فمنیسم

  • آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟

    فمينيسم چيست؟
    «مارلين لگيت» كتابي دربارۀ تاريخ فمينيسم نوشته كه با نام «زنان در روزگارشان» با ترجمۀ نيلوفر مهديان توسط نشر ني منتشر شده است. «لگيت» تاريخ فمينيسم را در سه سطح بررسي مي كند. سطح اوّل عصيان هاي فردی عليه تعريف نهادينۀ زنانگي در جامعه است. شايد رهبانيت «رابعه عدويّه»، كشف حجاب «طاهره قر̈ه العين» و اشعار اروتيك «فروغ فرخزاد» را بتوان نمونه هايي از اين سطح فمينيسم در جامعۀ ما به حساب آورد. سطح دوّم فمينيسم، به تغيير گسترده تر در فرهنگ جامعه بستگي دارد: گسترش اين نگرش كه سنّت هاي اجتماعي نه اموري الهي، كه قراردادهايي بشري هستند. بر‌ اين اساس كتاب «تبارشناسي اخلاق» ويلهلم فريدريش نيچه و كتاب «تاريخ جنسّيت» ميشل فوكو را مي‌توان حركت هايي فمينيستي محسوب كرد. در سطح ملّي هم مي توان كتاب هاي امثال احمد كسروي و صادق هدايت را در اين طبقه از جنبش فمينيسم قرار داد گرچه بظاهر ممكن است تكيۀ خاصّي بر مسائل زنان در آنها نبينیم. سطح سوّم فمينيسم، ايجاد يك «آگاهي طبقه» در زنان است كه منجر به ايجاد جنبش‌هاي اجتماعي احقاق حقوق زنان مي گردد. نمونه اي از اين جنبش ها، جنبش حق رأي زنان در اواخر قرن نوزدهم بود كه منجر به تصويب اصلاحيۀ نوزدهم قانون اساسي ايالات متحده شد كه در سال 1920 ميلادي حق رأي زنان را به رسميّت شناخت. بنابر اين پيش از آن كه به سئوال مطرح شده در عنوان مقاله پاسخ دهم بايد روشن كنم كه مقصودم از فمينيسم كداميك از سطوح فمينيسم است. منظور من، سطح دوّم فمينيسم است به اين معنا كه يكي از سنّت هاي فكري نهادينه به چالش كشيده شود كه اتّفاقاً در تغيير شرايط اجتماعي زنان اهمّيت دارد.
    سنّت فكري مذكور اين است: «سكس، سرويسي است كه زن به مرد مي دهد و بايد در قبال آن امتيازي دريافت كند». ريشۀ اين سنّت فكري به عصر شكار بر مي گردد!
    گوشت در برابر سكس!
    در عصر شكار، تأمين مواد غذايي كاري دشوار بود كه نياز به قدرت عضلاني زياد داشت. از يك طرف ضعف عضلاني زنان مانع موفقّيت آنها در جمع آوري غذا ميشد و از ديگر سو بارداري، زايمان و شيردهي مكرّر زنان كه از نوجواني تا سالمندي آنها را اشغال مي كرد امكان جستجوي غذا را براي آنان محدود مي كرد. نتيجه اين كه زنان قدرت تأمين غذاي خود و فرزندان‌شان را نداشتند و مجبور بودند براي اين منظور به مردان متّكي باشند. اين شرايط ايجاب مي كرد كه زنان تأمين نياز جنسي مردان را منوط به دريافت غذا نمايند. بنابراين در عصر شكار، «فاحشگي» رفتار نرمال و همگاني زنان بود. شرايط فوق، با تغييراتي در عصر كشاورزي نيز ادامه يافت امّا عصر صنعتي شرايط جديدي ايجاد كرد: فعاليت توليدي نيازي به قدرت عضلاني نداشت بنابر‌اين زنان فرصتي برابر مردان براي تأمين غذا داشتند. همزمان ابداع روش مؤثر جلوگيري از بارداري (كنتراسپشن) باعث شد كه زنان مجبور نباشند همۀ دوران مفيد عمر خود را صرف بارداري، زايمان و بچّه داري كنند. بنابر اين زنان مي‌توانستند به فعالّيت جنسي خود نه به عنوان كالايي براي فروش بلكه به فرصتي براي لذّت بنگرند. پس انتظار مي‌رفت كه زنان تجارت «سكس در برابر غذا»، «تمكين در برابر نفقه» و «لذّت در برابر امنيّت» را كنار بگذارند امّا چنين نشد. چه چيزي مانع شكسته شدن اين سنّت فكري است؟
    كالا به عنوان «فتيش»
