مارکس

  •  "معرفی کتاب"

    نام کتاب: سرشت راستین انسان
    نویسنده: اریک فروم
    ترجمه: فیروز جاوید
    انتشارات: اختران - چاپ دوم - ۱۳۸۶     

    شاید در مورد هیچ فیلسوفی به اندازه ای که در مورد "کارل مارکس" مطلب نوشته شده و اندیشه های او تحلیل، نقد و بررسی شده اند قلم زده نشده باشد. اما یکی از روان ترین این نوشته ها، کتاب "سرشت راستین انسان" نوشته "اریک فروم" (Erich From) روان شناس و روانکاو بلند آوازهٔ آمریکایی - آلمانی تبار است. هر چه باشد اریک فروم به ساده نویسی و برای عموم نوشتن معروف است.
    او که اکثراً در آثارش می کوشید تا ارتباط متقابل روان‌شناسی و جامعه را شرح دهد و معتقد بود که با به ‌کار بستن اصول روانکاوی، به عنوان علاج مشکلات و بیماری‌های فرهنگیِ بشر، راهی به سوی تحقّق یک "جامعهٔ معقول" و متعادل از لحاظ روانی خواهد یافت در این کتاب به ریشه های تفکر خودش در مورد جامعه و انسان  پرداخته که بسیاری از این تفکراتش از دیدگاه های "وجودگرایی اومانیستی" مارکس نشات گرفته است.
    از دیدگاه فروم و بسیاری دیگر از اندیشمندان، آرا و عقاید "مارکس" آنطور که باید درک نشده است و وی سعی دارد در این کتاب مارکس واقعی و نظریاتش را با تاکید بر جنبه های اومانیستی (انسان گرایانه) مارکس تا جایی که ممکن است به شیوه ای روان به مخاطب عرضه کند. از نظر مارکس تحقق کامل انسانیت فرد و رهایی اش از بند نیروهای اجتماعی که او را به اسارت می گیرند، مستلزم شناخت این نیروها و تغییرات اجتماعی مبتنی بر این شناخت است.
    همچنان که فروم در فصل "بیگانگی" کتاب "سرشت راستین انسان" می گوید:
    «او دغدغهٔ آزاد سازی انسان را از آن نوع کاری دارد که او را بردهٔ اشیا می کند. درست مثل "کی یِر کِگور" فیلسوف دانمارکی ، مارکس نیز دغدغهٔ رستگاری فرد را داشت. نقد او از جامعه سرمایه داری نه از شیوه توزیع درآمد بلکه از "شیوه تولید" است؛ از این که فردیّت را تباه می کند و انسان را به بردگی می کشاند؛ و نه فقط  سرمایه دار، بلکه این خود نظام سرمایه داری است که انسان - چه کارگر و چه سرمایه دار - را به وسیلهٔ اشیا و وضعیتی که ساختهٔ خودشان است، به بردگی می کشاند. »

    علی محمدی
    کارشناس ارشد روان شناسی


                        

  • آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟

    فمينيسم چيست؟
    «مارلين لگيت» كتابي دربارۀ تاريخ فمينيسم نوشته كه با نام «زنان در روزگارشان» با ترجمۀ نيلوفر مهديان توسط نشر ني منتشر شده است. «لگيت» تاريخ فمينيسم را در سه سطح بررسي مي كند. سطح اوّل عصيان هاي فردی عليه تعريف نهادينۀ زنانگي در جامعه است. شايد رهبانيت «رابعه عدويّه»، كشف حجاب «طاهره قر̈ه العين» و اشعار اروتيك «فروغ فرخزاد» را بتوان نمونه هايي از اين سطح فمينيسم در جامعۀ ما به حساب آورد. سطح دوّم فمينيسم، به تغيير گسترده تر در فرهنگ جامعه بستگي دارد: گسترش اين نگرش كه سنّت هاي اجتماعي نه اموري الهي، كه قراردادهايي بشري هستند. بر‌ اين اساس كتاب «تبارشناسي اخلاق» ويلهلم فريدريش نيچه و كتاب «تاريخ جنسّيت» ميشل فوكو را مي‌توان حركت هايي فمينيستي محسوب كرد. در سطح ملّي هم مي توان كتاب هاي امثال احمد كسروي و صادق هدايت را در اين طبقه از جنبش فمينيسم قرار داد گرچه بظاهر ممكن است تكيۀ خاصّي بر مسائل زنان در آنها نبينیم. سطح سوّم فمينيسم، ايجاد يك «آگاهي طبقه» در زنان است كه منجر به ايجاد جنبش‌هاي اجتماعي احقاق حقوق زنان مي گردد. نمونه اي از اين جنبش ها، جنبش حق رأي زنان در اواخر قرن نوزدهم بود كه منجر به تصويب اصلاحيۀ نوزدهم قانون اساسي ايالات متحده شد كه در سال 1920 ميلادي حق رأي زنان را به رسميّت شناخت. بنابر اين پيش از آن كه به سئوال مطرح شده در عنوان مقاله پاسخ دهم بايد روشن كنم كه مقصودم از فمينيسم كداميك از سطوح فمينيسم است. منظور من، سطح دوّم فمينيسم است به اين معنا كه يكي از سنّت هاي فكري نهادينه به چالش كشيده شود كه اتّفاقاً در تغيير شرايط اجتماعي زنان اهمّيت دارد.
    سنّت فكري مذكور اين است: «سكس، سرويسي است كه زن به مرد مي دهد و بايد در قبال آن امتيازي دريافت كند». ريشۀ اين سنّت فكري به عصر شكار بر مي گردد!
    گوشت در برابر سكس!
    در عصر شكار، تأمين مواد غذايي كاري دشوار بود كه نياز به قدرت عضلاني زياد داشت. از يك طرف ضعف عضلاني زنان مانع موفقّيت آنها در جمع آوري غذا ميشد و از ديگر سو بارداري، زايمان و شيردهي مكرّر زنان كه از نوجواني تا سالمندي آنها را اشغال مي كرد امكان جستجوي غذا را براي آنان محدود مي كرد. نتيجه اين كه زنان قدرت تأمين غذاي خود و فرزندان‌شان را نداشتند و مجبور بودند براي اين منظور به مردان متّكي باشند. اين شرايط ايجاب مي كرد كه زنان تأمين نياز جنسي مردان را منوط به دريافت غذا نمايند. بنابراين در عصر شكار، «فاحشگي» رفتار نرمال و همگاني زنان بود. شرايط فوق، با تغييراتي در عصر كشاورزي نيز ادامه يافت امّا عصر صنعتي شرايط جديدي ايجاد كرد: فعاليت توليدي نيازي به قدرت عضلاني نداشت بنابر‌اين زنان فرصتي برابر مردان براي تأمين غذا داشتند. همزمان ابداع روش مؤثر جلوگيري از بارداري (كنتراسپشن) باعث شد كه زنان مجبور نباشند همۀ دوران مفيد عمر خود را صرف بارداري، زايمان و بچّه داري كنند. بنابر اين زنان مي‌توانستند به فعالّيت جنسي خود نه به عنوان كالايي براي فروش بلكه به فرصتي براي لذّت بنگرند. پس انتظار مي‌رفت كه زنان تجارت «سكس در برابر غذا»، «تمكين در برابر نفقه» و «لذّت در برابر امنيّت» را كنار بگذارند امّا چنين نشد. چه چيزي مانع شكسته شدن اين سنّت فكري است؟
    كالا به عنوان «فتيش»
    «فتيش» به معناي شيء مقدّس است. در روانپزشكي اصطلاع «فتيشيسم» در مورد كساني به كار مي رود كه تنها در حضور يك شيء خاص (مثلاً كفش قرمز پاشنه بلند در يك زن) تحريك جنسي پيدا مي كنند. كارل ماركس پايه گذار ماركسيسم، مبحثي را تحت عنوان «كالا به عنوان فتيش» مطرح كرده است. از نظر او، در جامعۀ سرمايه‌داري (كاپيتاليسم)، شيء براي نياز عيني خريداري نمي شود بلكه خريد اشياء جنبۀ «افسون زدگي» به خود مي گيرد! انسان ها به گونه اي به اشياء پشت ويترين ها مي نگرند كه گويي آنها اشيائي متبرّك و مقدّس اند كه براي تعميد و رستگاري ضروري اند! به قول «اريك فروم» روانكاو اومانيست «داشتن جاي بودن را مي‌گيرد.» اين «افسون زدگي» محصول سيكل معيوب نظام كاپيتاليستي است: ما توليد مي كنيم تا مصرف كنيم و مصرف مي كنيم تا توليد كنيم! در نظام كاپيتاليستي پس از انقلاب صنعتي، ماشين ها باري را كه بر دوش «بردگان» بود را به دوش گرفتند امّا به «بردگان» وظيفۀ جديدي محول شد:
    خريد بيش از نياز!
    به راه افتادن رسانه هاي فراگير در عصر صنعتي اين فرصت را به صاحبان سرمايه داد كه افسون خود را به راه بياندازند و در اين بازي، قرار شد سهم بيشتري به زنان داده شود زيرا زنان به دليل غلبۀ «آگاهي جمعي» شان بر «آگاهي فردي» (به تعبير ديگر تلقين پذيري بيشتر) مخاطبان مهم تري تلقي مي شوند. تبليغات نظام سرمايه داري كه براي تبليغ يك كيف تمام برجستگي ها و فرو رفتگي هاي بدن زنان را آگرانديسمان مي كند، فرهنگ «نمايش جنسي» يا به تعبير روانپزشكي exhibitionism را رواج مي دهد، گرچه شيوع بالاي اين نوع «خودنمايي جنسي» -‌كه در عصر شكار ضرورت بود و در عصر فراصنعتي غير ضروري‌- باعث مي‌شود كه منابع روانشناسي و روانپزشكي نيز در مورد‌هاي نمونه (case reports) به اين «نمايشگري فرهنگي» كمتر بپردازند.
    جرّاحي هاي زيبايي افراطي، تزريق در گونه و لبها، استفادۀ افراطي از مواد آرايشي و لباس‌هاي محّرك و بدن نما نگاه جنسيتّي و جنسي (sexism) را زنده نگه مي دارد و مانع از اين مي شود كه به زن -‌و نيز به مرد‌- فارغ از كروموزوم ها و اندام هاي تناسلي‌شان نگاه كنيم. تنها در افول نظام سرمايه داري است كه sexism جاي خود را به Feminism مي دهد.
    كدام سوسياليسم؟
    در ابتداي مقاله، منظورم از فمينيسم روشن كردم. اكنون جا دارد منظورم را از سوسياليسم هم بيان كنم. بديهي است كه سوسياليسم نام يك نظام اجتماعی-اقتصادي است و مرتبط شدن آن با استالينيزم شوروی و آلمان شرقي سابق و توتاليتاريسم كره شمالي صرفاً دلايل تاريخي داشته است. به قول ارنستو چگوارا ادّعاي ماركسيست بودن روس‌ها به اندازۀ ادّعاي مسيحي بودن پاپ مضحك است!
    نظام سوسياليستي نظامي است كه با وضع قوانين اقتصادي در زمينۀ قانون كار (حقوق كارگران)، قوانين مالياتي و توزيع هوشمندانۀ منابع ملّي فاصلۀ سقف و كف درآمد كاهش يابد.گرچه کارل مارکس اعتقاد دارد سوسیالیسم واقعی محصول نظام تولید است نه نظام توزیع. او سوسیالیسم را سرنوشت نهایی نظام سرمایه داری می داند: شرایطی که افزایش تولید منجر به در دسترس بودن کالا برای همه حتی بدون اجبار به کار کردن می گردد! از نظر او کسانی که سوسیالیسم را محصول تغییر نظام توزیع می دانند "سوسیالیست های تخیلی" هستند. اما اگر مارکس زنده می ماند و می دید که روزی آمریکایی ها گندم ها را در دریا ریختند تا قیمت گندم پایین نیاید شاید قانع می شد که تنها راه تحقق سوسیالیسم تغییر در نظام توزیع است.

