیبرالیسم، این معنا را میدهد که آیا یک فرد اساساً مجزا از شبکه اجتماعی خود مفهومی دارد یا خیر؟ توضیح این که ما دارای لایه هاي مختلفي میباشیم؛ به عبارتي هر فرد داراي يك سري social roles يا نقشهاي اجتماعي مانند نقش همسري، مادري، معلمي يا شهروندي ميباشد. حال اگر تمام نقشهای اجتماعی این فرد را بگیریم آیا چیزی از این فرد باقی میماند یا خير؟
    در حيطه روانشناسی، سوسیالیستها اعتقاد دارند ماجرای هویت انسان مانند پیاز است؛ زيرا اگر لایه هاي پیاز را یک به یک باز کنیم دیگر چیزی از آن باقي نمیماند؛ پس هویت فرد چیزی نیست به جز مجموع نقش های اجتماعی او. اما کسان دیگري در روانشناسی هستند که هویت فرد را مثل هلو میدانند و بر اين باورند كه اگر آن پوسته هاي اجتماعی را یک به یک باز کنیم؛ به هسته اي مي رسيم که آن هسته ثابت است. الگوی هلو مربوط به فلسفه ليبراليسم در روانشناسي است و الگوي پياز مربوط به سوسياليسم است. اگر این تقسیم بندی را مطلق در نظر بگیریم؛ روانکاوها روانشناسان لیبرالیست محسوب می شوند و رفتارگراها روانشناسان سوسیالیست هستند. به همین دلیل در نظام های کمونیستی، روانکاوی را رفتاری بورژوایی می دانستند و عمدتا با نگاه رفتارگرا به حل و فصل مسائل روانی می پرداختند. ميتوان به این صورت نظريه پردازان را تقسيم بندي كرده و در دو گروه مجزا قرار داد؛ اما می توان اين دو فلسفه را به مثابه دو قطب یک طيف در نظر گرفت. در این صورت می بینیم که بسیاری از روانکاوان هم نگاه سوسیالیستی داشته اند. يعني به اين تقسيم بندي نيز، مانند تمام امور دنيا، مي توان به صورت مطلق (صفر و يك) و يا به صورت طيفي (Spectral) نگاه كرد. مثلا "ژاکوب مورنو" در ملاقاتی که با "فروید" داشت به او گفت: "جایی که کار شما به پایان می رسد کار من اغاز می شود زیرا شما تا دم در مطب تان مراجع را بدرقه می کنید؛ در حالی که من با او با خیابان می روم، به خانه و محل کار او می روم و او را در بستر طبیعی زندگیش ملاقات می کنم". بله، فردی که روی كاناپه (Couch) روانکاوی دراز میکشد خانواده خود را همراه نمیآورد؛ معمولا روانکاوان سنتی و ارتدوکس جز خود مراجع کسی را در اتاق روانکاوی راه نمیدهند. از نظر اكثر روانكاوان فارغ از آنچه در شبکه اجتماعی فرد میگذرد؛ میتوان کارهایی در درون فرد، در عمق هویت او، انجام داد که تغییر را به دنبال داشته باشد؛ جدا از این که شبکه اجتماعی چه فشارهایی را به فرد وارد میکند. اما در همين حیطه روانکاوی، افرادي هستند كه با اينكه خود را روانکاو میدانند ولی به شدت به نقش اجتماع در شکل گیری هویت فرد باور دارند؛ مثل "اریک فروم" که دیدگاهي كاملا اجتماعی به موضوع دارد یا "هری استک سالیوان" که قائل به نقش آموزش و پرورش در دوران نوجوانی ( دوره هویت يابي يا Cham period یعنی دوره رفیق بازي) بوده یا مثل "كارن هورنای" که به شدت به نقش فرهنگ اعتقاد داشت و بسیاری از عقده های روانی توصيف شده توسط فرويد را نتیجه ی فرهنگ مردسالارانه می داند (و روانشناسی فمینیست نيز از همين جا شکل می گیرد) . "اریک فروم" اعتقاد به نقش نظام سیاسی حاکم بر جامعه در شکل گيري شخصیتها دارد و نظام کاپیتالیست را عامل شکل گیری شخصیت خودمحور- رقابت جو- جاه طلب و محتکر می داند. از نظر او تا چنین نظامی برقرار باشد چنین شخصیتی به وفور شکل می گیرد. بنابراین گرچه این افراد نوفرویدیها یا Neo-Freudian نامیده میشوند؛ اما به نظر ميرسد به سوسیالیسم خيلي نزدیکتر شده باشند تا به لیبرالیسم.