    «فتيش» به معناي شيء مقدّس است. در روانپزشكي اصطلاع «فتيشيسم» در مورد كساني به كار مي رود كه تنها در حضور يك شيء خاص (مثلاً كفش قرمز پاشنه بلند در يك زن) تحريك جنسي پيدا مي كنند. كارل ماركس پايه گذار ماركسيسم، مبحثي را تحت عنوان «كالا به عنوان فتيش» مطرح كرده است. از نظر او، در جامعۀ سرمايه‌داري (كاپيتاليسم)، شيء براي نياز عيني خريداري نمي شود بلكه خريد اشياء جنبۀ «افسون زدگي» به خود مي گيرد! انسان ها به گونه اي به اشياء پشت ويترين ها مي نگرند كه گويي آنها اشيائي متبرّك و مقدّس اند كه براي تعميد و رستگاري ضروري اند! به قول «اريك فروم» روانكاو اومانيست «داشتن جاي بودن را مي‌گيرد.» اين «افسون زدگي» محصول سيكل معيوب نظام كاپيتاليستي است: ما توليد مي كنيم تا مصرف كنيم و مصرف مي كنيم تا توليد كنيم! در نظام كاپيتاليستي پس از انقلاب صنعتي، ماشين ها باري را كه بر دوش «بردگان» بود را به دوش گرفتند امّا به «بردگان» وظيفۀ جديدي محول شد:
    خريد بيش از نياز!
    به راه افتادن رسانه هاي فراگير در عصر صنعتي اين فرصت را به صاحبان سرمايه داد كه افسون خود را به راه بياندازند و در اين بازي، قرار شد سهم بيشتري به زنان داده شود زيرا زنان به دليل غلبۀ «آگاهي جمعي» شان بر «آگاهي فردي» (به تعبير ديگر تلقين پذيري بيشتر) مخاطبان مهم تري تلقي مي شوند. تبليغات نظام سرمايه داري كه براي تبليغ يك كيف تمام برجستگي ها و فرو رفتگي هاي بدن زنان را آگرانديسمان مي كند، فرهنگ «نمايش جنسي» يا به تعبير روانپزشكي exhibitionism را رواج مي دهد، گرچه شيوع بالاي اين نوع «خودنمايي جنسي» -‌كه در عصر شكار ضرورت بود و در عصر فراصنعتي غير ضروري‌- باعث مي‌شود كه منابع روانشناسي و روانپزشكي نيز در مورد‌هاي نمونه (case reports) به اين «نمايشگري فرهنگي» كمتر بپردازند.
    جرّاحي هاي زيبايي افراطي، تزريق در گونه و لبها، استفادۀ افراطي از مواد آرايشي و لباس‌هاي محّرك و بدن نما نگاه جنسيتّي و جنسي (sexism) را زنده نگه مي دارد و مانع از اين مي شود كه به زن -‌و نيز به مرد‌- فارغ از كروموزوم ها و اندام هاي تناسلي‌شان نگاه كنيم. تنها در افول نظام سرمايه داري است كه sexism جاي خود را به Feminism مي دهد.
    كدام سوسياليسم؟
    در ابتداي مقاله، منظورم از فمينيسم روشن كردم. اكنون جا دارد منظورم را از سوسياليسم هم بيان كنم. بديهي است كه سوسياليسم نام يك نظام اجتماعی-اقتصادي است و مرتبط شدن آن با استالينيزم شوروی و آلمان شرقي سابق و توتاليتاريسم كره شمالي صرفاً دلايل تاريخي داشته است. به قول ارنستو چگوارا ادّعاي ماركسيست بودن روس‌ها به اندازۀ ادّعاي مسيحي بودن پاپ مضحك است!
    نظام سوسياليستي نظامي است كه با وضع قوانين اقتصادي در زمينۀ قانون كار (حقوق كارگران)، قوانين مالياتي و توزيع هوشمندانۀ منابع ملّي فاصلۀ سقف و كف درآمد كاهش يابد.گرچه کارل مارکس اعتقاد دارد سوسیالیسم واقعی محصول نظام تولید است نه نظام توزیع. او سوسیالیسم را سرنوشت نهایی نظام سرمایه داری می داند: شرایطی که افزایش تولید منجر به در دسترس بودن کالا برای همه حتی بدون اجبار به کار کردن می گردد! از نظر او کسانی که سوسیالیسم را محصول تغییر نظام توزیع می دانند "سوسیالیست های تخیلی" هستند. اما اگر مارکس زنده می ماند و می دید که روزی آمریکایی ها گندم ها را در دریا ریختند تا قیمت گندم پایین نیاید شاید قانع می شد که تنها راه تحقق سوسیالیسم تغییر در نظام توزیع است.

  • آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟

    فمينيسم چيست؟
    «مارلين لگيت» كتابي دربارۀ تاريخ فمينيسم نوشته كه با نام «زنان در روزگارشان» با ترجمۀ نيلوفر مهديان توسط نشر ني منتشر شده است. «لگيت» تاريخ فمينيسم را در سه سطح بررسي مي كند. سطح اوّل عصيان هاي فردی عليه تعريف نهادينۀ زنانگي در جامعه است. شايد رهبانيت «رابعه عدويّه»، كشف حجاب «طاهره قر̈ه العين» و اشعار اروتيك «فروغ فرخزاد» را بتوان نمونه هايي از اين سطح فمينيسم در جامعۀ ما به حساب آورد. سطح دوّم فمينيسم، به تغيير گسترده تر در فرهنگ جامعه بستگي دارد: گسترش اين نگرش كه سنّت هاي اجتماعي نه اموري الهي، كه قراردادهايي بشري هستند. بر‌ اين اساس كتاب «تبارشناسي اخلاق» ويلهلم فريدريش نيچه و كتاب «تاريخ جنسّيت» ميشل فوكو را مي‌توان حركت هايي فمينيستي محسوب كرد. در سطح ملّي هم مي توان كتاب هاي امثال احمد كسروي و صادق هدايت را در اين طبقه از جنبش فمينيسم قرار داد گرچه بظاهر ممكن است تكيۀ خاصّي بر مسائل زنان در آنها نبينیم. سطح سوّم فمينيسم، ايجاد يك «آگاهي طبقه» در زنان است كه منجر به ايجاد جنبش‌هاي اجتماعي احقاق حقوق زنان مي گردد. نمونه اي از اين جنبش ها، جنبش حق رأي زنان در اواخر قرن نوزدهم بود كه منجر به تصويب اصلاحيۀ نوزدهم قانون اساسي ايالات متحده شد كه در سال 1920 ميلادي حق رأي زنان را به رسميّت شناخت. بنابر اين پيش از آن كه به سئوال مطرح شده در عنوان مقاله پاسخ دهم بايد روشن كنم كه مقصودم از فمينيسم كداميك از سطوح فمينيسم است. منظور من، سطح دوّم فمينيسم است به اين معنا كه يكي از سنّت هاي فكري نهادينه به چالش كشيده شود كه اتّفاقاً در تغيير شرايط اجتماعي زنان اهمّيت دارد.
    سنّت فكري مذكور اين است: «سكس، سرويسي است كه زن به مرد مي دهد و بايد در قبال آن امتيازي دريافت كند». ريشۀ اين سنّت فكري به عصر شكار بر مي گردد!
    گوشت در برابر سكس!
    در عصر شكار، تأمين مواد غذايي كاري دشوار بود كه نياز به قدرت عضلاني زياد داشت. از يك طرف ضعف عضلاني زنان مانع موفقّيت آنها در جمع آوري غذا ميشد و از ديگر سو بارداري، زايمان و شيردهي مكرّر زنان كه از نوجواني تا سالمندي آنها را اشغال مي كرد امكان جستجوي غذا را براي آنان محدود مي كرد. نتيجه اين كه زنان قدرت تأمين غذاي خود و فرزندان‌شان را نداشتند و مجبور بودند براي اين منظور به مردان متّكي باشند. اين شرايط ايجاب مي كرد كه زنان تأمين نياز جنسي مردان را منوط به دريافت غذا نمايند. بنابراين در عصر شكار، «فاحشگي» رفتار نرمال و همگاني زنان بود. شرايط فوق، با تغييراتي در عصر كشاورزي نيز ادامه يافت امّا عصر صنعتي شرايط جديدي ايجاد كرد: فعاليت توليدي نيازي به قدرت عضلاني نداشت بنابر‌اين زنان فرصتي برابر مردان براي تأمين غذا داشتند. همزمان ابداع روش مؤثر جلوگيري از بارداري (كنتراسپشن) باعث شد كه زنان مجبور نباشند همۀ دوران مفيد عمر خود را صرف بارداري، زايمان و بچّه داري كنند. بنابر اين زنان مي‌توانستند به فعالّيت جنسي خود نه به عنوان كالايي براي فروش بلكه به فرصتي براي لذّت بنگرند. پس انتظار مي‌رفت كه زنان تجارت «سكس در برابر غذا»، «تمكين در برابر نفقه» و «لذّت در برابر امنيّت» را كنار بگذارند امّا چنين نشد. چه چيزي مانع شكسته شدن اين سنّت فكري است؟