  • آیا فمینیسم بدون سوسیالیسم ممکن است؟

    فمينيسم چيست؟
    «مارلين لگيت» كتابي دربارۀ تاريخ فمينيسم نوشته كه با نام «زنان در روزگارشان» با ترجمۀ نيلوفر مهديان توسط نشر ني منتشر شده است. «لگيت» تاريخ فمينيسم را در سه سطح بررسي مي كند. سطح اوّل عصيان هاي فردی عليه تعريف نهادينۀ زنانگي در جامعه است. شايد رهبانيت «رابعه عدويّه»، كشف حجاب «طاهره قر̈ه العين» و اشعار اروتيك «فروغ فرخزاد» را بتوان نمونه هايي از اين سطح فمينيسم در جامعۀ ما به حساب آورد. سطح دوّم فمينيسم، به تغيير گسترده تر در فرهنگ جامعه بستگي دارد: گسترش اين نگرش كه سنّت هاي اجتماعي نه اموري الهي، كه قراردادهايي بشري هستند. بر‌ اين اساس كتاب «تبارشناسي اخلاق» ويلهلم فريدريش نيچه و كتاب «تاريخ جنسّيت» ميشل فوكو را مي‌توان حركت هايي فمينيستي محسوب كرد. در سطح ملّي هم مي توان كتاب هاي امثال احمد كسروي و صادق هدايت را در اين طبقه از جنبش فمينيسم قرار داد گرچه بظاهر ممكن است تكيۀ خاصّي بر مسائل زنان در آنها نبينیم. سطح سوّم فمينيسم، ايجاد يك «آگاهي طبقه» در زنان است كه منجر به ايجاد جنبش‌هاي اجتماعي احقاق حقوق زنان مي گردد. نمونه اي از اين جنبش ها، جنبش حق رأي زنان در اواخر قرن نوزدهم بود كه منجر به تصويب اصلاحيۀ نوزدهم قانون اساسي ايالات متحده شد كه در سال 1920 ميلادي حق رأي زنان را به رسميّت شناخت. بنابر اين پيش از آن كه به سئوال مطرح شده در عنوان مقاله پاسخ دهم بايد روشن كنم كه مقصودم از فمينيسم كداميك از سطوح فمينيسم است. منظور من، سطح دوّم فمينيسم است به اين معنا كه يكي از سنّت هاي فكري نهادينه به چالش كشيده شود كه اتّفاقاً در تغيير شرايط اجتماعي زنان اهمّيت دارد.
    سنّت فكري مذكور اين است: «سكس، سرويسي است كه زن به مرد مي دهد و بايد در قبال آن امتيازي دريافت كند». ريشۀ اين سنّت فكري به عصر شكار بر مي گردد!
    گوشت در برابر سكس!
    در عصر شكار، تأمين مواد غذايي كاري دشوار بود كه نياز به قدرت عضلاني زياد داشت. از يك طرف ضعف عضلاني زنان مانع موفقّيت آنها در جمع آوري غذا ميشد و از ديگر سو بارداري، زايمان و شيردهي مكرّر زنان كه از نوجواني تا سالمندي آنها را اشغال مي كرد امكان جستجوي غذا را براي آنان محدود مي كرد. نتيجه اين كه زنان قدرت تأمين غذاي خود و فرزندان‌شان را نداشتند و مجبور بودند براي اين منظور به مردان متّكي باشند. اين شرايط ايجاب مي كرد كه زنان تأمين نياز جنسي مردان را منوط به دريافت غذا نمايند. بنابراين در عصر شكار، «فاحشگي» رفتار نرمال و همگاني زنان بود. شرايط فوق، با تغييراتي در عصر كشاورزي نيز ادامه يافت امّا عصر صنعتي شرايط جديدي ايجاد كرد: فعاليت توليدي نيازي به قدرت عضلاني نداشت بنابر‌اين زنان فرصتي برابر مردان براي تأمين غذا داشتند. همزمان ابداع روش مؤثر جلوگيري از بارداري (كنتراسپشن) باعث شد كه زنان مجبور نباشند همۀ دوران مفيد عمر خود را صرف بارداري، زايمان و بچّه داري كنند. بنابر اين زنان مي‌توانستند به فعالّيت جنسي خود نه به عنوان كالايي براي فروش بلكه به فرصتي براي لذّت بنگرند. پس انتظار مي‌رفت كه زنان تجارت «سكس در برابر غذا»، «تمكين در برابر نفقه» و «لذّت در برابر امنيّت» را كنار بگذارند امّا چنين نشد. چه چيزي مانع شكسته شدن اين سنّت فكري است؟
    كالا به عنوان «فتيش»
    «فتيش» به معناي شيء مقدّس است. در روانپزشكي اصطلاع «فتيشيسم» در مورد كساني به كار مي رود كه تنها در حضور يك شيء خاص (مثلاً كفش قرمز پاشنه بلند در يك زن) تحريك جنسي پيدا مي كنند. كارل ماركس پايه گذار ماركسيسم، مبحثي را تحت عنوان «كالا به عنوان فتيش» مطرح كرده است. از نظر او، در جامعۀ سرمايه‌داري (كاپيتاليسم)، شيء براي نياز عيني خريداري نمي شود بلكه خريد اشياء جنبۀ «افسون زدگي» به خود مي گيرد! انسان ها به گونه اي به اشياء پشت ويترين ها مي نگرند كه گويي آنها اشيائي متبرّك و مقدّس اند كه براي تعميد و رستگاري ضروري اند! به قول «اريك فروم» روانكاو اومانيست «داشتن جاي بودن را مي‌گيرد.» اين «افسون زدگي» محصول سيكل معيوب نظام كاپيتاليستي است: ما توليد مي كنيم تا مصرف كنيم و مصرف مي كنيم تا توليد كنيم! در نظام كاپيتاليستي پس از انقلاب صنعتي، ماشين ها باري را كه بر دوش «بردگان» بود را به دوش گرفتند امّا به «بردگان» وظيفۀ جديدي محول شد:
    خريد بيش از نياز!
    به راه افتادن رسانه هاي فراگير در عصر صنعتي اين فرصت را به صاحبان سرمايه داد كه افسون خود را به راه بياندازند و در اين بازي، قرار شد سهم بيشتري به زنان داده شود زيرا زنان به دليل غلبۀ «آگاهي جمعي» شان بر «آگاهي فردي» (به تعبير ديگر تلقين پذيري بيشتر) مخاطبان مهم تري تلقي مي شوند. تبليغات نظام سرمايه داري كه براي تبليغ يك كيف تمام برجستگي ها و فرو رفتگي هاي بدن زنان را آگرانديسمان مي كند، فرهنگ «نمايش جنسي» يا به تعبير روانپزشكي exhibitionism را رواج مي دهد، گرچه شيوع بالاي اين نوع «خودنمايي جنسي» -‌كه در عصر شكار ضرورت بود و در عصر فراصنعتي غير ضروري‌- باعث مي‌شود كه منابع روانشناسي و روانپزشكي نيز در مورد‌هاي نمونه (case reports) به اين «نمايشگري فرهنگي» كمتر بپردازند.
    جرّاحي هاي زيبايي افراطي، تزريق در گونه و لبها، استفادۀ افراطي از مواد آرايشي و لباس‌هاي محّرك و بدن نما نگاه جنسيتّي و جنسي (sexism) را زنده نگه مي دارد و مانع از اين مي شود كه به زن -‌و نيز به مرد‌- فارغ از كروموزوم ها و اندام هاي تناسلي‌شان نگاه كنيم. تنها در افول نظام سرمايه داري است كه sexism جاي خود را به Feminism مي دهد.
    كدام سوسياليسم؟
    در ابتداي مقاله، منظورم از فمينيسم روشن كردم. اكنون جا دارد منظورم را از سوسياليسم هم بيان كنم. بديهي است كه سوسياليسم نام يك نظام اجتماعی-اقتصادي است و مرتبط شدن آن با استالينيزم شوروی و آلمان شرقي سابق و توتاليتاريسم كره شمالي صرفاً دلايل تاريخي داشته است. به قول ارنستو چگوارا ادّعاي ماركسيست بودن روس‌ها به اندازۀ ادّعاي مسيحي بودن پاپ مضحك است!
    نظام سوسياليستي نظامي است كه با وضع قوانين اقتصادي در زمينۀ قانون كار (حقوق كارگران)، قوانين مالياتي و توزيع هوشمندانۀ منابع ملّي فاصلۀ سقف و كف درآمد كاهش يابد.گرچه کارل مارکس اعتقاد دارد سوسیالیسم واقعی محصول نظام تولید است نه نظام توزیع. او سوسیالیسم را سرنوشت نهایی نظام سرمایه داری می داند: شرایطی که افزایش تولید منجر به در دسترس بودن کالا برای همه حتی بدون اجبار به کار کردن می گردد! از نظر او کسانی که سوسیالیسم را محصول تغییر نظام توزیع می دانند "سوسیالیست های تخیلی" هستند. اما اگر مارکس زنده می ماند و می دید که روزی آمریکایی ها گندم ها را در دریا ریختند تا قیمت گندم پایین نیاید شاید قانع می شد که تنها راه تحقق سوسیالیسم تغییر در نظام توزیع است.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی - روانپزشک

  • اسطوره، اقتصاد و اخلاق جنسی

    جیمز جرج فریزر
    سر جمیز جرج فریز(1941-1854) دانش آموخته ی ممتاز«ترینیتی کالج کمبریج» در رشته«متون کلاسیک» بخش بزرگی از عمر خود را صرف«مردم شناسی اقوام باستانی» نمود که حاصل آن آثار زیر است:
    توتمیسم(1887)، شاخه زرین(1890)، وظیفه ی روح(1909)، اعتقاد به فناناپذیری و پرستش مردگان(1913)، دانش عوام در عهد عتیق(1918)، آپولودووروس(1921)، پرستش طبیعت(1926)، انسان، خدا و جاودانگی(1927)، اسطوره های منشاء آتش و رشد نظریه ی مُثُل افلاطون(1930)، بافه های انبارشده(1931)، ترس از مردگان در دین ابتدایی(1933) و گزیده ی مردم شناسی(1938).
    شاخه زرین
    این کتاب معروف ترین اثر فریزر است که پس از انتشار اول در 1890، در سال های 1900 و 1906 مورد ویرایش قرار می گیرد. شاخه ی زرین اثری دوران ساز است که می خواهد وجه مشترک تقریبا همه ی ادیان ابتدایی را با هم و با ادیان جدیدتر مثل مسیحیت نشان دهد. تز کتاب این است که همه ی ادیان، در اصل، آیین های«باروری» بوده اند.
    فریزر در این کتاب می گوید:«اگر آزمون حقیقت با نمایش دست ها یا سرشماری صورت می گیرد، نظام جادو خیلی بیش از کلیسای کاتولیک حق دارد به شعار مغرورانه ی«آن چه همه، همیشه، در همه جا بدان معتقدند» به عنوان مدرک موثق و مسلم صحت خود متوسل شود».
    «شاخه زرین» در بهار 1383 با ترجمه ی کاظم فیروزمند توسط نشر آگه به فارسی انتشار یافته و تاکنون به چاپ ششم رسیده است.
    غذا، خدا، آئین
    کارل مارکس، فیلسوف آلمانی قرن بیستم، می گوید:«بگو غذای تو چیست تا بگویم خدای تو کیست». آن گونه که«یوستین گرودر» فیلسوف معاصر نروژی نظریه مارکس را شرح می دهد، مارکس اعتقاد داشت که«اقتصاد، زیربنای فرهنگ است».