حتی یونگ هم که کاملاً با دیدگاه روانشناختی به موضوعات اجتماعی بزرگ نگاه میکرد و اعتقاد داشت كه وقتی میخواهیم یک پدیده مثل جنگ جهانی را تعبیر کنیم؛ به عوامل اجتماعی، اقتصادی نمیپردازیم بلکه به عوامل روانشناختی شکل گيري جنگ توجه میکنیم (بطورمثال ملت آلمان تحقیر شده بود و این تحقیر باعث شد که برای خود یک قهرمان جستجو کند واین بستر اجتماعی باعث شد این ملت دنبال هیتلر راه بیفتد به همین دلیل جنگ ایجاد شد) و از یک پدیده کاملاً اجتماعی مثل جنگ یک برداشت کاملا روانکاوانه دارد؛ اما همین یونگ، در فضای درمان، گاهی در شبکه اجتماعی مراجعین خود دخالت میکند. در يك مورد درماني، او به این نتیجه میرسد تا زمانی که مراجعش كه دچار الکلیسم است مدیر کارخانه ی مادرش باشد؛ مسئله اش حل نمیشود و حتي برای این که مادر را مجبور به اخراج فرزندش کند؛ گواهی ای می نویسد که بر مبناي آن از نظر مراجع قانونی کار کردن این مراجع در آن کارخانه ممکن نباشد! ( او به خود میگوید: من یک کار غیر اخلاقی انجام داده ام؛ یک گواهی پزشکی نوشتم که این فرد دچار یک بیماری میباشد و حضورش در این پست خطرناک است؛ در حالیکه خطرناک نبود) یعنی یونگ نيز اعتقاد به Co-dependence و وابستگی متقابل داشت؛ تا جایی که در اختیارات فرد دخالت نموده و با وجوديكه این فرد تمایل به خارج شدن از آن محیط را نداشت او را مجبور کرد که محیط خود را تغییر دهد.
    بنابراین گرچه به صورت سنتی روانکاوان دردسته ی روانشناسان لیبرالیست قرار میگیرند؛ اما وقتی به شکل Categorical نگاه نکرده و به صورت طیفی نگاه کنیم؛ در خیلی از موارد نمیتوان یک فرد را خارج از حیطه اجتماعی بررسی نمود.
    درمان Systemic یعنی مداخله کردن در شبکه اجتماعی مراجع. بعضی از درمانگران در درمان Systemic تا جایی پیش رفتند كه به این باور رسیدند که اساساً هیچ درمانی اگر Systemic نباشد؛ درمان نیست. مثلاً "R.D.Laing"، روانپزشک اسکاتلندی، میگوید موضوع اسکیزوفرنی موضوع Position of checkmate است؛ یعنی وضعیت کیش و مات شطرنج. در شطرنج وقتی شاه کیش میشود؛ هر چه به شاه نگاه کنید متوجه دليل کیش شدنش نمیشوید؛ باید به بستر بازی بنگريد تا دريابيد علت کیش شدن شاه فقط این نیست که بر روی خانه خاصي از صفحه شطرنج قرار گرفته است؛ بلکه محل استقرار وزير، اسب و حتي سرباز است که باعث شده راهها بسته باشد و شاه در موقعیت کیش قرار بگيرد. همچنين اگر قرار است رفع کيش شود بايد ببینیم هر مهره در کجا قرار گرفته است. ما میتوانیم با جابه جايي مهره هاي دیگر در زمینه بازی، کیش و مات را رفع کنیم؛ يعني خیلی مواقع شاه کیش است؛ اما شاه را دست نمیزنید؛ بلكه مثلا یک اسب را بین وزیر متخاصم و شاه قرار میدهید و رفع کیش میشود!
    البته باید این نکته را مدنظر داشته باشید که وقتی R.D.Laing در مورد اسکیزوفرنی صحبت میکند؛ منظور آن اسکیزوفرنی نيست که ما از آن صحبت میکنیم. زمانی که DSM (طبقه بندي انجمن روانپزشکی آمریکا در مورد بيماريهاي رواني) به بازنگری چهارم رسید؛ یعنی از DSM-III به DSM-III-R و بعد به DSM-IV تبدیل گردید؛ براي تشخيص اسكيزوفرني شرطی گذاشته شد و آن شرط این بود که علائم بیماری باید شش ماه ادامه داشته باشد وعلائم فعال یک ماه طول بکشد. يعني در مورد اسكيزوفرني، DSM-IV به شكلي غربال شد که فقط شدیدترین Caseهای DSM-III و DSM-III-R، اسکیزوفرنی محسوب ميشوند. مثل این که قرار بگذاریم فقط زماني به صدمات وارد به استخوان اصطلاح شکستگی اطلاق گردد که دو سر استخوان از هم جدا باشند. از نظر يك ارتوپد اگر یک سمت استخوان هم شکسته باشد و سمت دیگر وصل باشد شکستگی وجود دارد و به آن Green stick fracture یا شکستگی تركه تري ميگويند؛ ولی وقتي در طبقه بندی مربوطه نام این مساله عوض شود دیگر به آن شکستگی اطلاق نمی شود. کاری که در DSM-IV انجام گرفت این بود که فقط کسانی اسکیزوفرنی تشخیص داده میشوند که ویژگیهای شدیدتری داشته باشند؛ یعنی یک ماه علائم کاملاً فعال باشد و شش ماه نيز علائم Prodromal، علائم فعال و علائم Residual ادامه داشته باشد. بنابراین خیلی از کسانی که سی سال پیش اسکیزوفرن بودند؛ اکنون اسکیزوفرنی فرم یا اختلال سایکوتیک گذرا (یعنی شکلهای خفیفتر سایکوز) ناميده می شوند.