    كالا به عنوان «فتيش»
    «فتيش» به معناي شيء مقدّس است. در روانپزشكي اصطلاع «فتيشيسم» در مورد كساني به كار مي رود كه تنها در حضور يك شيء خاص (مثلاً كفش قرمز پاشنه بلند در يك زن) تحريك جنسي پيدا مي كنند. كارل ماركس پايه گذار ماركسيسم، مبحثي را تحت عنوان «كالا به عنوان فتيش» مطرح كرده است. از نظر او، در جامعۀ سرمايه‌داري (كاپيتاليسم)، شيء براي نياز عيني خريداري نمي شود بلكه خريد اشياء جنبۀ «افسون زدگي» به خود مي گيرد! انسان ها به گونه اي به اشياء پشت ويترين ها مي نگرند كه گويي آنها اشيائي متبرّك و مقدّس اند كه براي تعميد و رستگاري ضروري اند! به قول «اريك فروم» روانكاو اومانيست «داشتن جاي بودن را مي‌گيرد.» اين «افسون زدگي» محصول سيكل معيوب نظام كاپيتاليستي است: ما توليد مي كنيم تا مصرف كنيم و مصرف مي كنيم تا توليد كنيم! در نظام كاپيتاليستي پس از انقلاب صنعتي، ماشين ها باري را كه بر دوش «بردگان» بود را به دوش گرفتند امّا به «بردگان» وظيفۀ جديدي محول شد:
    خريد بيش از نياز!
    به راه افتادن رسانه هاي فراگير در عصر صنعتي اين فرصت را به صاحبان سرمايه داد كه افسون خود را به راه بياندازند و در اين بازي، قرار شد سهم بيشتري به زنان داده شود زيرا زنان به دليل غلبۀ «آگاهي جمعي» شان بر «آگاهي فردي» (به تعبير ديگر تلقين پذيري بيشتر) مخاطبان مهم تري تلقي مي شوند. تبليغات نظام سرمايه داري كه براي تبليغ يك كيف تمام برجستگي ها و فرو رفتگي هاي بدن زنان را آگرانديسمان مي كند، فرهنگ «نمايش جنسي» يا به تعبير روانپزشكي exhibitionism را رواج مي دهد، گرچه شيوع بالاي اين نوع «خودنمايي جنسي» -‌كه در عصر شكار ضرورت بود و در عصر فراصنعتي غير ضروري‌- باعث مي‌شود كه منابع روانشناسي و روانپزشكي نيز در مورد‌هاي نمونه (case reports) به اين «نمايشگري فرهنگي» كمتر بپردازند.
    جرّاحي هاي زيبايي افراطي، تزريق در گونه و لبها، استفادۀ افراطي از مواد آرايشي و لباس‌هاي محّرك و بدن نما نگاه جنسيتّي و جنسي (sexism) را زنده نگه مي دارد و مانع از اين مي شود كه به زن -‌و نيز به مرد‌- فارغ از كروموزوم ها و اندام هاي تناسلي‌شان نگاه كنيم. تنها در افول نظام سرمايه داري است كه sexism جاي خود را به Feminism مي دهد.
    كدام سوسياليسم؟
    در ابتداي مقاله، منظورم از فمينيسم روشن كردم. اكنون جا دارد منظورم را از سوسياليسم هم بيان كنم. بديهي است كه سوسياليسم نام يك نظام اجتماعی-اقتصادي است و مرتبط شدن آن با استالينيزم شوروی و آلمان شرقي سابق و توتاليتاريسم كره شمالي صرفاً دلايل تاريخي داشته است. به قول ارنستو چگوارا ادّعاي ماركسيست بودن روس‌ها به اندازۀ ادّعاي مسيحي بودن پاپ مضحك است!