    برای مثال، فرهنگ عمومی دو کشور ایران و ترکیه را در نظر بگیرید، دو کشور همسایه، با جمعیت برابر و مساحت نزدیک و تاریخ مشابه. همزمان در هر دو کشور حرکت از نظام اقتصادی فئودالیزم به نظام اقتصادی کاپیتالیسم شروع شد. مصطفی کمال آتاتورک و رضا شاه پهلوی در یک زمان با شیوه«تجدد آمرانه» سعی در فروپاشیدن نهادهای عصر کشاورزی(مذهب- قبیله- نظام ملوک الطوایفی) و ایجاد نهادهای عصر صنعت(سکولاریزم- ملی گرایی- دولت مرکزی) نمودند. در واقع آنها در جهت تغییر دادن تعاملات اقتصادی و فرهنگ تلاش نمودند اما به دلیل تفاوت«منابع اقتصادی» نتیجه این دو تلاش یکی نشد: ترکیه به دلیل وابستگی به درآمد گردشگری(توریسم) سکولار شد و به تدریج حکومت نظامی حاکم بر آن نیز جای خود را به نظام پارلمانی داد تا علاوه بر عضویت در«ناتو» به عضویت در«اتحادیه اروپا» نیز پذیرفته شود. اما وجود«نفت» به عنوان منبع اقتصادی ایران تمام تلاش ها در جهت زدودن نهادهای عصر فئودالیته را خنثی نمود.
    بر مبنای نظریه مارکس، مذهب انسان در هر دوره، تجلی ذهنی تعاملات عینی اقتصادی بوده است. در عصر شکار و میوه چینی که بشر هیچ کنترلی بر منابع اقتصادی خود نداشت، در ذهن او خدایان متعدد حاکم بر طبیعت در حال رقابت و نزاع با یکدیگر بودند، یکی باران می فرستاد و دیگری طوفان و بشر گرفتار در بین این نیروهای عظیم و غیرقابل پیش بینی دست به دامن رصد کردن تغییرات زمین و آسمان می شد تا کمی شرایط را برای خود قابل پیش بینی تر سازد. نتیجه این توجه همراه با نگرانی(ترصد= Hypervigilance) این بود که بشر در ابرها و کوهها چشم و ابروی هیولایی را ببیند و در امواج دریا یا غرش رعد صدای عربده های رب النوعی را بشنود(فرآیند روانی Paridolia و Affective illusion) در نتیجه، همه پدیده های طبیعی دارای روحی شبه انسانی شدند(Anthropomorphism) و مذهب به شکل تعامل دائمی با طبیعت، گفتگو با درخت و کوه و آب و شکار درآمد.
    نمونه چنین مذهبی را در«نامه رئیس سرخپوستان سیاتل به رئیس جمهور آمریکا» می توانید بخوانید(ر.ک.قدرت اسطوره: جوزف کمبل).
    عصر شکار با اکتشاف کشاورزی و دامپروری به پایان رسید و منبع اقتصادی بشر خاک حاصلخیز وباران کافی شد. رفتار اقتصادی مناسب در این عصر، انضباط ودیسیلین بود لذا تعامل اقتصادی به صورت نظام سلسله مراتبی درآمد.
    نتیجه این سلسله مراتب اجتماعی(هیارشی)، لزوم ثبات در حاکمیت(الیگارشی) بود. تبدیل شرکای هم قبیله(کومون) به ارباب و کدخدا و مباشر و کارگر و ایجاد نظام منسجم برده داری(Racism) و تفکیک حقوق مردوزن(Sexism) از نتایج فرهنگی عصر کشاورزی بودند.
    «جیمز جورج فریزر» مطالعه آئین های مذهبی انسان را از عصر کشاورزی آغاز می کند. عصری که انسان نگاه به زاد و ولد حیوانات و رویش گیاهان دارد و از آنجا که«تولیدمثل»، منبع اقتصادی او را شکل می دهد، فرهنگ او نیز بر گرد این محور می گردد.
    تابو
    زیگموند فروید، پایه گذار روانکاوی، تابو شدن رابطه جنسی را ناشی از احساس گناه جوانان قبیله پس از به قتل رساندن رئیس- پدر می داند. رئیس- پدر(توتم) همه زنان قبیله را اعضای حرمسرای خود می دانست و جوانان قبیله که با قانون رئیس- پدر از رفتار جنسی محروم مانده بودند همدست می شوند و«توتم» را به قتل می رسانند. پس از این قتل، تابو شدن رفتار جنسی به دو دلیل ممکن است رخ داده باشد:
    اول- برای حل و فصل احساس گناه قتل پدر(عقده اودیپال جمعی) جوانان قبیله محدودیت هایی را برای رابطه جنسی قرارداد کردند تا با رفتاری خودشکنانه(مازوخیستیک) تاوان قتل«توتم» را بپردازند(ر.ک.توتم وتابو: زیگموند فروید).
    دوم- محدود کردن مردان از رابطه جسنی فراگیر، باعث پیشگیری از ظهور توتم دیگری می شد که همه زنان قبیله را حق خود بداند و سناریوی قبلی تکرار گردد.
    اما نگاه«فریزر» به ماجرا کاملا متفاوت است: آنچه باعث«آئینی شدن»(Ritualistic) سکس شده است نه احساس گناه بلکه امید تنظیم کردن رفتار آمیزشی دام ها و کشت و زرع از طریق«مناسک جنسی» انسان بوده است.
    «فریزر» در فصل هفتم کتاب«شاخه زرین» با عنوان«وصلت مقدس» به تفصیل گزارشات مردم شناسی خود را ارائه می کند که نشان می دهد تبدیل شدن رفتار جنسی از تلاشی برای لذت به رفتاری آئینی با قصد و نیت تنظیم تولیدمثل منابع غذایی بوده است. فرآیند ذهنی جادو مدار(Magical Thinking) باعث می شده که بشر تصور کند با به نمایش گذاردن سکس قانون مند می تواند به دام ها و باغ و زرع خود بیاموزد که از رفتار غیرقابل پیش بینی حذر کنند.
    فضیلت پٌر زایی در مذاهب عصر کشاورزی یکی دیگر از ثمرات فرهنگی این دوره اقتصادی بوده است. در این مذاهب، پیامبران به زیادی جمعیت امت شان افتخار می کرده اند!
    از آئین قربانی تا تقدس بکارت
    در عصر شکار، بشر خدایان را نیز مانند خود شکارچی می دید. بی تابی و نگرانی بشر عصر شکار با شکار کردن به پایان می رسید. او می اندیشید خدایان نیز طالب شکارند و هرگاه شکار مناسبی در دست نباشد خشمگین می شوند و طوفان و زلزله به راه می اندازند. چنین بود که در عصر شکار، قربانی کردن کودکان و جوانان برای فرو نشاندن خشم خدایان تبدیل به مراسمی آئینی شد.
    با ورق خوردن تاریخ اقتصادی بشر و ورودی به عصر کشاورزی، قربانی نیز جنبه ی جنسی پیدا کرد. خدایان، نیازمند شکاری برای سد جوع نبودند بلکه آنان دختر جوان و زیبایی را برای هم بستری می طلبیدند. این چنین شد که آئین قربانی دختران جوان و زیبا که لباسی سپید بر تن می کردند تا سرخی خون شان کاملا برای خدایان قابل رویت باشد جایگزین مراسم های قبلی قربانی شد.
    تکامل مغز بشر و تغییر مراسم قربانی
    «رابین روبرتسون» اعتقاد دارد که مغز بشر در طول تاریخ رشد کرده است. مغز بشر ابتدایی شبیه به مغز خزندگان خونسرد بود و فاقد احساسات وعواطف بود. به تدریج مغز انسان صاحب«دستگاه لیمبیک» شد و عواطف، احساسات، همدلی، محبت و تعلق جای مهمی را در زندگی بشر اشغال کرد.(ر.ک.The beginner's guide to Jung: Robin Robertson) . این اتفاق تکاملی مانع از این بود که انسان به راحتی با قربانی شدن فرزندان خود موافقت کند. اینجا بود که قربانی شدن حیوانات برای فرونشینی گرسنگی خدایان، جایگزین قربانی شدن انسان ها شد. اسطوره ارسال قوچ برای حضرت ابراهیم برای ذبح به جای اسماعیل شروع نمادین این عصر جدید بود. اما با خدایان طالب آمیزش جنسی چه باید می کردند؟ چنین شد که«خون بکارت» وارد آئین نمادین آمیزش جنسی شد. اولین آمیزش هر دختر سهم خدایان بود تا مدتی وظیفه برداشتن پرده بکارت دوشیزگان و تقدیم خون آن به خدایان، وظیفه کاهن- حاکم بود و دختران شب پیش از ازدواج را با لباس سپید قربانی در معبد می گذراندند و صبح هنگام با لباس خون آلود معبد را ترک می کردند.
    با ایجاد دولت- شهرها ونیاز به حاکمان جنگاور برای سازماندهی سپاه، نقش کاهن از نقش حاکم جدا شد و قدرت سیاسی کاهنان فروکاهیده شد. در نتیجه شب اول را عروس در حجله داماد می گذراند اما اهمیت اهداء دستمال سپید خون آلود و پوشاندن لباس سپید قربانی به عروس جایگزین نمادین مراسمی شد که در آن دخترکان بیچاره در آستان خدایان جان می باختند.
    باکره مقدس
    گرچه خدایان پذیرفتند که به دستمال آغشته به خون راضی باشند گهگاهی از این پیمان سر باز می زدند و دوشیزه ای را نشان می کردند. در آئین میترائیسم این آناهیتای باکره بود که در حال شستشو در آب مورد نظر خدایان نرینه قرار گرفت و میترا- خدابانوی آفتاب- را باردار شد و در آئین مسیحیت مریم باکره دچار همان سناریو شد و مسیح را بار گرفت و در آئین زرتشت باکره ای در آخرالزمان در حال شستشو در دریاچه ی هامون«سوشیانت»- پیامبر آخرالزمان- را باردار خواهد شد.(ر.ک.زرتشتیان، باورها و آئین ها: مری بویس)
    با این همه اهمیت باکره گی عجیب نیست که در یک سوره قرآن، دوبار به باکره گی زنان بهشتی اشاره شده است!(سوره الرحمن- آیات 56 و 74).

  • افیون توده ها یا روح یک جهان بی روح؟

    کارل مارکس گفته است : "مذهب افیون توده ها و روح یک جهان بیروح است!"
    نظریه پردازان حوزه روانشناسی درباره دین داری نظرات متفاوت و بلکه متضادی داشته اند. برخی دین را ساخته و پرداخته نهادهای قدرت قلمداد کرده اند، نهادهایی که با تعریف و ترویج سبک زندگی دینی سعی در اسیر کردن توده ها داشته اند. نمونه ای از چنین ماجرایی جامعه یونان باستان بود. در این جامعه دین اشراف با دین توده ها متفاوت بود! اشراف به خدایان المپ اعتقاد داشتند که گر چه آفریننده جهان هستند اما در اداره جهان نقشی ندارند و جهان بر اثر قواعد و علیت کاملا مادی می چرخد و زندگی بعد از مرگ نیز وجود ندارد. در همان جامعه، توده های فقیر (شهروندان درجه 2) دین دیونیزوسی - اورفئوسی داشتند که بر اساس آن انسانها پس از مرگ مورد رسیدگی قرار می گیرند و بر اساس عملکردشان در چرخه تناسخ (زندگی های متوالی) جایگاه پیدا می کنند. در مذهب شهروندان درجه اول قدرت و خوش گذرانی فضیلت محسوب می شد در حالی که مذهب شهروندان درجه دوم ریاضت و شکیبایی و قناعت فضیلت محسوب می شد!
    جالب است که هم اکنون در جامعه ی ما نیز همین الگو جریان دارد. متدیّنینی که بر جایگاه قدرت و ثروت تکیه زده اند در عمل ،آئینی دارند که هیچ شباهتی به آنچه به متدیّنین فرودست توصیه و موعظه می کنند ندارد!
    به نظر می رسد این الگو در تاریخ ما هم جریان داشته، آنقدر که حافظ را به شکوه واداشته:
    واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند
    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟!
    گوئیا باور نمی دارند روز داوری
    کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
    طبعاً این سبک دینداری مبتنی بر طبقه ی اقتصادی را ثمره همکاری بین نیاز روانی طبقه ی فرودست به خیالبافی و فرار از واقعیت تلخ با منافع نهادهای قدرت (طبقه حاکم) دانست. اما نظریه پردازانی همچون ویلیام جیمز، کارل گوستاو یونگ و ویکتور فرانکل اعتقاد داشتند که نیاز دینی (به تعبیر ویکتور فرانکل غریزه دینی) عمیق تر و اصیل تر از آن است که آن را کاردستی نهادهای قدرت بدانیم. سوء استفاده های نهادهای قدرت از این غریزه نباید باعث این شود که این غریزه را انکار کنیم و اصل آن را نپذیریم.
    من فکر می کنم پیش از آن که راجع به دین و دینداری نظر دهیم لازم است به این نکته توجه کنیم که ما یک نوع دین و یک نوع دینداری نداریم بلکه مذهب و تدین انواع و اقسامی دارند که هم از حیث ریشه (علت) و هم از حیث کارکرد (غایت) با یکدیگر متفاوتند.
    به نظر من بین دین اندیشان ایرانی دکتر سروش طبقه بندی های جالبی راجع به دین داری دارد همچون دین داری مصلحت اندیش - دینداری معرفت اندیش - دینداری تجربت اندیش و نیز دین اکثری و دین اقلی . دین ورزی مصلحت اندیش تامین کننده ی مصالح اقتصادی یا روانی انسان هاست. دین ورزی معرفت اندیش به نقد دین می پردازد و نگاهی پژوهشگر و پرسشگر به حوزه ی دین دارد. طبعاً دین داران مصلحت اندیش دشمن جان دین داران معرفت اندیش هستند، چرا که نقد دین کاسبی دین فروشان را کساد می کند و چرت از سر افیون زدگان می پراند. امّا دین داری تجربت اندیش چیزی جدا از این دو عرصه است. این دین ورزی مختصّ کسانی است که دچار تجربه ی دینی، تجربه ی وحیانی و به تعبیر دکتر سروش تجربه ی نبوی می شوند. کارل گوستاو یونگ بخش اعظم پژوهش خود را صرف بررسی روان شناسانه ی این تجربیات دینی کرد که خلاصه ی نظرات او در این زمینه را می توانید در کتاب "روان شناسی دین" ترجمه ی فؤاد روحانی بخوانید. بنده هم در این زمینه کتابی نوشته ام با عنوان "انسان، فلسفه، عرفان" که توسط انتشارات بهار سبز منتشر شده است.
    همچنین در کتاب شخصیت سالم (نشر قطره) فصلی را راجع به دینداری سالم و ناسالم اختصاص داده ام که حداقل از حیث اختصار قابل پیشنهاد است.
    همیشه سبز باشید.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی

  • انسان و تاريخ: از هگل تا يونگ

    "ويلهلم فريدريش هگل" فيلسوف قرن نوزدهم آلماني براي نخستين بار اصطلاح "روح تاريخ" را به كار برد.از نظر وي، تاريخ نيز مانند انسان، داراي روح و ديناميسم زنده اي است و مراحل تكاملي خاصي را مي گذراند.فرد انساني محصور در اين چارچوب تاريخي است و به تعبيري"تاريخ قربانگاه اراده فردي انسان است".هر حركت فردي به شرطي توفيق مي يابد كه در راستاي سير تاريخ و هماهنگ با مرحله تاريخي باشد.در غير اينصورت، تمام توش و توان انساني نيز قادر نيست موفقيت را تضمين نمايد.
    اين ديدگاه را مي توان همچون مثلثي وارونه ترسيم كرد كه قاعده آن كه در بالاست تاريخ است و راس آن كه در پائين است فرد انسان.بار تاريخ بر دوش انسان سنگيني مي كند و انسان قادر نيست از اين بار وارهد.تلاش هاي قهرمانان بشري نيز در چارچوبي كه تاريخ مجوز آن را صادر كرده است به ثمر رسيده است.
    "كارل ماركس" چارچوب كلي نظريه هگل را پذيرفت.او تاريخ را اما محصول تعاملات اقتصادي انسان دانست.ماركس-فيلسوف آلماني قرن بيستم- مي گويد كه نظريه هگل را پذيرفته است اما مثلث هگلي را جابه جا كرده است و قاعده آن را از آسمان به زمين فرو گذاشته است.در مثلث ماركس، منابع اقتصادي قاعده زيرين مثلث اند و ابزارهاي اقتصادي لايه بالاتر آن كه تحت تاثير منابع اقتصادي قرار دارند.ابزارهاي اقتصادي به نوبه خود آفريننده تعاملات اقتصادي هستند كه آنها نيز فرهنگ، اخلاق و قواعد اجتماعي را مي آفرينند.باز هم انسان در اين"جبرتاريخي"(Historical Determinism ) اسير است،با اين تفاوت كه يك شعور فرابشري آفريننده اين چارچوب و حصر نيست بلكه "زمين و منابع زميني" است كه انسان را در خود محصور مي كند. ايده "جبرگرايي"(Determinism ) جلوي هر نوع "بلندپروازي" را گرفت.