    به هر حال وقتی یک روانپزشکی مثل Laing میگوید اسکیزوفرنی Position of checkmate است؛ یعنی انگار هیچ بیمار اسکیزوفرنی را نمیتوان درمان کرد مگر مداخله اي در خانواده انجام گیرد؛ در حالی که عملا می بینید خیلی از بیماران اسکیزوفرنی وقتی به بیمارستان مراجعه میکنند روانپزشک وقت صحبت کردن با خانواده بیمار را ندارد؛ نهایتاً مددکار اجتماعی برای خانواده بیمار توضیحاتي میدهد مبني بر اينکه بیمار باید دارو مصرف کند؛ دارو قطع نشود؛ اگر دارو قطع گردد بیماری عود پیدا میکند و... بعد فرد دارو را مصرف میکند و 80٪ علائم کنترل میشود!
    باز هم افرادی اعتقاد دارند خیلی وقتها درمان بدون مداخله در سیستم امکانپذیر نمیباشد؛ درست است که بیمار اسکیزوفرنی را میتوان به صورت انفرادی درمان کرد و علائم فروکش کرده و Remission پیدا میکند؛ اما زمانی که بیمار به خانواده برمیگردد الگوی خانواده باعث میشود بیمار Relapse پیدا کرده و علائم برگشت پیدا کند. آنگاه بین بیمارستان و خانه رفت و آمدي صورت ميگیرد که اسم این پدیده را Revolving Door یعنی درب چرخان گذاشته اند به این معنا که گويي یک درب چرخان بین بیمارستان و خانه وجود دارد كه بيمار مرتبا از آن در رفت و آمد است.براي توضيح اين پديده بايد گفت كه الگوهای High Expressed Emotion (HEE) در خانواده بیمار اسکیزوفرنیا شایع است. اين الگوها شامل Hyper involvement (زیاد گیر دادن)،Criticism (سرزنش کردن، انتقاد کردن) و سوم Emotionality (زود از کوره درفتن، صدا بلند کردن) میباشد٠ اگر در خانواده اي این ویژگیها وجود داشته باشند باید خانواده بیمار Family therapy شده و این الگو اصلاح گردد. این کار باعث می شود که میزان عود اسکیزوفرنی که نیاز به بستری پیدا کند پنج برابر کمترشود. طبق این تعریف اسکیزوفرنی یک بیماری خانوادگی است؛ اما وقتی داروهای مؤثرتر مثل آنتی سايكوتيك هاي آتیپیکال (Clozapine) بازار آمد؛ متوجه شدند بدون این که در خانواده ها مداخله اي صورت گيرد؛ ميزان (HEE) در خانواده پایین میآید. یعنی (HEE) يك پديده ثانوی است. پس برخلاف اعتقاد به سوسیالیسم افراطی در روانشناسی که بر مبناي آن هیچ چیز را بدون دستکاری در بافت اجتماعی نمیتوان تغییر داد؛ متوجه شدند که خیلی وقتها خود بافت اجتماعی به صورت ثانوی بیمار شده است و زمانی که بیماری را درمان میکنیم بافت اجتماعی شروع به تغییر پیدا کردن میکند. يعني گاهی اوقات بافت اجتماعی یک بیمار، یک بیمار نشاندار (escape goat) را به شما معرفی میکند؛ یعنی کل سیستم خانواده بیمار است؛ ولی در یک توافق تلویحی یک نفر به عنوان بیمار به درمانگر معرفی می شود و این درمانگر است که باید بتواند کشف کند افرادی که به ظاهر مراقبین بیمار هستند خود بیمارترند؛ و برعکس بعضی مواقع یک بیمار، بافت اجتماعی اطراف خود را بیمار میکند و گرچه همه ی خانواده را آشفته می بینیم ولی همه نیاز به درمان ندارند. زیرا آشفتگی آنها چیزی جز خستگی و تحلیل رفتگی نیست. پس اساساً لازم نیست که هميشه بافت اجتماعی را دستکاری کنیم؛ در بسياري از موارد وقتی بیمار را دستکاری میکنیم خانواده هم تغییر میکند.

جعبه S5