    نظام سوسياليستي نظامي است كه با وضع قوانين اقتصادي در زمينۀ قانون كار (حقوق كارگران)، قوانين مالياتي و توزيع هوشمندانۀ منابع ملّي فاصلۀ سقف و كف درآمد كاهش يابد.گرچه کارل مارکس اعتقاد دارد سوسیالیسم واقعی محصول نظام تولید است نه نظام توزیع. او سوسیالیسم را سرنوشت نهایی نظام سرمایه داری می داند: شرایطی که افزایش تولید منجر به در دسترس بودن کالا برای همه حتی بدون اجبار به کار کردن می گردد! از نظر او کسانی که سوسیالیسم را محصول تغییر نظام توزیع می دانند "سوسیالیست های تخیلی" هستند. اما اگر مارکس زنده می ماند و می دید که روزی آمریکایی ها گندم ها را در دریا ریختند تا قیمت گندم پایین نیاید شاید قانع می شد که تنها راه تحقق سوسیالیسم تغییر در نظام توزیع است.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی - روانپزشک

  • ترکیبی از نظریات آبراهام مازلو و الوین تافلر

    نظریه اروین تافلر و مازلو:
    مقدمه-آبراهام مازلو چهار سطح نیاز برای انسان تعریف می کند و الوین تافلر چهار دوره ی تاریخی. در این گفتار به مقایسه تطبیقی و ترکیب این دو نظریه پرداخته ام تا نشان دهم که مفهوم سلامت روان در هر عصر تاریخی دچار چه تحولاتی می شود. این مقاله پیاده شده ی یک کلاس درس است و بنابراین از دقت یک مطلب نوشتاری بهره ی کافی ندارد.
    در عصر شکار سطح نیازهای انسان معادل نیاز فیزیولوژیک است و انسانی که در این سطح وجود دارد امنیت چندان برای او اهمیت ندارد و مفهوم آینده شکل نگرفته است.
    ولی در عصر کشاورزی نگاه به آینده مفهوم پیدا می کند زیرا که کشاورز باید بداند کی وجین کند یا کی محصول را درو کند. پس عصر کشاورزی عصر safety  است .( آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه، کلاه خودت را محکم بگیر باد نبرد، تو سر پیازی یا ته پیاز ) همین طرحواره ها نشان از عصر کشاورزی است . پس در عصر فئودالیته نیاز به امنیت مهمترین خواست بشر است  و این در حالی است که در عصر صنعتی عشق و احترام مطرح می شود. خانمی که در دادگاه می گوید بین ما عشق وجود ندارد و قاضی حرف او را نمی فهمد زیرا آن خانم در سطح سوم نیازها زندگی می کند و قاضی در سطح دوم نیازها!
    صنعتی شدن که با اختراع ماشین بخار آغاز شد و بسیاری از تعاملات جامعه بشری را تغییر داد . از مهمترین تغییرات رفع تبعیض نژادی و لغو برده داری بود. چرا که هزینه ای که برای نگهداری بردگان باید صرف می شد مقرون به صرفه نبود . همینطور شکل گیری فمینیسم یا دادن فرصت برابر به زنان نیز در این عصر شکل گرفت .
    در جامعه صنعتی امنیت (security) زیاد مهم نیست و تفاوت آن با جامعه کشاورزی این است که انسانها در عصر صنعتی نیاز به پس انداز در خودشان احساس نمی کنند و درآمدی که دارند را به راحتی خرج می کنند . پس وقتی نیاز به امنیت ندارند نیاز به عشق و محبت پیدا می کنند (گرسنگی نکشیدی که عاشقی را فراموش کنی) . و نیاز به احترام نیز در این عصر شکل می گیرد .
    در عصر اطلاعات که با اختراع دستگاههای محاسبه گر و کامپیوتر شروع شد و انسانها از دانش و مهارت بعنوان سرمایه اصلی استفاده کردند .
    ژان پل سارتر : انسان نیست آنچه که هست وهست آنچه که نیست . انسان یک شدن است و مرتب در حال آفرینش خود است پس self-actualization  (خلق خویشتن)  به این معناست که انسان به جایی برسد که برای ساختن خودش هوشمندی و خلاقیت به خرج دهد .
    خود شکوفایی یا آفرینش خویشتن در جامعه پست مدرن فقط به آدمی که احساس نا امنی می کند مریض اطلاق نمی شود یا تنها کسی که اعتماد به نفسش کم شده بلکه در جامعه پسامدرن  آدمی که از پتانسیل آفرینش خویشتن استفاده نمی کند بیمار تلقی می شود  . ( کتاب خلاقیت اوشو )
    در جامعه پست مدرن  کسی که خلاق نیست مریض است در حالی که در جامعه فئودال کسی که خلاق است مریض است . ( تاریخ دیوانگی میشل فوکو ) در یک جامعه فئودال که در مقابل تغییرات مقاومت نشان می دهند ، می گویند ما سالهاست که ما اینچنین کشت کردیم و این توهین به اجداد ماست که روش کشاورزی تغییر کند .