    "زمان" آبستن تغييرات است،نه آن تغييراتي كه بشر اراده مي كند،بلكه تغييراتي كه "شرايط" ايجاد مي كنند.با چنين ديدگاهي،عليرغم عوارض سو‍‍‍ءاقتصاد سرمايه داري(كاپيتاليسم)علي القاعده تنها كا ر فيلسوف، پيش بيني و تحليل شرايطي بود كه منجر به"غروب سرمايه داري"خواهد شد.
    نمي دانم اما چه شد كه "ماركس" و "انگلس" بيانيه تاريخي خود را صادر كردند و در صدر"مانيفست ماركسيسم" خطاب به كارگران جهان اعلام كردند: "زحمتكشان جهان به پا خيزيد!"
    چنين شد كه "ماركس"-عليرغم دترمينيسم تاريخي هگلي خود- بر تاريخ سبقت گرفت و نتيجه آن تولد نوزاد نارسي بود به اسم"ماركسيسم روسي" يا همان "لنينيسم".عليرغم چرخش هاي مكرري كه براي نجات جان اين نوزاد نارس صورت گرفت و تولد "استالينيزم" ، "تروتسكي ايسم" و "مائوئيسم" كه هر يك خود را وارياسيون مدرن تري از ماركسيسم مي دانستند (يا به قول خودشان ريويزيونيزم در ماركسيسم) نهايتا روسيه ، اروپاي شرقي ، آمريكاي لاتين و چين پس از آن همه جنگ و جدال دوباره به دامان سرمايه داري بازگشتند ،سرافكنده و نادم همچون "پسر نادم" قصه انجيل لوقا!
    اين سناريو اما يك قرن بعد كه پخته و رسيده شد، فرزند سالمي به دنيا آورد كه همان "چپ مدرن" يا "سوسياليسم اروپايي" است كه در كشورهاي اسكانديناوي در درجه اول و در فرانسه در درجه دوم و در بريتانيا در درجه سوم شاهد آن هستيم.چنين ماجرايي تاييدي بود بر اين كه "انسان، اسير تاريخ" است،چه قاعده اين تاريخ در آسمانٍ "عقل مطلق هگل" باشد و چه بر زمين "منابع اقتصادي ماركس".
    بسياري از بزرگان عرصه روانشناسي نيز در قرن بيستم، به اين دترمينيزم تن در دادند."زيگموند فرويد" جبرگرايي زيستي (Biological Determinism ) را پذيرفت و رفتارگرايان ، باندورا و مارگارت ميد جبرگرايي اجتماعي(Social Determinism )را.در اين ميان تنها اگزيستانسياليست ها (از اريك فروم كه در عمل اگزيستانسياليست بود تا ‍ژان پل سارتر كه سخنگوي اگزيستانسياليسم بود) حاضر به پذيرش "جبر تاريخ" نشدند و انسان را به عمل گرايي دائمي دعوت كردند هر چند هيچ راه حل عملي براي "غلبه بر تاريخ" ارائه ندادند.
    "كارل گوستاو يونگ" روانپزشك سوئيسي گرچه در اين باره اظهار نظر مستقيمي نكرده است پايه گذار ساختار فكري اي شد كه به شدت انديشه ها  را در اين زمينه تحت تاثير قرار داد.نظرات او درباره "ناخودآگاه جمعي" و "آركي تايپ ها" ، كه در بسياري از كتب او از جمله سمينار او درباره "چنين گفت زرتشت نيچه" آمده است ، بسياري از انديشمندان جهان را به اين ايده رساند كه انسان "بالفعل" مقهور تاريخ است اما انسانٍ "بالقوه"، اگر به فعليت برسد ، مي تواند بر تصرف در تاريخ موفق شود."مايكل تالبوت" در كتاب "جهان هولوگرافيك" و "ديپك چوپرا" در كتاب "The Shadow effect " اعتقاد دارد كه انسان در "Ego Level " "مقهور شرايط" است و در "Self Level " سوار بر شرايط.از آنجا كه تعريف عملياتي ego level  و self level  كاري دشوار است ، اين ايده همچنان از قابليت "اثبات پذيري"(Verification ) و "ابطال پذيري"(Falsification ) محروم است و اظهار نظر در مورد آن نفياً و اثباتاً مقدور نيست.
    به عنوان يك نظر شخصي، عمل گرايي اگزيستانسياليسم را كه بر مبناي يك تعريف قراردادي از "كرامت انساني" قرار دارد به "عمل گرايي هولوگرافيك" كه بر مبناي قبول گزاره هاي اثبات نشده قرار دارد ترجيح مي دهم.با اين حال، اگر روزي" عمل گرايي هولوگرافيك" به اثبات برسد و عملياتي و كاربردي شود، بزرگترين انقلاب در تمدن بشري به وقوع خواهد پيوست.
     
  • تاریخ اندیشه-مدرنیته

    " ماكس وبر" يكي از كساني است كه مدرنيته را تعريف كرده است. او مدرنيته را Disenchantment تعریف می کند. Enchantment در انگليسي يعني راز ورزي، تقدس، حريم قائل شدن. Disenchantment يعني جايي كه تقدس زدايي شده است. مثلآ ممکن است در يك کشور به راحتي بتوان شهردار را زير سوآل برد؛ بعد به استاندار كه مي رسد کمی سخت ميشود؛ و به مقامات بالاتر كه ميرسد خيلي سختتر... و بالاتر از آن، هيچ كس اجازه ندارد حرف بزند! اين جامعه، Enchantment پيدا نكرده و جامعه ای غير مدرن است. حتی اگر هر نفر در جيبش دو دستگاه تلفن همراه داشته باشد و یا در هر اتاقی دو عدد لپ تاب داشته باشيم؛ اين جامعه يك جامعه مكانيزه است اما يك جامعه مدرن نيست. مدرنيته به معني Disenchantment است؛ يعني حريمي وجود نداشته باشد و شما بتوانيد همه چيز را زير سوآل ببريد. مثلآ در کشوری مثل آمريكا كه بخش قابل توجهي از مردم مذهبي و مسیحی هستند؛ فيلمي ساخته شود كه در آن اساسآ حضرت مسيح را زير سوال ببرد!

    "نيچه" مي گوید: "شكستن بت ها مهم نيست شكستن خوي بت پرستي است كه مهم است." در يك جامعه ی مدرن خوي بت پرستي شكسته شده و مردم به دنبال پرستش يك نهاد و يا يك فرد و يا يك گزاره نيستند. در چنین جامعه ای، تداوم هر نهاد یا گزاره تا هنگامی است که اثربخشی آن بيش از هزينه اش باشد و هر وقت كه موازنه اين دو مختل شود آنگاه اين گزاره، اين نهاد یا اين شخص مي توانند بازنشسته شوند . اما در جامعه ای كه خوي بت پرستي وجود دارد؛ حتي اگر كسي بت بشكند؛ بعداً، از خودش بت ساخته ميشود! نمونه این موضوع جامعه هند است. اگر تئوري بودايي را بطور مفصل مورد مطالعه قرار دهید؛ مي بينيد که خواسته ی بودا این بوده که هيچ بتي پرستيده نشود و اصلآ راجع به خدايان صحبتی نکرده است . این همان چيزي است كه "ويتگنشتاين" هم می گوید. به نظر او صحبت كردن در مورد خدايان، در مورد الوهيت و زندگي و مرگ، nonsense است؛ یعنی مزخرف است... چرند است! چرا كه ما هیچ ابزاري براي اثبات و درك این موضوع در دسترس نداریم. مثل اينكه ما بر سر اينكه وزن من 60 يا 65 كيلوست بحث و شرط بندی و یا حتی انتخابات کنیم در حالي كه اصلاً ترازويي در دسترس نداریم! در چنین وضعی كل این بحث nonsense است. زیرا ما در مورد چيزي صحبت مي كنيم كه نهايتآ verification و falsification (يعني اثبات پذيري و ابطال پذيري) ندارد. نتيجه همان چيزي است كه نيچه در قرن بيستم ميگوید. وقتی می گوییم صحبت كردن در مورد متافيزيك nonsense است؛ منظور این نیست که متا فيزيك وجود دارد يا وجود ندارد؛ بلکه صحبت كردن در مورد این موضوع را کار بیهوده ای می دانیم... (می گویند كه از كسي پرسیدند: "در آسمان چند ستاره هست؟" گفت: " 1500 عدد"... پرسيدند: "از کجا میدانی 1500 عدد؟" گفت: "اگر قبول نداريد بشماريد!")
    آنچه بودا می گفت در حقيقت همان چیزی است که ويتگنشتاين گفته است. در واقع او می گفت كه راجع به متافيزيك نبايد صحبت كرد؛ فقط می توان راجع به "اينجا و اكنون" حرف زد. اما امروز هزاران بت از همان بودایی ساخته شده كه قرار بود سنت شكني كند و مردم به جاي اينكه راجع به ایده یnonsense بودن متافيزيك او بیاندیشند؛ جلوي مجسمه او عود روشن مي كنند و فال مي گيرند و تعظيم و تکریم مي كنند!
    بنابراين ويژگي مهم مدرنيته بر اساس گفته ی نیچه "شكسته شدن خوي بت پرستي" و بنا به گفته ی ماكس وبر "تقدس زدايي يا disenchantment" است.