    مشکل جایی است که در یک جامعه مانند  جامعه ما هر کدام از ساختارهای جامعه در یک مرحله است . و داریوش آشوری آن را اسکیزوفرنی فرهنگی نامیده یا روانگسیختگی فرهنگی و انسانها همدیگر را درنمی یابند چرا که هر کدام در یک سطحی هستند . در جامعه ما گر چه فرایند صنعتی شدن شکل گرفته ولی چون بدون زیر ساخت فرهنگی این صنعتی شدن انجام می شود تنها مکانیزاسیون داریم و از مدرنیته و مدرنیزاسیون خبری نیست .
    از ویژگی های عمیق فرهنگی ما احساس عمیق ترس است و تا زمانی که در عصر کشاورزی زندگی می کنیم و کارگر ما تفکر صنعتی ندارد و کار برای او به مفهوم نان در آوردن است مدرنیته شکل نخواهد گرفت . این در حالی است که در ژاپن کار فعالیت مقدسی محسوب می شود . برای ژاپنی ها افزایش مدام بهره وری ( کایزن) نوعی مذهب به حساب می آید .
    هیستوریست ها کسانی که هستند که  معتقد به اصالت تاریخ هستند (هگل) و می گویند تاریخ یک سیر رشدی دارد مانند انسانها که اول غلت می زنند و بعد چهار دست و پا و بعد راه رفتن یاد می گیرند جامعه بشری هم یک سیر تحولی دارد و از این سیر تحول نمی تواند تخطی کند مثلاجامعه نمی تواند قبل از عبور از مرحله کشاورزی به مرحله صنعتی شدن برود .
     مارکس در واقع "هرم تاریخ" هگل را گرفت و آن را وارونه کرد . قاعده هرم را از آسمان برداشت ، روی زمین گذاشت . یعنی به جای اینکه به روح تاریخ اعتقاد داشته باشد به تعاملات اقتصادی به عنوان راهبر تاریخ اشاره کرد.
    انسان هوموساپینس اگر صد هزار سال است که می زید نود هزار سال آنرا در عصر شکار زندگی کرده و گرچه به نظر می رسد که از ما دور است اما  بخش عمده ای از زندگی ما و بسیاری از تعاملات ما هنوز ریشه در عصر شکار دارد .
    البته انشعابات انسان از ساقه میمون ها یازده میلیون سال پیش شروع شد ، دو میلیون سال پیش انسان "راست قامت" راه می رفت ولی 200 هزار سال قبل که موتاسیون ها منجر به ایجاد مغزی شدند که قابلیت خلق زبان را به دست آورد هموساپینس را به رسمیت نمی شناسیم . برای سهولت محاسبه به جای 200 هزار گفته می شود 100 هزار سال که 90 هزار سال آنرا انسان در عضر شکار زندگی کرده 9500 سال آن در عصر کشاورزی و تنها 500 سال است که بشر مسیر صنعتی شدن را پیش گرفته است .
    جامعه عصر شکار جامعه ای کمونی بود و همه چیز مشترک بود . با هم می خوردند با هم سکس می کردند و بچه ها هم متعلق به همه بودند . در عصر شکار انسان نیمه فعال زندگی می کرد ولی بعد از عصر شکار ، عصر کشاورزی است و بشر فعال تر شد چون خودش انتخاب می کرد کدام بذرها را بکارد و چه محصولی داشته باشد ، چگونه محصولات را نگهداری کند . در این دوره دامپروری نیز شکل گرفت و تحول تولیدی ایجاد شد که از نظر استیون کاوی میزان محصول تولید شده پنجاه برابر شد و به قول الوین تافلر "موج اول" با شروع عصر صنعتی با کشف  ماشین بخار توسط جیمز وات دوباره محصول نسبت به عصر کشاورزی پنجاه برابر شد "موج سوم".
    بنابراین بشر صاحب این امکانات شد و بیش از آن اندازه ای که نیاز داشت غذا تهیه کرد . بنابراین نیازهای بشر تغییر کرد و الان نیز که چند دهه ای است که عصر اطلاعات شروع شده و سرمایه اصلی انسانها میزان دانش و مهارت آنهاست .
    تصور کنید به قصابی رفته اید ومی گویید یک کیلو گوشت گوساله می خواهم و شما اگر به تمام قصابی های شهر مراجعه کنید آنها وزن این گوشت را تایید یا رد خواهند کرد .
     ( verification or falsification  ) علت اینکه به راحتی می توان آن را تست کرد این است که مسئله quantity (مقدار یا کمیت ) است و این یک مسئله objective است . ولی در یک رستوران می گویید یک غذای خیلی خوب می خواهم و هر چه به شما بدهد قادر خواهید بود از آن ایراد بگیرید و قابل اثبات هم نیست چرا که مسئله quality  (کیفی) است و کیفیت همیشه با ذهنیت (subjective) در ارتباط است .
    حال در عصر اطلاعات وقتی می خواهید به کسی محصول بدهید نیاز به این وجود دارد که روانشناسی آن فرد را بشناسید . زیرا که عصر اطلاعات quantity  را تبدیل به quality  کرده و دلیل آن این است که اگر قرار بود محصول را زیاد کنیم دچار بحران زیست محیطی می شدیم و عملا آنقدر محصول داریم که اگر باعدالت توزیع شود هیچ کس در دنیا گرسنه نخواهد ماند .
    Quality  به این معناست که قابل سنجش کمی نیست بلکه یک کیفیت جدید است .
    پس دیدیم که عصر اطلاعات بجای زیاد کردن محصول مانند تحولی که در تبدیل عصر شکار به کشاورزی رخ داد ، نوع و ماهیت محصول را تغییر داد. مثلا انسان غذای ارگانیک یا لذیذ یا خاطره دار بخورد .(کلوچه عمه مادلن در کتاب" زمان از دست رفته" مارسل پروست ) و در این عصر مارکتینگ بازار یابی نیست بلکه بازار سازی است . مثلا انسان  برای تشنگی نوشابه نمی خورد . بلکه بازار ساز این نیاز جدید را در انسان ایجاد کرده است .
    در زمانی که فروش نفت ایران 20 میلیارد دلار است ، درآمد مک دونالد 44 میلیارد دلار است و در آمد فیات 60 میلیارد دلار است و دلیل آن این است که آنها روی کیفیت کار می کنند . مثلا کمپانی تویوتا بودجه پژوهشیش از بودجه پزوهشی کل ایران بیشتر است چرا که این کمپانی می خواهد بازار سازی کند و برای آن باید انسان را بشناسد ، کلید های ذهنی او را و لذت بخشی ها و رنج های  او را بشناسند . رئیس مک دونالد در یک سخنرانی برای دانشجویان گفته بود که کار اصلی من فروش ساندویچ نیست کار اصلی من مستقلات است چون در تمام دنیا بهترین ملک ها را برای مک دونالد خریداری کردند . در واقع مک دونالد کیفیت می فروشد چرا که گوشت و نان  همه جای دنیا بدست می آید .
    در واقع تبلیغات در ذهن ما کد هایی را می گذارد و احساس نیاز کاذبی را در ما بوجود می آورد .البته کاذب به این معنا که نیاز اصلی نیست بلکه به صورت مصنوعی ساخته شده است . در تبلیغ "رد بول" نمی گوید اگر تشنه ای "ردبول بخور" می گوید اگر دختر ها به تو توجه نمی کنند "رد بول" بخور . ( بازار سازی )
  • فمینیسم شترمرغی


    "رضاجاوید" درمقدمه کتاب "صادق هدایت، تاریخ و تراژدی" می‌نویسد: تاریخ ما ، سرود آفتاب پرست ها و شترمرغ های شرقی در بیابان های بی کران است. زبان در چنین هستی شناسی ای به عجزی همواره فزاینده برای تبیین و بازنمایی امور واقعی می رسد. این امر بیش از هر کجا در زبان شاعرانه فرهنگ ما نمود پیدا می کند، زبانی که در دنیای سنت توانست تفسیر را جایگزین تغییر کند. بازی مفاهیم و استعاره ها، مجازها و تمثیل، آن چنان شیدای مان می کند که زخم های تاریخ را از یاد ببریم..."
    در این عبارت دو بخش آن مورد تأکید من در این یادداشت است یکی الگوی شترمرغی فرهنگی ما و دیگری استفاده نادرست یا سوء استفاده از واژه ها.
    فمینیسم در فرهنگ (بی فرهنگی!) جامعه ما سرنوشتی همچون دیگر واژگانی پیدا کرده که "نابجا" مورد استفاده قرار می گیرند: عشق، عرفان، فلسفه، مارکسیسم و توسعه اقتصادی! پایه فکری نهضت فمینیسم باور داشتن به توانمندی و صلاحیت زنان برای مشارکت برابر با مردان در مدیریت اجتماع است.
    نهضت فمینیسم در غرب تنها بر اساس یک مانیفست (شعارگونه) پیش نرفت بلکه در کنار این مرام نامه، زنان "تلاش کردند" صلاحیت و توانمندی خود را در عرصه های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی به اثبات رسانند.