    بعضي از مردم فكر مي كنند كه با ماشيني شدن مي توانند به مدرنيته برسند؛ در حالي كه اگر در جامعه اي اصل مدرنيته وجود نداشته باشد؛ استفاده از ابزارهاي مدرن هيچ كمكی نمي كند. ارزش وجود کامپیوتر در اين است كه محاسبات را دقيق تر و سريعتر انجام می دهد و نه چیزی بیشتر! آنچه جامعه ای را مدرن می کند قداست زدایی است نه ماشینی شدن.
    ماركس جمله خيلي معروفي دارد: "مذهب افيون توده هاست". معني اين جمله ماركس اين است كه توده ها، مردم طبقه فرو دست، مردم زجر كشيده و محروم، براي تسکین درد و رنج خود به يك مسكن احتياج دارند و مذهب، همان مسكن است! زیرا از يک طرف به شما ميگوید كه در مقابل رنجي كه مي كشيد پاداش خواهيد گرفت؛ و از طرف دیگر هم دلتان را خنك مي كند؛ چون ميگوید که پولدارها به بهشت نخواهند رفت!... "ابوذر غفاري" می گفت: "در عجبم از مردي كه ناني در سفره اش نمي يابد و با شمشير آخته به مردم حمله ور نمي شود"! وقتی به زحمتکشان یک جامعه گفته می شود که در آن دنیا به بهشت خواهند رفت و ثروتمندان به جهنم؛ دیگر چه کسی به قول ابوذر غفاري با شمشير آخته به ثروتمندان حمله ور خواهد شد؟! اين می شود افيون توده ها!
    اما اگر اين افيون را بگيريم درد خیلی بزرگي جایش را خواهد گرفت. (مريضي داشتم که ترك اعتیاد كرده بود. مي گفت: "ببين دكتر، وقتي ترك نكرده بودم يه مشكل داشتم ولي از وقتي كه ترك كردم هزار مشكل دارم!" پرسيدم: "چطور؟" گفت: "تا وقتي كه اعتياد داشتم؛ صاحبخونه مي خواست بيرونم كنه يه دود اضافه مي كردم؛ زنم نق مي زد دو تا دود اضافه مي كردم؛ با هر مشكل ديگه هم سه دود و چهار دود... بنابراين ديگه مشكلي تو دنيا وجود نداشت غير از اينكه دیگران مي گفتند تو معتادي! ولي از وقتي كه ترك كردم؛ صاحب خونه که جواب مي كنه... لوله آب که مي تركه... زنم که نق مي زنه... همه ی این مسائل رو من بايد حلش بكنم!!!") وقتي كه افيون را از جامعه ای بگيريد آن جامعه دچار يک سری رنجها و دلتنگی هایی می شود. يعني انسان در چنین جامعه ای احساس پوچي مي كند. زیرا سوآلاتي وجود دارند كه انسان مشتاق است برایش جوابی پيدا كند و نمي تواند بي تفاوت از کنارش بگذرد. "اروين یالوم" ميگوید: "انسان موجودي است تشنه معنا كه به جهاني پرتاب شده است كه به او معنايي ارايه نمي دهد."
    "از كجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
    به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم..."
    اينها سوالاتی هستند که جوابی برایشان پيدا نمي شود؛ زیرا برای پاسخ به این سوالات بایستی از تاریخ بیرون رفت تا مبدأ و مقصد و معنا را دید. در حالي كه همه ی انسانها، بلااستثناء، محصور در تاريخ و جغرافيا و زبان و فرهنگ خود بوده اند. بنابراين هيچ انساني نمي تواند به درستی جواب اين سوالها را پيدا كند. اما وقتی کسی برای این انسان تشنه ی معنا با سوالات بی پایانش، جوابی ارائه می دهد؛ حتی اگر این پاسخ قابل رد یا اثبات هم نباشد؛ آرامش را به او هدیه می کند. به عبارت دیگر، این پاسخِ نامعتبر، دارای یک کارکرد روانشناختی است. در مقابل، وقتي كه قداست زدايي می كنيد و بت ها را می شكنيد؛ احساس پوچي و دلسردي خواهید کرد. به همين خاطر "آنتوني گرامشي" جمله ی خيلي قشنگي دارد که ميگوید: " چالشي كه انسان در دوره مدرنيته با آن مواجه می باشد اين است كه اين پندارها، اين وهم ها و اين قداست ها را کنار بگذارد و دلسرد هم نشود!" مثل اينكه بگویيد چالش درمان اعتياد اين است كه مواد مصرف نكنيد و خمار هم نشويد! مسلماً کار سختی است! چالش انسان مدرن هم این است كه بتواند بدون افیون به زندگي كردن ادامه دهد و دلسرد هم نشود.
    وقتي که اجازه پيدا كرديد كه همه چيز را زير سوال ببريد؛ وارد مکتب skepticism و يا شك گرايي (شك ورزي) شده اید. به همین دلیل عده ای مكتب سقراطي، يا تعريف سقراط از عقلانيت را مکتب شك ورزی skepticism نامیده اند.
    مسيح مي گوید: "وقتي كه باور كنيد؛ خواهيد ديد!" همان گونه كه مولانا ميگوید:
    "پیش چشمت داشتی شیشه كبود
    زان سبب عالم كبودت مي نمود"
    یعنی وقتی که ما عينكي با شيشه ی آبي به چشم خود بگذاریم همه چيز را آبي می بینیم؛ نه به اين خاطر كه همه چيز آبي است؛ بلكه به اين خاطر كه جلوي چشمان ما شيشه ای كبود وجود دارد. اما شكاكيت يعني اينكه هيچکدام از شيشه هاي جلوي چشممان را باور نكنيم. به قول سهراب "چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد"... يعني اينكه ما اجازه داشته ياشيم؛ و به خود اجازه بدهيم كه هر روز به خود و باورهایمان نگاه مجددي داشته باشيم.
    اکنون این سوال پیش می آید که اگر قرار باشد آنسان هميشه در شك گرايي به سر ببرد؛ عملآ چگونه باید عمل كند؟! دكتر "ادوارد دمينگ" در پاسخ به این سوال ميگوید كه عقلانيت عملياتي، چرخه ای است که سه مرحله دارد: مرحله ی طراحی planning))، مرحله ی عمل (act) و مرحله ی ارزیابی evaluation) ) و دوباره طراحی… (حلقه ی دمینگ). تا زماني كه در مرحله ی طراحي هستیم بایستی شكاك عمل كنيم؛ اما وقتی که به مرحله ی عمل رسیدیم با قطعيت عمل می كنيم. سپس وقتی که به مرحله ی ارزیابی رسیدیم دوباره شکاک می شویم و با توجه به داده های جدید همه ی پیش فرضها را زیر سوال می بریم تا به یک طراحی جدید برسیم و آنگاه دوباره با قطعیت عمل می کنیم و همینطور الی آخر. بر این اساس وقتی در مرحله ی عمل هستیم تمام شک ها را کنار می گذاریم و چنان عمل مي كنیم كه گویی تمام فيلسوفان و دانشمندان و قصه گويان و پيغمبران و اطباء و سياستمداران جهان اين موضوع را ارزيابي كرده اند و گفته اند كه بهترين انتخاب براي ما همين است! اما زمان ارزيابي كه رسید دوباره به همه چيز شك می كنیم و حتی ممكن است كه کاملا تغییر مسیر بدهیم. اگر كه غير از اين باشد و ما هميشه در حال شك كردن باشيم؛ عملآ قادر به تصمیم گیری نخواهیم بود.‌ از لحاظ لغوی هم كلمه تصميم یک لغت عربی است که از ریشه "صمم" به معنی "کر شدن" گرفته شده است. کلمه ی "تصمیم" باب متابعه است و معنی مفعولی دارد؛ یعنی "کر شده"! در واقع وقتي كه شما تصميم مي گيريد سایر اطلاعات را حذف می کنید؛ به گونه اي كه گویی تنها فاصله بين اين دو تا نقطه 0--------------0 همين یک خط است. سایر اطلاعات باید تا مرحله ی ارزیابی منتظر بمانند!

    در باب شک و یقین "اشو" نظریه ای دارد که می گوید اینطور نیست که اگر شك بكنيم هميشه در زندگي سر در گم خواهيم بود؛ بلكه، ما شك می كنيم و شك می كنيم... تا سرانجام روزي فرا ميرسد كه به شك كردن هم شك مي كنيم و آنگاه يقين پيدا مي كنيم! .
    همين مفهوم را دكتر "سيد يحيي يثربي" استاد فلسفه ی دانشگاه علامه طباطبایی در كتابي به نام "از يقين تا يقين" اینگونه آورده اند كه يقين جاهلانه وقتي است كه بدون شك ورزي ايجاد شده است. يعني يقيني كه بر مبناي هيچ سوآلي ايجاد نشده و صرفاً هر چه را به ما گفته اند پذيرفته ايم. اما زماني كه شروع كرديم به شك كردن و پرسيدن؛ در نقطه مهمي قرار می گیریم که طی آن از يقين جاهلانه عبور می کنیم.
    اما اين اولین شك چه زمانی شروع می شود؟
    زمانی هایی هست که ما با گزاره هایمان به بن بست ميرسيم. مثلا من پذيرفته ام كه اگر دعايي را چهل شب بخوانم حتماً حاجتم مستجاب خواهد شد. خوب، بسياري از مردم این همت را ندارند كه حتي اگر كه در شرایط بدی هم هستند؛ چهل شب بنشينند و اين دعا را بخوانند! اما اگر كه شما به مدت چهل روز اين دعا را خوانديد و ديديد كه به آنچه مورد نظرتان بوده نرسيده ايد؛ اینجا، گزاره های شما به بن بست ميخورد. با خود می گویید: "قرار بود من چنین کنم تا چنان شود؛ اما نشد!؟"... خوب اينجا بعضي افراد هستند که نيازشان به آن ترياك خيلي زياد است... این افراد فوراً توجیهی پیدا می کنند. مثلاً می گویند: " حتمآ به خاطر اينكه من نيتم پاك نبوده این اتفاق نیفتاده است!" اما بعضي وقتها نياز به آن ترياك آنقدر زیاد نيست و واقعيت خودش را به آنها نشان ميدهد... در این موارد افراد با خود مي گویند: "2بعلاوه 2 ميشود چهار... من چهل روز دعا را خواندم؛ هیچ شرط خاصی هم برای اجابتش ذکر نشده بود و حاجتم هم يه حاجت عینی بود؛ اما نشد!!!؟؟؟"... بعد به يک بن بست مي رسند... مثل ظرفي كه ترك ميخورد و شروع به نشت کردن مي كند و بعد ترك باز هم بزرگتر مي شود... چشمها كه شسته مي شود؛ جور ديگر كه نگاه مي كنند؛ مي بينند كه عجب!... خيلي ماجراها هست كه اينطورند...اينهم كه هست... آنهم که هست... و بعد نهايتآ... آن ظرف مثل اینکه شق القمر اتفاق افتاده باشد؛ دو نصف مي شود!
    مواقعی هم هست که کسی مثل "سقراط" گزاره های شما را زير سوال مي برد. مثلاً مي پرسد که اين شرافت ملي بالاخره كجا تعريف شده؛ قيد مليت مي خورد يا نمي خورد؟ و اگر می خورد شرافت ملت های گوناگون چه تفاوتی با هم دارند؟ و اگر نمی خورد پس این شترگاوپلنگ شرافت ملی را از کجایت درآورده ای؟... اينجا شك ايجاد مي شود و وقتی که شك می کنیم و باز هم شك می کنیم؛ سرانجام به شكمان شك مي كنيم و بعد... يقين پيدا مي كنيم! اين ميشود يقين عالمانه! (این نظر نگارنده نیست بلکه نظر اشو و دکتر یثربی است)
    اما سوال اين است كه آيا واقعآ اين اتفاق مي افتد؟! يا وقتي كه شك ورزي می کنیم و حتی به يقيني هم می رسیم؛ فردا دوباره شك ورزي خواهیم کرد؟ به عبارتی، آیا یقین فقط یک قرارداد مدت دار است؟! نظر فيلسوفان اگزيستانسياليسم و اغلب فيلسوفان مدرن اين است كه عملآ، skepticism هيچگاه منجر به يقين دائمي نخواهد شد. ممكن است كه دوره هايي از يقين داشته باشيم ولي دوباره بعد از مدتي به آن هم شك خواهيم كرد و اين مسير بين شك و يقين يك مسير چرخشی دائمي خواهد بود.
    "اروين یالوم" در كتاب "مامان ومعناي زندگي" ميگوید اگر مي خواهيد به گزاره اي وصل شويد و آن گزاره در زندگي شما منافع خودش را ايجاد كند؛ آن گزاره را براي مدتي اتخاذ كنيد و در آن مدت با تمام وجود به آن گزاره عمل كنيد؛ چنانکه گویی درستی آن به شما اثبات شده است؛ سپس بنشينيد و دوباره آن را ارزيابي كنيد. ("يونگ" در یکی از سفرهایش سرخپوستهاي "پابلو" را ديد كه هر روز قبل از طلوع خورشيد برمی خیزند و آواز مي خوانند. از آنها پرسيد كه چرا آواز مي خوانند...گفتند كه: "آواز ما كمك مي كند كه خورشيد بيدار شود و برای بلند شدن نیرو پیدا کند!" يونگ پرسید: "اگر شما آواز نخوانيد؛ اين اتفاق نمي افتد؟"... گفتند: "نه نمي افتد!" یونگ گفت: "ميشود يک روز آواز را نخوانيد تا ببينيم كه خورشيد در مي آید يا نه ؟"... گفتند: "چطور انتظار داري كه چنین جنايتي در حق جهان بکنیم؟! نميداني كه اگر يک روز خورشيد بلند نشود چه ميشود؟!!") در واقع خیلی از افراد هرگز حاضر نمی شوند که برای یکبار هم که شده گزاره هایشان را مورد ارزیابی و قضاوت مجدد قرار دهند. ولي اگر كه شما يك بار شك كنید؛ يعني تفكر تجربی (experimental) را امتحان كنيد؛ ديگر اين موضوع مثل يك بيماري به وجود شما مي افتد كه به هر چيز دیگری هم كه يقين پيدا كرده ايد؛ شك كنيد و دوباره اين چرخه تكرار مي شود. حال اگر كه شما اجازه شك کردن به خود بدهيد؛ بايد توانايي اين را هم داشته باشيد كه بدون يقين زندگي كنيد و بدون يقين دلسرد نشويد. این همان چيزي كه "آنتوني گرامشي" گفته بود: "چالش مدرنيته اين است كه شما بتوانيد بدون توهم و در عین حال بدون دلسردي و ناكامي زندگي كنيد."
    بنابراین، از نقطه نظر شک و یقین آدمها چند دسته مي شوند:
    عده ای در يقين جاهلانه مي مانند و اصلآ شك نمي كنند. ("مصطفی مستور" در كتاب "روی ماه خدا را ببوس" می گوید فلاني آنقدر که از داستان موسی و عصایش و شکاف برداشتن دریا مطمئن است از اینکه در سال 1914 -1918 جنگ جهاني اول وقوع پيدا كرده است؛ مطمئن نیست!)
    عده ای هم وارد دنياي شك مي شوند؛ اما آنقدر اين دنيا به آنها فشار وارد می کند که سریعاً به یقین های دیگری رو می آورند. مثل جوانانی كه یک دوره بي دين مي شوند و بعد به سرعت به سراغ مکاتب دیگر ميروند. (مثلاً "اكانكار"!... حلقه ی وصل اول... حلقه ی وصل دوم)... به قول "ژان پل سارتر"، شما چاره اي نداريد كه بين زندان امن و خيابان نا امن يكي را انتخاب كنيد؛ يا براي حفظ امنيت خود در زندان باقي می مانید يا براي حفظ آزادي، به خياباني می روید كه ناامن است. راه سومي وجود ندارد. خوب، يک عده تا ميروند به خيابان و مي بينند كه ناامن است؛ سريع به خانه برمي گردنند و در را مي بندند؛ در واقع خود را زندانی می کنند.
    گروهی هم هستند که شكاكيت در گوشت و استخوانشان نفوذ كرده و همانطور كه فلان آيت ا... را نمي پذيرند؛ "ساي بابا" را هم نمي پذيرند. اين گروه كه دیگر هیچ یقینی را نمی توانند بپذیرند؛ خود به دو دسته ميشوند: يک گروه کسانی هستند که اين جهان با آن علامت سوال یا علامت تعجب بزرگش ("حسين پناهي" می گوید: "پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ هيچي نيست!") آنقدر بار سنگینی بر دوششان است که زندگي را با يك یأس فلسفي می گذرانند و دست به خودكشي می زنند. حال این خودکشی يا عملياتي است یا رواني! اینها در واقع زندگي را متوقف مي كنند زیرا زندگي بدون اين بت ها و اين ترياك ها برایشان غير قابل تحمل است.
    و بالاخره يك گروه، توانمندي اين را پيدا مي كنند كه جهان را با همه ی تعليق و ابهامش، با هيچ بزرگش، با آن علامت سوال بزرگش، بپذیرند؛ در این جهان بمانند و متانت اين را داشته باشند كه از جهان همان گونه كه هست لذت ببرند و مولد باشند. البته اين گروه بسيار كم تعداد و نادر هستند.
    و اين بود ماجراي شك و يقين!

  • گرامشی- هژمونی- فرودستان پرستشگر

    وقتی با طبقه ی فرودست اقتصادی گفتگو می کنم شگفت زده می شوم که طبقه ای که بیش از همه قربانی وضع موجود است بیشتر از همه مدافع وضع موجود است! چنین برخوردهایی مرا به یاد اصطلاح «افیون توده های کارل مارکس» و «هژمونی آنتونیو گرامشی» می اندازد. پس در این یادداشت کمی راجع به هژمونی گرامشی می نویسم.
    آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci) فیلسوف، انقلابی، و نظریه‌پرداز بزرگ مارکسیست، و از رهبران و بنیان‌گذاران حزب کمونیست ایتالیا بود. گرامشی از تئوریسین‌ها و مبارزان ضدسرمایه‌داری و مفهوم‌پرداز نظریه و اصطلاح مشهور هژمونی (فرادستی/ فرادستی فرهنگی) است.
    گرامشی در 1891 درخانواده‌ای از طبقهٔ متوسّط پایین، در آلس، واقع در جزیرهٔ ساردینیا، ایتالیا به دنیا آمد. در هنگام کودکی گاهی از مدرسه فرار می‌کرد تا کمک خرج خانواده‌اش باشد. وی به سبب قوزی که بر پشت داشت از سوی همکلاسان و دوستانش مورد آزار قرار می‌گرفت و همین باعث شد تا به انزواء پناه ببرد و به مطالعهٔ تاریخ و فلسفه بپردازد.
    در نه سالگی دبستان را ترک کرد و به کار مشغول شد. بعدها دوباره تحصیلات خود را در رشتهٔ زبان‌شناسی ادامه داد و از همین دوران رفت‌وآمد را به محافل سوسیالیست ایتالیا آغاز کرد. در ۱۹۱۶ در روزنامهٔ آوانتی ارگان بعدی حزب کمونیست ایتالیا مشغول به کار شد. در همین سال‌ها و به‌دنبال پیروزی انقلاب در روسیه، ایتالیا نیز دستخوش نا آرامی شد و شورش معروف شهر تورین با خواست «صلح و نان» در گرفت. در ۱۹۱۹ و در کنگرهٔ بولونیا، گرامشی خواهان آن شد که حزب سوسیالیست ایتالیا به انترناسیونال سوم که لنین بنیان گذاشته بود بپیوندد. در مارس ۱۹۲۰ کارگران کارخانهٔ فیات در تورین دست به اعتصاب بزرگی زدند. گرامشی ضمن پشتیبانی از اعتصاب، از موضع حزب سوسیالیست در این مورد به‌شدّت انتقاد کرد. در ماه‌های اوت و سپتامبر همان سال اعتصاب گسترش یافت و کارخانه‌های تورین به اشغال کارگران درآمد که با تجربهٔ شوراهای کارگری همراه بود. انتقادهای گرامشی به حزب سوسیالیست همچنان شدّت گرفت تا سرانجام به انشعاب حزب در کنگرهٔ «لیوورنو» و تشکیل حزب کمونیست ایتالیا در ۱۹۲۱ انجامید.
    او در سال ۱۹۲۶، به‌دلیل فعالیت‌های انقلابی زندانی شد و دادگاه حکومت فاشیستی او را به ۲۰ سال زندان محکوم کرد. روز ۸ نوامبر ۱۹۲۶ گرامشی بازداشت و به زندانی در میلان منتقل شد. در دادگاه به بیست سال و چهار ماه زندان محکوم شد و در شرایطی که به‌شدّت بیمار بود به زندان توری منتقل شد. از ۱۹۲۹ وسایل لازم برای کار و نگارش را در زندان به دست آورد و از همان‌جا نوشتن آثاری را شروع کرد که بعدها به «دفترها» و «نامه‌های زندان» گرامشی معروف شد.
    در ۱۹۳۲ بیماری گرامشی تشدید شد ولی مقامات اجازهٔ انتقال او به بیمارستان را نمی‌دادند. در اکتبر ۱۹۳۳ و بر اثر یک مبارزهٔ جهانی سرانجام گرامشی به یک درمانگاه انتقال یافت. سال بعد به بیمارستانی در رم منتقل شد. در ۲۱ آوریل ۱۹۳۷ گرامشی به‌طور رسمی آزاد اعلام شد. یک هفته بعد در ۲۷ آوریل آنتونیو گرامشی در همان روزی که برای بازگشت او به ساردینیا در نظر گرفته شده بود و در سن ۴۶ سالگی درگذشت.
    فرادستی، سلطه‌گری، سلطه، یا هژمونی (hégémonie) مفهومی است برای توصیف و توضیحِ نفوذ و تسلط یک گروهِ اجتماعی بر گروهی دیگر، چنان‌که گروهِ مسلط (فرادست) درجه‌ای از رضایت گروهِ تحتِ سلطه (فرودست) را به‌دست می‌آورد و با «تسلط داشتن به دلیلِ زورِ صِرف» فرق دارد. فرا دستی اصطلاحی است که توسط آنتونیو گرامشی وارد فرهنگ سیاسی شد. مراد از آن چیرگی مادی و معنوی یک طبقه بر طبقات دیگر است، چنان‌که در اصطلاح «سلطه‌جویی بورژوایی» به کار رفته‌است. تأکید این اصطلاح بر آن است که طبقهٔ مسلط نه تنها از نظر سیاسی و اقتصادی جامعه را زیر نظارت دارد، بلکه شیوهٔ خاص نگر خویش به جهان وانسان و روابط اجتماعی را نیز چنان همه‌گیر می‌کند که به صورت «عقل سلیم» در می‌آید و آنانی که زیر تسلط هستند این نگرش را همچون پاره‌ای از «نظم طبیعی» جهان می‌پذیرند. از این دید، مبارزه برای «هژمونی» (یعنی رهبری معنوی) فاکتوری مهم برای هر تغییر بنیادی می‌باشد.
    دکتر محمدرضا سرگلزایی

    منبع:
    1. ویکی پدیا، برگرفته از Joseph, Jonathan (2002), Hegemony: a realist analysis, New York: Routledge, ISBN 0-415-26836-2.
    2. آشوری، داریوش، دانشنامه سیاسی، چاپ شانزدهم، تهران، انتشارات مروارید، ۱۳۸۷، صفحه ۸۷

  • ناخودآگاه جمعي خرده بورژواها

    مقدمه:

    گرچه اولين بار اصطلاح «ناخودآگاه جمعي» را دكتر كارل گوستاويونگ –روانپزشك و اسطوره شناس سوئيسي- وضع كرد ولي پيش از او وهمزمان با او نظريه پردازان زيادي به موضوع «روان جمعي» با اصطلاحات ديگري اشاره كردند. چيزي كه يونگ به اين مقوله اضافه كرد مطرح كردن «امكان رها شدن از اسارت روان جمعي» بود: انساني كه مراحل تفَرد(individuation) را طي كند از زنجيره هاي نامرئي روان جمعي (mass psyche) رها مي گردد.

    چيزي كه بين يونگ و صاحب نظران دیگرمتفاوت بود ديدگاه آنها درباره محتواي ناخودآگاه جمعی بود. «گئورگ ويلهلم هگل» مرحله تاريخي را محتواي ناخودآگاه جمعي مي دانست. «كارل ماركس» طبقه اقتصادي را و «ژاك لاكان» زبان را، در حالي كه نگاه يونگ به ناخودآگاه جمعي نگاهي «اسطوره اي» بود كه به وضوح در تحليل او از علَت جنگ جهاني اول قابل شناسايي است (كتاب يونگ و سياست: ولاديمير اودايينگ نشر ني)

    در اين مقاله مي خواهم نه باديدگاه يونگي كه با ديدگاه ماركس به مصداقي از ناخودآگاه جمعي بپردازم: ناخودآگاه جمعي خرده بورژواها!

    مفهوم طبقه:

    ازديدگاه ماركس، دو طبقه اصلي و دو طبقه فرعي در ساختار اقتصادي- اجتماعي قابل تشخيص هستند. طبقات اصلي عبارتند از طبقه بورژا و طبقه پرولتاريا.

    طبقه پرولتاريا، شامل افرادي است كه كار مي كنند و ازحاصل كار خود در حدَ نيازهاي ضروري زندگي بهره مند مي شوند. امَا اين افراد از آنجا كه صاحب منابع اقتصادي (معدن، مزرعه، زمين ساختماني) و ابزارهاي اقتصادي (كارخانه، ماشين) نيستند تعيين كننده« شرايط كار» نيستند بلكه كساني كه صاحب منابع و ابزارهاي اقتصادي هستند «شرايط كاري» را تعيين مي كنند و طبعاً اين افراد شرايط كار را به گونه اي تعيين مي كنند كه بيشترين سهم را از «ارزش افزوده» ببرند و حداقل سهم را به طبقه پرولتاريا بپردازند. اين افراد را بورژوا مي ناميم.

     

    اما علاوه بر دو طبقه اصلي پرولتاريا و بورژوا، دو طبقه فرعي نيز وجود دارند. يكي طبقه خرده بورژوا و ديگري طبقه لمپن پرولتاريا.

    خرده بورژواها درمرز ميان بورژواها و پرولتاريا قرار مي گيرند. آنها از كارگري به «سركارگري» ارتقاء يافته اند (چه به لحاظ بالارفتن درآمد و چه به لحاظ اجتماعي) و در واقع واسطه اي هستند بين بورژوا (صاحب كارخانه- صاحب زمين) و پرولتاريا (كارگران).

    آخرين طبقه نيز لمپن پرولتاريا ست. اين افراد از نظرمالي در سطح پاييني قرار دارند و از اين نظر به طبقه پرولتاريا نزديك هستند اما برخلاف طبقه پرولتاريا به كاري كه ارزش افزوده ايجاد كند اشتغال ندارند و اغلب مشغول كارهاي گروهي وتيمي نيز نيستند و در نتيجه برخلاف پرولتاريا فاقد «هويت جمعي» هستند. كساني كه شغل هاي كاذب يا غير قانوني دارند (گداها- جيب برها- شرَخرها-خرده فروشان مواد مخدر، روسپي ها) جزو طبقه لمپن پرولتاریا قرار دارند.

    اين گروه ( لمپن پرولتاريا ) برخلاف طبقه پرولتاريا، به عقيده ماركس نقش «ضد انقلابي»دارند يعني مانع حركت طبقه كارگر براي تشكيل يك جامعه سوسياليستي مي گردند. زيرا آنها به دليل ضعف مالي و فقدان هويت اجتماعي گروهي با قيمت پايين خود را مي فروشند بنابراين طبقه ی بورژوا از اين طبقه براي سركوب طبقه پرولتاريا استفاده مي كند.