    طبعا این تلاش کار ساده ای نبود و نخواهد بود چرا که زنان باید در یک "رقابت نابرابر" وارد شوند و علیرغم وجود فرصت های بیشتر اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برای مردان صلاحیت برابر خود را اثبات کنند. شاید اگر نام این تلاش را "جهاد" بگذارم بار روانی آن به آنچه در ذهن دارم نزدیک تر شود.
    زنانی می توانند مدعی فمینیست بودن (زن باوری) باشند که بتوانند با بالا بردن دانش اقتصادی و مهارت فنی خود کارآفرین و ثروت آفرین باشند. چگونه ممکن است زنی که گذران اقتصادی او بر پایه "مهریه" و "نفقه" است ادعای فمینیست بودن نماید؟!
    فرهنگ "مرد سالاری" در ازدواج مبتنی بر دوگانه تمکین/نفقه تجلی می یابد. معنای "تمیکن" این است که لازم است زن در اغلب امور بطور عام و در رابطه جنسی بطور خاص از شوهرش اطاعت کند و رضایت او را جلب نماید. معنای "نفقه" هم این است که مرد لازم است مخارج اساسی و ضروری زندگی همسرش را تأمین نماید و در واقع بابت آن اطاعت به او مزد بدهد. امروزه در جامعه شترمرغی ما ازدواج مردسالارانه به شکل "مثله شده" در جریان است. این که می گویم مثله شده به این خاطر است که مردان "امروزی" بخش تمکین آن را می پسندند و بخش نفقه را نمی پسندند و زنان "امروزی" بخش نفقه را می پسندند و بخش تمکین را نه! زنی که از شوهرش "نفقه" می گیرد تا اتوموبیلی بخرد و با آن جایی برود که شوهرش رضایت و موافقت ندارد نمونه ای از فمینیسم شترمرغی است همانطور که مردی که در خانه نشسته تا به علایق هنری اش بپردازد و همسرش را که بار اقتصادی خانه را به دوش دارد بابت یک ساعت دیر رسیدن به خانه بازخواست می کند دچار مردسالاری شترمرغی است.
    "آسیب شناسی" را به اختصار بیان کردم و اما راه حل ها:
    1- زنان زن باور باید دغدغه فرهنگ و اقتصاد و سیاست داشته باشند. هنوز در مهمانی و نشست ها می بینیم که فقط محور گفتگوهای مردها سیاست و اقتصاد است و زنان تنها راجع به روابط بین فردی شان به گفتگو می نشینند.
    اولین گام برای زن باوری جهادی این است که زن ها به اوضاع کلان اقتصادی و سیاسی نظر داشته باشند و خود را "به روز" و تحلیل گر نگه دارند.
    2- زنان زن باور باید به "استقلال اقتصادی" برسند. طبعا اقتصاد دو بخش دارد: درآمد و هزینه.
    زنان زن باور باید هزینه های خود را پایین بیاورند و درآمد خود را افزایش دهند. پیش از این در مقاله دیگری در همین سایت تحت عنوان "آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟" به این مهم اشاره کرده ام که نظام سرمایه سالار (کاپیتالیسم) هیچگاه زن باور نبوده و نخواهد بود. الگوی سرمایه سالار هزینه کردن زنانی که "یک لباس را در دو مهمانی نمی پوشند" قطعا با اقتصاد فمینیستی جور در نمی آید. علاوه بر کاهش هزینه ها زنان زن باور باید مهارت های خود را افزایش دهند و از مصرف کنندگی صرف به تولید کنندگی ارتقاء یابند.
    3- پس از رسیدن به استقلال اقتصادی، زنان زن باور باید به تشکیل تشکل های مستقل اقدام کنند. تشکل هایی که به هیچ کدام از نهاد های مرد سالار چه از نظر ایدئولوژیک، چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی وابسته نباشند و بتوانند با "نقد کارشناسانه" و سازماندهی "فعالیت های مدنی" نهاد های مردسالار را به چالش بکشانند.
    من به طور قطع زن باوری را گام بزرگی در جهت توسعه متوازن کشورمان در تمام عرصه های سیاسی- فرهنگی و اقتصادی می دانم و از آن سو به نمایش شترمرغی شبه فمینیست هایی که اوج آرمان شان "نفقه بدون تمکین" است به تلخی پوزخند می زنم!

    دکتر محمدرضا سرگلزایی
    پی نوشت:
    کتاب رضا جاوید با عنوان "صادق هدایت، تاریخ و تراژدی" توسط نشر نی در سال 1388 منتشر شده است.

جعبه S5