    روان شناسي خورده بورژواها

    دراين مقاله مي خواهم به روانشناسي خرده بروژواها بپردازم: طبقه اي كه خاستگاهش در طبقه پرولتارياست و چشم اندازش در طبقه بورژوا بنابراين هميشه گرفتاركشمكش دروني(تعارض)است.

    مطرح كردن اين ماجرا در اين مقاله از اين جهت برايم مهم بود كه اغلب مراجعان به رواندرمانگر از طبقه خرده بورژوا هستند و گرچه آنها تعارض هایشان را در سطح كاملاً فردي و خانوادگي مطرح مي كنند اما لازم است رواندرمانگران به اين مساله آگاهي داشته باشند كه ريشه عميق اغلب تعارضات اين افراد سطح ناخودآگاه جمعي طبقاتي آنهاست.

    بورژواها فاقد هم حسي با طبقه كارگر هستند. آنها نسبت به طبقه پرولتاريا يا دلسوزي ندارند بلكه به آنها «نگاه ابزاري» دارند. ممكن است حتي در تامين معاش و رفاه آنها تلاش كنند اما نه به سبب«درك انساني شرايط زندگي آنها» بلكه به سبب اين كه مي خواهند از اين طريق انگيزه و همكاري آنها را در زمينه توليد و خدمات بالا ببرند اما دراين زمينه نظريه بورژوا اين است:«مواظب باشيد بيش از ظرفيت شان به آنها ندهيد، جنبه اش را ندارند، هار مي شوند»

    اما يك خورده بورژوا با طبقه پايين تر از خودش(چه پرولتاريا و چه حتي لمپن پرولتاريا) هم حسي (sympathy) دارد زيرا خود خاستگاه (ريشه) در آن طبقه دارد بنابراين نمي تواند رنج اين طبقه را تحمل كند اما از آن سو حشر و نشر با طبقه بورژوا، آرزوهاي او را ارتقاء داده و او نمي تواند شرايط زندگي خود را بپذيرد. از اين روچشم انداز او رسيدن به طبقه بورژواست اما «بي رحمي» بورژوا را ندارد. نه با «قناعت» كارگري مي تواند چارچوب زندگي خود را ببندد نه با «بي رحمي بورژوا زي» مي تواند كوله بار خود را ببندد!

    با ديدن قصرها و اتوموبيل هاي گرانقيمت بورژواها آه حسرت مي كشد و باديدن پشت خميده فقرا اشك غم در چشمانش جمع مي شود!

    خرده بورژوا نيز مانند لمپن پرولتاريا فاقد هويت جمعي است. هويت او با «رقابت با همگنان»شكل مي گيرد نه با «همبستگي»بنابراين او نيز مانند طبقه لمپن پرولتاريا خود راارزان مي فروشد. گفتمان «مامورم و معذورم» در بين اين طبقه شايع است با اين تفاوت كه لمپن ها به دليل سطح پايين تر آگاهي اغلب درباره خود فروشي خود احساس گناه و پشيماني نيز ندارند اما خرده بورژوا همان زمان كه خود را مي فروشد احساس گناه و پشيماني مي كند!

    نتيجه اين كه خرده بورژوا سرشار از خشم است. گاهي اين خشم را درون فكني(introjection) مي كند و احساس بي كفايتي، بي عرضگي به او دست مي دهد و افسرده مي شود و گاهي اين خشم را فرافكني (projection) مي كند و نسبت به كساني كه در موضع قدرت قرار دارند دچار خشم و نفرت مي شود بنابراين حركت هايي كه خاستگاه خرده بورژوازي دارند آكنده از تمايل ناخودآگاه به تخريب هستند و گرايشات ميليشيايي دارند (به عنوان نمونه در تاريخ معاصر مي توان به اقدامات تروريستي فدائيان اسلام و مجاهدين خلق اشاره كرد)

    خرده بورژواها در زمينه مذهب نيز دچار تعارضات عميقي هستند. مذهب براي پرولتاريا يا همان افيوني ست كه كارل ماركس مي گفت بنابراين پرولتاريا معتاد اين افيون است و كمتر پيش مي آيد كه در زمينه مصرف افيونش دو دلي داشته باشد. ا زآن سو بورژواها نيز كاملاً سكولار هستند و نام هر آئيني را يدك بكشند در عمل تنها به سود اقتصادي خود فكر مي كنند و بس!

    اما خرده بورژوا با موضوع مذهب درگيري دروني دارد. نه مي تواند با اين افيون آرام گيرد و نه مي تواند همچون بورژوا از آن استفاده ابزاري كند بنابراين خرده بورژوا دچار دغدغه ها ي عميق معني شناختي و اخلاقي است، نه به بندر آرامي مي رسد و نه مي تواند دست از قايقراني بكشد و تسليم امواج شود: كتاب مي خواند، گفتگو مي كند، كنجكاوي مي كند و خودكاوي و خودسرزنش سازي دارد.

    آينده يك خرده بورژوا

    چه خرده بورژوا بر احساساتش غالب شود و براي رسيدن به چشم انداز هاي بورژوازي پا روي هم حسي عاطفي و دغدغه هاي اخلاقيش بگذارد و در نتيجه خود را تا حد بورژواها بالا بكشد و چه از آن سو پا روي منافع اقتصاديش بگذارد وشرايط مالي مشابه و طبقه پرولتاريا پيداكند تا پايان عمر درگير تعارض و كشمكش دروني خواهد بود. ممكن است استفاده دائمي از داروهاي روانگرا يا الكل و مواد او را آرام كند يا عضويت در يك فرقه ديني به او آرامش دهد اما هميشه آتش زير خاكستر است اما بسته به اين كه به كدام طبقه مي پيوندد نسل بعدي او خصلت هاي جمعي آن طبقه را مي پذيرند از تعارض رها مي شوند. اما اگر خرده بورژوا باقي بماند نسل بعدي او نيز سرنوشتي مشابه را به ارث مي برند.

    تفَرد، حقيقت يا افسانه؟

    همانطور كه در مقدمه مقاله گفتم، كارل گوستاو يونگ، با مطرح كردن موضوع تفَرد. امكان رهاي از اسارت هاي روان جمعي را مطرح مي كند. (درديدگاه يونگي روان جمعي با ناخودآگاه جمعي متفاوت است اما در ديدگاه ماركسيستي روان جمعي معادل ناخودآگاه جمعي است.) از آنجا كه ديدگاه يونگ صبغه ای«ليبراليستي»(فرد- محور) دارد و از اساسي با ديدگاههاي «سوسياليستي»(جامعه- محور) غير قابل جمع است اين نظريه او را نمي توانيم در سيستم زباني ماركسيستي تائيد يا رد نماييم. از ديدگاه سوسياليستي، فرد سالم در يك نظام اقتصادي بيمار(كاپيتاليسم)غير قابل تحقق است بنابراين، نه تفَرد كه كَل بحث سلامت روان محصول يك نظام اقتصادي- اجتماعي سالم است.

    وجه مثبت تعارض!

    گرچه تعارض همچون آتشي سوزان فرد دچار را مي سوزاند اما همين تعارض جنبه مثبتي نيز دارد: خود آگاهي! همانطور كه شما به حضور بدن تان زمانی آگاه مي شويد كه دچار دردجسماني باشيد، به حضور تمامَيت (خود)تان نيز تنها در شرايط كشمكش دروني آگاه مي شويد. بنابراين خرده بورژوا همانطور كه محكوم به تعارض است مشمول خود آگاهی است.

    بورژواها، پرولتاريا و لمپن پرولتاريا «نوعاً» فاقد خودآگاهي اند و رفتاري مكانيكي وماشين وار دارند اما خرده بورژوا بودن فرد را دغدغه مند و در عين حال عصيانگر، غير قابل پيش بيني و غير مكانيكي مي كند.

    هنگامي كه آلبركامو مي گويد: «عصيان مي كنم، پس هستم» و ژان پل سارتر مي گويد: «انسان بودن يعني دغدغه داشتن» خرده بورژوا را توصيف مي كنند!

    دكتر محمد رضا سرگلزايي_روانپزشک

  • ناخودآگاه جمعي خرده بورژواها

    مقدمه:

    گرچه اولين بار اصطلاح «ناخودآگاه جمعي» را دكتر كارل گوستاويونگ –روانپزشك و اسطوره شناس سوئيسي- وضع كرد ولي پيش از او وهمزمان با او نظريه پردازان زيادي به موضوع «روان جمعي» با اصطلاحات ديگري اشاره كردند. چيزي كه يونگ به اين مقوله اضافه كرد مطرح كردن «امكان رها شدن از اسارت روان جمعي» بود: انساني كه مراحل تفَرد(individuation) را طي كند از زنجيره هاي نامرئي روان جمعي (mass psyche) رها مي گردد.

    چيزي كه بين يونگ و صاحب نظران دیگرمتفاوت بود ديدگاه آنها درباره محتواي ناخودآگاه جمعی بود. «گئورگ ويلهلم هگل» مرحله تاريخي را محتواي ناخودآگاه جمعي مي دانست. «كارل ماركس» طبقه اقتصادي را و «ژاك لاكان» زبان را، در حالي كه نگاه يونگ به ناخودآگاه جمعي نگاهي «اسطوره اي» بود كه به وضوح در تحليل او از علَت جنگ جهاني اول قابل شناسايي است (كتاب يونگ و سياست: ولاديمير اودايينگ نشر ني)

    در اين مقاله مي خواهم نه باديدگاه يونگي كه با ديدگاه ماركس به مصداقي از ناخودآگاه جمعي بپردازم: ناخودآگاه جمعي خرده بورژواها!

    مفهوم طبقه:

    ازديدگاه ماركس، دو طبقه اصلي و دو طبقه فرعي در ساختار اقتصادي- اجتماعي قابل تشخيص هستند. طبقات اصلي عبارتند از طبقه بورژا و طبقه پرولتاريا.

    طبقه پرولتاريا، شامل افرادي است كه كار مي كنند و ازحاصل كار خود در حدَ نيازهاي ضروري زندگي بهره مند مي شوند. امَا اين افراد از آنجا كه صاحب منابع اقتصادي (معدن، مزرعه، زمين ساختماني) و ابزارهاي اقتصادي (كارخانه، ماشين) نيستند تعيين كننده« شرايط كار» نيستند بلكه كساني كه صاحب منابع و ابزارهاي اقتصادي هستند «شرايط كاري» را تعيين مي كنند و طبعاً اين افراد شرايط كار را به گونه اي تعيين مي كنند كه بيشترين سهم را از «ارزش افزوده» ببرند و حداقل سهم را به طبقه پرولتاريا بپردازند. اين افراد را بورژوا مي ناميم.

     

    اما علاوه بر دو طبقه اصلي پرولتاريا و بورژوا، دو طبقه فرعي نيز وجود دارند. يكي طبقه خرده بورژوا و ديگري طبقه لمپن پرولتاريا.

    خرده بورژواها درمرز ميان بورژواها و پرولتاريا قرار مي گيرند. آنها از كارگري به «سركارگري» ارتقاء يافته اند (چه به لحاظ بالارفتن درآمد و چه به لحاظ اجتماعي) و در واقع واسطه اي هستند بين بورژوا (صاحب كارخانه- صاحب زمين) و پرولتاريا (كارگران).

    آخرين طبقه نيز لمپن پرولتاريا ست. اين افراد از نظرمالي در سطح پاييني قرار دارند و از اين نظر به طبقه پرولتاريا نزديك هستند اما برخلاف طبقه پرولتاريا به كاري كه ارزش افزوده ايجاد كند اشتغال ندارند و اغلب مشغول كارهاي گروهي وتيمي نيز نيستند و در نتيجه برخلاف پرولتاريا فاقد «هويت جمعي» هستند. كساني كه شغل هاي كاذب يا غير قانوني دارند (گداها- جيب برها- شرَخرها-خرده فروشان مواد مخدر، روسپي ها) جزو طبقه لمپن پرولتاریا قرار دارند.

    اين گروه ( لمپن پرولتاريا ) برخلاف طبقه پرولتاريا، به عقيده ماركس نقش «ضد انقلابي»دارند يعني مانع حركت طبقه كارگر براي تشكيل يك جامعه سوسياليستي مي گردند. زيرا آنها به دليل ضعف مالي و فقدان هويت اجتماعي گروهي با قيمت پايين خود را مي فروشند بنابراين طبقه ی بورژوا از اين طبقه براي سركوب طبقه پرولتاريا استفاده مي كند.

    روان شناسي خورده بورژواها

    دراين مقاله مي خواهم به روانشناسي خرده بروژواها بپردازم: طبقه اي كه خاستگاهش در طبقه پرولتارياست و چشم اندازش در طبقه بورژوا بنابراين هميشه گرفتاركشمكش دروني(تعارض)است.

    مطرح كردن اين ماجرا در اين مقاله از اين جهت برايم مهم بود كه اغلب مراجعان به رواندرمانگر از طبقه خرده بورژوا هستند و گرچه آنها تعارض هایشان را در سطح كاملاً فردي و خانوادگي مطرح مي كنند اما لازم است رواندرمانگران به اين مساله آگاهي داشته باشند كه ريشه عميق اغلب تعارضات اين افراد سطح ناخودآگاه جمعي طبقاتي آنهاست.

    بورژواها فاقد هم حسي با طبقه كارگر هستند. آنها نسبت به طبقه پرولتاريا يا دلسوزي ندارند بلكه به آنها «نگاه ابزاري» دارند. ممكن است حتي در تامين معاش و رفاه آنها تلاش كنند اما نه به سبب«درك انساني شرايط زندگي آنها» بلكه به سبب اين كه مي خواهند از اين طريق انگيزه و همكاري آنها را در زمينه توليد و خدمات بالا ببرند اما دراين زمينه نظريه بورژوا اين است:«مواظب باشيد بيش از ظرفيت شان به آنها ندهيد، جنبه اش را ندارند، هار مي شوند»

    اما يك خورده بورژوا با طبقه پايين تر از خودش(چه پرولتاريا و چه حتي لمپن پرولتاريا) هم حسي (sympathy) دارد زيرا خود خاستگاه (ريشه) در آن طبقه دارد بنابراين نمي تواند رنج اين طبقه را تحمل كند اما از آن سو حشر و نشر با طبقه بورژوا، آرزوهاي او را ارتقاء داده و او نمي تواند شرايط زندگي خود را بپذيرد. از اين روچشم انداز او رسيدن به طبقه بورژواست اما «بي رحمي» بورژوا را ندارد. نه با «قناعت» كارگري مي تواند چارچوب زندگي خود را ببندد نه با «بي رحمي بورژوا زي» مي تواند كوله بار خود را ببندد!

    با ديدن قصرها و اتوموبيل هاي گرانقيمت بورژواها آه حسرت مي كشد و باديدن پشت خميده فقرا اشك غم در چشمانش جمع مي شود!

    خرده بورژوا نيز مانند لمپن پرولتاريا فاقد هويت جمعي است. هويت او با «رقابت با همگنان»شكل مي گيرد نه با «همبستگي»بنابراين او نيز مانند طبقه لمپن پرولتاريا خود راارزان مي فروشد. گفتمان «مامورم و معذورم» در بين اين طبقه شايع است با اين تفاوت كه لمپن ها به دليل سطح پايين تر آگاهي اغلب درباره خود فروشي خود احساس گناه و پشيماني نيز ندارند اما خرده بورژوا همان زمان كه خود را مي فروشد احساس گناه و پشيماني مي كند!

    نتيجه اين كه خرده بورژوا سرشار از خشم است. گاهي اين خشم را درون فكني(introjection) مي كند و احساس بي كفايتي، بي عرضگي به او دست مي دهد و افسرده مي شود و گاهي اين خشم را فرافكني (projection) مي كند و نسبت به كساني كه در موضع قدرت قرار دارند دچار خشم و نفرت مي شود بنابراين حركت هايي كه خاستگاه خرده بورژوازي دارند آكنده از تمايل ناخودآگاه به تخريب هستند و گرايشات ميليشيايي دارند (به عنوان نمونه در تاريخ معاصر مي توان به اقدامات تروريستي فدائيان اسلام و مجاهدين خلق اشاره كرد)

    خرده بورژواها در زمينه مذهب نيز دچار تعارضات عميقي هستند. مذهب براي پرولتاريا يا همان افيوني ست كه كارل ماركس مي گفت بنابراين پرولتاريا معتاد اين افيون است و كمتر پيش مي آيد كه در زمينه مصرف افيونش دو دلي داشته باشد. ا زآن سو بورژواها نيز كاملاً سكولار هستند و نام هر آئيني را يدك بكشند در عمل تنها به سود اقتصادي خود فكر مي كنند و بس!

    اما خرده بورژوا با موضوع مذهب درگيري دروني دارد. نه مي تواند با اين افيون آرام گيرد و نه مي تواند همچون بورژوا از آن استفاده ابزاري كند بنابراين خرده بورژوا دچار دغدغه ها ي عميق معني شناختي و اخلاقي است، نه به بندر آرامي مي رسد و نه مي تواند دست از قايقراني بكشد و تسليم امواج شود: كتاب مي خواند، گفتگو مي كند، كنجكاوي مي كند و خودكاوي و خودسرزنش سازي دارد.

    آينده يك خرده بورژوا

    چه خرده بورژوا بر احساساتش غالب شود و براي رسيدن به چشم انداز هاي بورژوازي پا روي هم حسي عاطفي و دغدغه هاي اخلاقيش بگذارد و در نتيجه خود را تا حد بورژواها بالا بكشد و چه از آن سو پا روي منافع اقتصاديش بگذارد وشرايط مالي مشابه و طبقه پرولتاريا پيداكند تا پايان عمر درگير تعارض و كشمكش دروني خواهد بود. ممكن است استفاده دائمي از داروهاي روانگرا يا الكل و مواد او را آرام كند يا عضويت در يك فرقه ديني به او آرامش دهد اما هميشه آتش زير خاكستر است اما بسته به اين كه به كدام طبقه مي پيوندد نسل بعدي او خصلت هاي جمعي آن طبقه را مي پذيرند از تعارض رها مي شوند. اما اگر خرده بورژوا باقي بماند نسل بعدي او نيز سرنوشتي مشابه را به ارث مي برند.

    تفَرد، حقيقت يا افسانه؟

    همانطور كه در مقدمه مقاله گفتم، كارل گوستاو يونگ، با مطرح كردن موضوع تفَرد. امكان رهاي از اسارت هاي روان جمعي را مطرح مي كند. (درديدگاه يونگي روان جمعي با ناخودآگاه جمعي متفاوت است اما در ديدگاه ماركسيستي روان جمعي معادل ناخودآگاه جمعي است.) از آنجا كه ديدگاه يونگ صبغه ای«ليبراليستي»(فرد- محور) دارد و از اساسي با ديدگاههاي «سوسياليستي»(جامعه- محور) غير قابل جمع است اين نظريه او را نمي توانيم در سيستم زباني ماركسيستي تائيد يا رد نماييم. از ديدگاه سوسياليستي، فرد سالم در يك نظام اقتصادي بيمار(كاپيتاليسم)غير قابل تحقق است بنابراين، نه تفَرد كه كَل بحث سلامت روان محصول يك نظام اقتصادي- اجتماعي سالم است.

    وجه مثبت تعارض!

    گرچه تعارض همچون آتشي سوزان فرد دچار را مي سوزاند اما همين تعارض جنبه مثبتي نيز دارد: خود آگاهي! همانطور كه شما به حضور بدن تان زمانی آگاه مي شويد كه دچار دردجسماني باشيد، به حضور تمامَيت (خود)تان نيز تنها در شرايط كشمكش دروني آگاه مي شويد. بنابراين خرده بورژوا همانطور كه محكوم به تعارض است مشمول خود آگاهی است.

    بورژواها، پرولتاريا و لمپن پرولتاريا «نوعاً» فاقد خودآگاهي اند و رفتاري مكانيكي وماشين وار دارند اما خرده بورژوا بودن فرد را دغدغه مند و در عين حال عصيانگر، غير قابل پيش بيني و غير مكانيكي مي كند.

    هنگامي كه آلبركامو مي گويد: «عصيان مي كنم، پس هستم» و ژان پل سارتر مي گويد: «انسان بودن يعني دغدغه داشتن» خرده بورژوا را توصيف مي كنند!

    دكتر محمد رضا سرگلزايي_روانپزشک

  • هگل-مارکس-روح تاریخ یا ماتریالیسم تاریخی؟


    "گئورگ ویلهلم هگل" فیلسوف نام آور آلمانی جهان را بازنمایی تکامل یک روح بزرگ می دانست که در حال حرکتی دائمی است. هدف این حرکت دائمی رسیدن این روح بزرگ به آگاهی مطلق درباره خویشتن است. اگر انسان نسبت به سایر حیوانات خودآگاه تر است، و انسان امروزی نسبت به انسان هزاران سال پیش بیشتر به تأمل در نفس و اکتشاف در خویشتن می پردازد، بازنمایی تکاملی است که آن "ایده" یا روح پیدا کرده است. هگل اصطلاحی دارد با عنوان "روح تاریخ" و آن همان مرحله رشدی ایده یا روح جهان است. از منظر هگلی عقلانیت یعنی همگام بودن با این ایده مطلق یا روح کل.

    سال ۱۸۳۶ که کارل مارکس به دانشگاه برلین رفت مشرب فلسفی غالب در آن دانشگاه مانند هر دانشگاه دیگر آلمان در آن زمان هگلی بود بنابراین مارکس به موضوع پایان نامه دکترایش که راجع به "مقایسه دیدگاه های دموکریتوس و اپیکوروس" بود با حال و هوایی هگلی پرداخت. اما خواندن کتاب "تزهایی مقدماتی درباره اصلاح فلسفه" نوشته لودویگ فوئرباخ باعث شد که مارکس به این نتیجه برسد که باید اصلاحی در دیدگاه هگلی خود ایجاد کند.

    خلاصه نقد فوئرباخ نسبت به آرای هگل را می توانیم در این عبارت آیزایا برلین ببینیم:

    "این روح فلان عصر چیست جز اسمی اختصاری برای کل پدیده هایی که آن عصر یا فرهنگ را تشکیل می دهند؟! این که هر عصری الگویی دارد که آن را از سایر عصرها متمایز می کند نمی تواند مبنایی برای فرض یک الگوی سبب ساز برای تاریخ باشد. الگوها نمی توانند موجب رویدادها بشوند. الگو نوعی صورت یا قالب است، خصوصیت و صفت رویدادهاست و رویدادها خود می توانند فقط معلول رویدادهای دیگر باشند. اصطلاحاتی چون نبوغ یونانی ، خصلت رومی ، روح رنسانس یا روح انقلاب فرانسه چه هستند جز برچسب های انتزاعی که آدم ها برای سهولت کار جعل کرده اند و به مجموعه معینی از کیفیات و رویدادهای تاریخی الصاق می کنند؟! ایدهٔ هگلی صرفأ اسم مستعاری است برای خدای انسان ریخت (آنتروپومورفیک) مسیحیت و لذا موضوع را به خارج از محدوده های بحث عقلی منتقل می کند."

    مارکس که پس از خواندن آرای فوئرباخ با نگاهی نقاد به آرای هگل نگریست به نظرش این طور رسید که هگل عمارت زیبایی از جنس کلمات برپا کرده است و وظیفه مارکس و هم نسلان اوست که این عمارت را با نمادهایی دال بر چیزهایی واقعی که زمان و مکان دارند و روابط تجربی قابل مشاهده ای نیز با یکدیگر دارند تعویض کنند. این چنین شد که مارکس بنیانگذار نوعی "ماتریالیسم تاریخی" شد. در این قالب بندی فکری، مارکس همچون هگل نوعی "جبر تاریخی" را پذیرفت ولی شالوده این جبر تاریخی را به امری انتزاعی به نام "جریان خودآگاهی ایده مطلق" نسبت نداد بلکه به "تنازع بقا" و "ضرورت های اقتصادی" ارجاع داد و به این نحو قاعده عمارت هگلی را از آسمان به زمین منتقل کرد.

    از نظر مارکس اقتصاد زیربنای فرهنگ است به این معنا که ضروریت های اقتصادی باعث ایجاد قراردادهای اجتماعی می شوند و گذر زمان، این قراردادها را تبدیل به سنّت های فرهنگی می کند. در کتاب « حرف هایی برای امروزی ها » ( انتشارات بهار سبز ) به این موضوع پرداخته ام که در عصرهای گذشته که ضرورت های اقتصادی با امروزه متفاوت بوده اند، چارچوب های فرهنگی متناسب با آن ضرورت های اقتصادی مورد اجماع و توافق عمومی قرار گرفته اند. پس از گذشت قرن ها، این "قراردادهای اجتماعی" تبدیل به سنت های فرهنگی شده اند. اکنون، که ضرورت های اقتصادی تغییر پیدا کرده اند، حفظ سرسختانه (ارتودکس) این سنت های فرهنگی برای ما ناکارآمد است.

    پنجاه سال پیش هفتاد درصد ایرانیان در روستا سکونت داشتند و سی درصد آنها شهرنشین بودند. اقتصاد ایران اقتصاد دامپروری - کشاورزی بود. اکنون این نسبت معکوس شده است، هفتاد درصد ایرانیان شهرنشین هستند و قرار است اقتصاد ما اقتصاد صنعتی باشد. حفظ سنّت های "روستا محور" برای ما هزینه ای بیش از فایده دارد.

    دکتر محمدرضا سرگلزایی

    پی نوشت: اوّل - کتاب « کارل مارکس: زندگی و محیط » نوشتهٔ آیزیا برلین با ترجمهٔ رضا رضایی توسط نشر ماهی به فارسی منشر شده است. دوّم - لطفا مقالهٔ « فوکو- مارکس- فرهنگـ - اقتصاد » را هم در کانال یا سایت drsargolzaei.com بخوانید.

جعبه S5